صفحه ها
دسته
My Blog & I
برگزیدگان انجمن از دید علی
برگزیده ی وبلاگ علی
دانلود محبوب علی
بهتر از وبلاگ من
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 101004
تعداد نوشته ها : 70
تعداد نظرات : 289
Rss
طراح قالب
عارف موسوي

به نام خدایم

سلام
:)

بوی شکوفه های بهار نارنج همه جا پیچیده.
به به!  چه بوی خوبی!

وقتی ریه هامو از این رایحه ی دلپذیر پر می کنم احساس می کنم باید و البته می توانم کوهی از مشکلات رو جابجا کنم.
الانم همین احساس رو دارم.


شهریور هشتاد و هشت بود که دلم مرددانه ازم خواست به اینجا بیام، تا سرپناهی باشه برای حرفهام و احساساتم -که همینطورم شد-
الان، بهار هشتاد و نه...

به قول داداش رودخونه ی عزیزم: "دوستای خوبم این وبلاگ دیگه آپ نمیشه."
انشالله!

شاید در آینده بازم وبلاگ زدم اما نه با موضوع شخصی-عاطفی.
همینطور که حالام یه جا بصورت کپی پیستی فعالیت دارم  :)
و به غیر اون هیچ جا نیستم.

سعی می کنم بهتون سر بزنم به شرطی که شمام سر بزنید ;) 
شوخی کردم ;D

همتونو دعا می کنم
دوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش     یا رب نوشته ی بد از یار* ما بگردان
* یاران ما

به خدا می سپارمتون
التماس دعا
یا علی

_________________________________________________

1.بازم
دل تمنا می کند تا من بسازم خانه ای      عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای؟


2. آن شب که شد زندگی ما آغاز     آغاز شد افسانه این سوز و گداز
دادند به ما دلی گفتند بسوز      دیدند که سوختیم گفتند بساز


3.در بوستان حریفان مانند لاله و گل      هر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری
----------------
حافظ وصال می طلبد از ره دعا      یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن


4.خیلی منتظر موندم.اگه قرار بود بنویسی تا حالا نوشته بودی [عصبانیت]

5. ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی      دل بی تو به جان آمد، وقتست که باز آیی
:"(

به نام خدایم

با سلام

به لطف حق، آخرین پست مادرانه هم ثبت شد.
ممنون که تو این مدت تحملم کردین؛
هر چه بود در نهایت ادا شد،
و از این خوشحالم.

------------------------------------

مادر

پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر

زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش زسر بیچاره مادر

اگر یک سرفه بی جا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر

برای این که شب راحت  بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر

دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا  باز گردی
بود چشمش به در بیچاره مادر

وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در  بیچاره مادر

نبیند هیچکس زحمت به دنیا
زمادر بیشتر بیچاره مادر

تمام حاصلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر

ایرج میرزا

---------------------------

الحمدالله

چهارشنبه هجدهم 1 1389


به نام خدایم

سلام

*مادرانه* - 39

شعری از شل سیلور استاین
------------------------------

من در جاده های غبارآلود آواز خوانده ام
و در پیاده روهای کثیف شهرها
برای اشک آوردن به چشمان بیرحمِ مردان جنگل
در راه آهن آواز خوانده ام
و در اتاقهایی با کاعذ دیواری آبی
و برای کسانی که دوستشان داشتم
اما حالا مادر...
می خواهم تنها برای تو بخوانم
بگذار بگویم مادر که من هرگز
خاطرۀ چیزهای قشنگی را که می گفتی از یاد نبرده ام
و کارهای لطیفی که انجام می دادی
و هرچند بزرگ شده ام
اما این آواز را برای تو می خوانم
ممکن است بگویی که دلت می خواهد کنارت باشم
تا در زمستان یاری ات کنم
اما تو می دانستی
و با لبخندی مشتاق اعتراف می کنی
که پسرت بلد نیست جایی بند شود
هنوز حرفهایی برای گفتن هست...
و مادر...
من این آواز را تنها برای تو می خوانم...

