صفحه ها
دسته
وبلاگ های دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 49210
تعداد نوشته ها : 104
تعداد نظرات : 13
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

داستان در مورد دختر كوچكي است كه در يك كلبه محقر دور از شهر در يك خانواده فقير به دنيا آمده بود. زايمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعيف و شكننده اي بود. همه شك داشتند كه زنده بماند. وقتي 4 ساله شد، بيماري ذات الريه و مخملك را با هم گرفت. تركيب خطرناكي كه پاي چپ او را از كار انداخت و فلج كرد. اما او خوش شانس بود.
چون مادري داشت كه او را تشويق و دلگرم مي كرد. مادرش به او گفت: «علي رغم مشكلي كه در پايت داري، با زندگيت هر كاري كه بخواهي مي تواني بكني، تنها چيزي كه احتياج داري ايمان، مداومت در كار، جرات و يك روح سرسخت و مقاوم است.» بدين ترتيب در 9 سالگي دختر كوچولو بست هاي آهني پايش را كنار گذاشت و بر خلاف آنچه دكتر ها مي گفتند كه هيچ گاه به طور طبيعي راه نمي رود، راه رفت و 4 سال طول كشيد تا قدم هاي منظم و بلندي را برداشت و اين يك معجزه بود.
او يك آرزوي باور نكردني داشت، آرزو داشت بزرگ ترين دونده زن جهان شود، اما با پاهايي مثل پاهاي او اين آرزو چه معنايي مي توانست داشته باشد؟ در 13 سالگي در يك مسابقه دو شركت كرد و در تمام مسابقات، آخرين نفر بود. همه به اصرار به او مي گفتند كه اين كار را كنار بگذارد، اما روزي فرا رسيد كه او قهرمان مسابقه شد.
از آن زمان به بعد ويلما در هر مسابقه اي شركت كرد و برنده شد. در سال 1960 او به بازي هاي المپيك راه يافت، و آنجا در برابر اولين دونده زن دنيا، يك دختر آلماني قرار گرفت و تا بحال كسي نتوانسته بود او را شكست دهد. اما ويلما پيروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادي 400 متر، 3 مدال المپيك گرفت.
آن روز او اولين زني بود كه توانست در يك دوره المپيك 3 مدال طلا كسب كند...
در حالي كه گفته بودند او هيچ وقت نمي تواند دوباره راه برود.....

دسته ها : ورزشی
يکشنبه بیست و نهم 12 1389 1:4
X