دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 4647
تعداد نوشته ها : 2
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
دسته ها :
دوشنبه بیست و نهم 3 1385

جوك هاي 2006 - خنده بازار

 

 

يه بار سه تا مورچه ميرن حمام.دو تا از اونها برميگردن.اون سه تاي ديگه چه اتفاقي براشون مي افته؟
(اون سه تا چسبيده بودن به صابون)



حيف نون ميفته تو جوب آب واسه اين كه ضايع نشه صدايه قوطي در مييياره


حيف نون توي تهران سوار اتوبوس ميشه دست از ميله ي وسط اتوبوس ميگيره سرش ميخوره به ميله ولو ميشه كف اتوبوس به هوش كه مياد همه ي مردم دست از ميله ي وسط اتوبوس گرفتن حيف نون ميگه :ولش بكيد بينم حرف حساوئش چينه

حيف نون بعد از فوتش در وصييتنامه اش مي نويسد,
من هيچ نماز قضايي ندارم, فقط برام 20 سال وضو بگيريد.......


يكروزيك حيف نون با يك سرهنگه سوار هواپيما ميشن حيف نون رو به سرهنگه مي كنه ميگه ببخشيد شما گروهبانيد سرهنگه ميگه نه حيف نون همين سوال رو چند بار ميپرسه از آخر سرهنگه خسته ميشه ميگه بله بابا من گروهبانم حيف نون ميگه پس غلط كردي لباس سرهنگارو پوشيدي

حيف نون خودشو تو آيينه ميبينه دو ساعت فكر ميكنه اينو كجا ديدم؟ بعد ميگه اهان هفته پيش تو سلموني....


به حيف نون ميگن با نجيب يه جمله بساز ميگه كت من نه استرداره نه جيب

پدري براي اطلاع ازوضع درسي فرزندش بهمدرسه رفت مدير گفت
آقاشمانيم ساعت ديرامديد .چون نيم ساعت قبل پسرتان براي
تشييع جنازه شما اجازه گرفت و رفت.

ازشخصي پرسيدند:نامت چيست ؟
گفت :قدرت
گفتندراست ميگويي يا مي خواست ي مارا بترساني

يه روز يه بچه اي تو كوچه با دستاش راه ميرفت يكي اونو ديد گفت چرا با دستات راه ميري ميگه اخه به بابام قول
دادم كه پام رو تو كوچه نذارم

آمريكاييه داشته تو رودخونه غرق ميشده،‌ هي داد ميزده: help me, hellllp! حيف نون از اونجا رد ميشده ميگه:‌ احمق جون اگه جاي كلاس زبان كلاس شنا رفته بودي الان غرق نميشدي!

به حيف نون ميگن ماهي را بكش سرماهي را زير آب ميكنه

به حيف نون ميگن بنفش چه رنگيه ميگه سرخ رو ديدي؟ ميگه اره! اما آبيش

الهي عمرت عين دستمال توالت باشه(سفيد-مفيد-بلند)!!

نوشته شده توسط هادي افضلي ساعت 22:40 موضوع مطلب :‌ جوكهاي خفن

 

دوشنبه ۲۹ خرداد

لطيفه‏‏هاي از آب گذشته


آرزوي خسيس
از آدم خسيسي پرسيدند: بزرگ ترين آرزويت چيست؟
خسيس جواب داد: كچل شوم تا ديگر هرگز پول سلماني
ندهم.
در حياط تيمارستان
دو ديوانه در حياط تيمارستان قدم مي زدند.
ديوانه اولي به تير چراغ برق كوبيد و گفت: هر چه در اين خانه را مي زنم، كسي جواب نمي دهد.
ديوانه دومي گفت: عجيب است. چراغشان هم روشن است.


يك درجه برتر
اولي: يك فوتباليست را نام ببر كه يك درجه برتر از مارادونا باشد.
دومي: ماراسه نا.


گداي با مرام
گدا: آقا، بي زحمت دو هزار تومان بده به من ناهار بخورم.
عابر: برو بابا! من خودم هنوز ناهار نخورده ام.
گدا: عيب ندارد، پس چهار هزار تومان بده، ناهار مهمان من باش


 طلبكار يا بدهكار؟
اولي: مي تواني به من ده هزار تومان قرض بدهي؟
دومي: نه، تمام دارايي ام فقط شش هزار تومان است.
اولي: اشكالي ندارد. چهار هزار تومانش را به من بدهكار مي ماني.

نوشته شده توسط هادي ساعت 22:36 موضوع مطلب :‌ جوكهاي خفن

 

دوشنبه ۲۹ خرداد

جوكهاي پاستوريزه


نصيحت پدرانه
پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»


 موش مردگي
يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.


 در چشم پزشكي
پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»


 در كلاس درس
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه!  برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»


 نشاني
اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»


 فراموشي
مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه كار كنم؟»
پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.»


 در كلاس رياضي
معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم

دسته ها :
دوشنبه بیست و نهم 3 1385
X