-----------------------------------------

پیوست. چند شعر دیگر از همین شاعر

_______________
بعضی ها ناخن هایشان را مانیکور می زنند
بعضی خوب کوتاهش می کنند
بعضی ها سوهان می زنند
اما من همه شان را کاملا می جوم.
درسته عادت خیلی بدیه
اما قبل از این که ملامتم کنید
یادتان نرود که تا حال حتی
یک نفر را هم با ناخن خراش نداده ام

_________________
ایستادن احمقانه است
چهار دست و پا راه رفتن خجالت دارد.
ورجه و ورجه رفتن کار بی عقل هاست.
قدم زدن که بدتر است.
جهیدن فایده ای ندارد.
پریدن خسته کننده است.
نشستن معنایی ندارد.
تکیه دادن حوصله آدم را سر می برد.
دویدن مزخرف است.
دو و میدانی کار دیوانه هاست.
بهتره بروم بالا
و دوباره بخوابم
______________________
هیک ...
هیک ...
هیک ...
می خواهی فوری از شر سکسکه خلاص شوی؟
زبانت را در بیار، لبت راگاز بگیر،
نفست را نگه دار، کمرت را تکان بده
پای چپت را ببر عقب، حالا لگد بزن
دیگه تمام شد، خوب سکسه رفت؟
هیک ...
خوب پس ...
________________________________

1

سه شنبه هفدهم 1 1389

              

رنج نخست

خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست

بگفت مادرش این رنج اولین قدم است
ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست

هنوز نیک و بد زندگی بدفتر عمر
نخوانده‌ای و بچشم تو راه و چاه، یکیست

ز پای، چون تو در افتاده‌اند بس طفلان
نیوفتاده درین سنگلاخ عبرت، کیست

ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی
خطا نکرده، صواب و خطا چه دانی چیست

دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند
کسیکه زود دل آزرده گشت دیر نزیست

ز عهد کودکی، آماده‌ی بزرگی شو
حجاب ضعف چو از هم گسست، عزم قویست

بچشم آنکه درین دشت، چشم روشن بست
تفاوتی نکند، گر ده است چه، یا بیست

چو زخم کارگر آمد، چه سر، چه سینه، چه پای
چو سال عمر تبه شد، چه یک، چه صد، چه دویست

هزار کوه گرت سد ره شوند، برو
هزار ره گرت از پا در افکنند، بایست


پروین اعتصامی

يکشنبه پانزدهم 1 1389


به نام خدایم

سلام

======================


بام شکسته

بادی وزید و لانه‌ی خردی خراب کرد
بشکست بامکی و فرو ریخت بر سری

لرزید پیکری و تبه گشت فرصتی
افتاد مرغکی وز خون سرخ شد پری

از ظلم رهزنی، ز رهی ماند رهروی
از دستبرد حادثه‌ای، بسته شد دری

از هم گسست رشته‌ی عهد و مودتی
نابود گشت نام و نشانی ز دفتری

فریاد شوق دیگر از آن لانه برنخاست
و آن خار و خس فکنده شد آخر در آذری

ناچیز گشت آرزوی چند ساله‌ای
دور اوفتاد کودک خردی ز مادری

«پروین اعتصامی»



---  mother crying over loss of child   ---


1


شنبه جهاردهم 1 1389

به نام خدایم

=============================


باباطاهر همدانی

 

غم عشق تو مادر زاد دیرم 
نه از آموزش استاد دیرم

بدان شادم که از یمن غم تو
خراب آباد دل آباد دیرم

--------------------------------------------

همون پیوست دیروز

 

پنج شنبه دوازدهم 1 1389


به نام خدایم

=================================

شعری در باب مادر از استاد شهریار

 مادر بهشت من همه آغوش گرم تست
گوئی سرم هنوز ببالین گرم تست

پیوسته درهوای توچشمم به جستجوست
هرلحظه باخیال توجانم به گفتگوست

در خواب و خیال همه با توام هنوز
تنهائیم مباد که تیره است بی تو روز

دائم حریم قدس تو احساس میکنم
احساس قدس آن دم انفاس میکنم

موسیقی بهشت همانا صدای تست
گوش دلم به زمزمه لای لای تست

مادر به قصه های تو میخفت غصه ها
میرفت چشم و گوش بدنبال قصه ها

با شادیت نبود غمی را مجال ایست
امّا به گریه تو هم آفاق میگریست

صد قصه عشق بودی ومیخواندمت مدام
رفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمام

ای سینه داشته سپر هر بلای من
اکنون بکن شفاعت من با خدای من

امروز هستیم به امید دعای تست
فردا کلید باغ بهشتم رضای تست

این راز آن حدیث که نقل از پیمبر ست
جنت نهاده زیر قدمهای مادر ست

---------------------------------------------------

پیوست1.

خدایا !    ... ؟!

چهارشنبه یازدهم 1 1389


به نام خدایم
======================

مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر   خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر
در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست  سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر
ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر   یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر
مهر است سراسر وجودش تــا هـست   ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر
هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد   یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید
چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن   در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد
چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر   آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر
ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی   آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر
در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست   دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست
در گـــویــش عـاشـقانـه ، نـام مــــادر   شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست

  آقای محمد روحانی"نجوا کاشانی

===========================

دسته ها : * مادرانه *
سه شنبه دهم 1 1389
به نام خدایم

سلام علیکم

دو تا پست رو بدلیل ارتباطی که با هم داشتن ادغام کردم.
___________________________________________

چشمای شب که باز می شه             از راه میان ستاره ها
میاد بازم مادربزرگ                  با قصه هاش کنار ما
مثل ستاره می مون                   مادر بزرگ خوب من
    قصه می گه از غنچه ها                    که چطوری یه باغ شدن
از دشت و آرزو می گه                     از لطف بی حد خدا
  از اینکه هیچ وقت نباید                گل بشه از شاخه جدا
       محبت و مهربونی                         چاره ی  تو ، حرفای اون
     راز دلم رو می دونه                          مادربزرگ مهربون (2)
کاش میشد یه شب برم تا ته باغ آسمون
واسه سلامتی اون دعا کنم با دل و جون



____________________________________________

خاطره ای از دوم فروردین!

خونه ی خاله ی مادرم-یک پیرزن بسیار دوست داشتی که دو لا دولا راه میره-؛ کنار خواهرِ بزرگم نشسته بودم.

خاله: بیا اینجا بشین (با دست کنار خودش رو نشون میداد)
من: ممنون. همین جا خوب ه.

بالاخره بعد از چند بار اصرار، با مشورت چشمی که با مامان و خواهرم داشتم رفتم پیشش نشستم. 

خاله: داماد خوبه؟
من: خوبن.ممنون
خاله: اذیتش که نمی کنی ؟ (می خنده)
من: (با خجالت) نه خاله.
خاله: (دستشو میکشه رو پام)چرا نمی خوری؟ بخور!
من: چشم
خاله: روزه ای؟ (بازم میخنده..خیلی قشنگ میخنده)
منم میخندم:  نه .. الان عروسی بودیم خیلی خوردیم

یکم از عروسی حرف میزنیم و آخرش دوباره می گه: بخور دیگه !
با آجیل شروع می کنم اما دیگه دیر شده..الان دختر بزرگشم (هر سه تا دختراش معلمند!) داره میگه بخورین.تعارف نکنید و اینا

خاله: (آروم میزنه به پام) اسمت چی بود؟
من: ساسان1
خاله: (با یه لبخند که از سرِ شیطنت ه) ولی من بهت میگم بِرار زِن 2
من: (تخمه کدو می پره تو گلوم..با لبخند) هر چی دوس دارین بگین خاله
خاله: (با همون حالت) من بهت میگم بِرار زِن
منم با همون لبخند میگم: چشم.

چند دقیقه ی بعد به دخترش میگه بره تخم مرغ رنگی بیاره. دخترش میاره و به هممون تعارف میکنه.

خاله در حالی که خودش رو بهم چسبونده و با دست تخم مرغِ قرمز رو بهم نشون میده می پرسه:
اگه گفتی با چی رنگش کردیم؟

من: (بلافاصله) پوست پیاز  
بترکم با جواب دادنم. خورد تو ذوقش.

دختر بزرگش در حالی که می خندید گفت مامان اینا دانشجوئن..بلدن دیگه!

خاله یکم خودش رو جمع و جور میکنه و با یه لبخند که بازم از سر شیطنت ه:
می خواستم بیست سوالی ازش بپرسم

حالا داره با دخترش قضیه سوال و جوابمونو به بقیه میگه.
از اینکه خیلی سریع جواب دادم عذاب وجدان داشتم اما حالا که خودشم خوشش اومده از جوابم، وجدانم آروم میشه :)

قربونش..اگه نبود این خجالت، محکم میگرفتم تو بغلمو به خودم فشارش می دادم.

...

دوباره خودشو بهم میچسبونه و تو گوشم آروم میگه:
می دونستم بابا شما رو اینجا میاره..چشمم به در بود
خودمو کشتم و زنده شدم تا تونستم بگم: آخه ما دوست داریم خاله

هر سال عید به صدیق خاله سر میزنیم. خیلی مادر بزرگ دوست داشتنی ه. همیشه نوه ها و بچه هاش دورشن.
(انشالله همیشه دورش باشن و هیچ وقت تنها نشه.آمین)

وقتی گفت چشمم به در بود تا شما بیاین اشکم داشت در میومد.
(ولی در نیومداااا...گفته باشم)

خیلی خدا رو شاکرم که تو عید لذت داشتن یک مادربزرگ گل و دوست داشتنی رو بهم عیدی داد؛
هرچند کوتاه بود ولی خیلی لذت بخش بود..انقدر که می خواستم بخورمش، فشارش بدم، بچلونمش و ببوسمش.
درضمن؛ صدیق خاله 2 هزار تومن علاوه بر اون تخم مرغا بهمون عیدی هم داد.

خدا همیشه سلامت نگه ش داره.

________________________________________________

1: قضیه داره. قرار بود ساسان بشم که به خاطر نذر مادرم شدم علی :)
خودمم به چند اسمی بودن عادت کردم-تبیان، دانشگاه، دوستام، فامیلا و..-. شاید تو یه فرصتی توضیح دادم.

2: عشق می کرد اذیتم کنه هاااا. وقتی می گفت بِرار زِن یادِ بنده خدایی افتادم که بهم میگه بِرار جان

:D

3: تو ماشین از خواهرام پرسیدم حسودیتون نشد که خاله اینقد تحویلم گرفت؟
خواهر کوچیکه: تحویل؟ نه باباااااا
خواهر یزرگه:


4: ندای درونم: خجالت نمی کشی پست طویل میزنی؟
من از طرفش از شما عذر خواهی می کنم؛ خیلی شرمندم.

(جااااان؟!!!)

يکشنبه هشتم 1 1389

به نام خدایم

سلام
------------------------------------
شعر زیر رو از وبلاگhttp://maaadar.blogfa.com  گرفتم.



مادرم عیدت مبارک مادرم       مهرتو هرگز نمیره از برم

ای که هر سال بودی و هستی هنوز      همچو تاج عشق بر روی سرم

من تو را چون جان خویش میدارم و     تا ابد ای جان من از تو نمک پرورده ام

هفت سین سفره ما لیک تکمیل نیست     چون که من شش سین دران بنهاده ام

سین هفتم سین توست ای مادرم     نام ان سین سینه توست تا گزارم من سرم 


**  متاسفانه نام شاعر رو نمیدونم 


دسته ها : * مادرانه *
شنبه هفتم 1 1389
X