دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 240
تعداد نوشته ها : 1
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب

به نام آفريدگار عشق

 

يه روز«عشق» خسته از همه ي انتظار ها و دلتنگي هاش ، مثل هميشه يكه و تنها اومد كنار آب و پاچه ي شلوارشو بالا زد و يواش يواش پاشو داخل آب فرو برد ، در لحظه ي اول سرماي زيادي تو همه ي وجودش پيچيد ولي به سرما توجهي نكرد تا اينكه بعد از دقايقي پاهاش هم تسليم سرما شدو بهش عادت كرد «مثل هميشه» !

خيلي وقت بود كه اعضاو جوارح «عشق» خودشون رو آماده ي هر اتفاقي كرده بودند. عشقه ديگه!

از همون روزاي اول، «ديوانگي» ، رفيق شفيقش شده بود و حالا باگذشت سالها گويي «عشق» و «ديوانگي» يه نفرشده بودند.

همين طور كه عشق پاهاش رو توي آب فروكرده بودو خيلي آروم توي آب تكونشون ميداد ، فكر ميكرد .

نه ، فكر نميكرد داشت گذشته اش رو به ياد مي آورد ، آخه خيلي وقت بودكه «عشق» و «عقل» باهم قهر كرده بودند . تقريبا از همون وقتي كه «عشق» و «ديوانگي» باهم رفيق شدند.

«عشق» ، خاطرات گذشته اش رو به ياد مي آورد كه ياد سختي هايي كه تا الان واسه رسيدن به «معشوق» كشيده بود افتادو گريه اش گرفت ، كارش همين شده بود !

يادآوري گذشته و گريه كردن!مثل اينكه «عشق» كلا توي گذشته سير ميكرد.

تو خاطرات خودش غرق شده بود كه «عقل» درحالي كه پالتوي پشميش رو تنش كرده بود وكلاهي بافتني به سرش و شال گردنش رو محكم دور گردنش پيچيده بود، از راه رسيدو باديدن «عشق» كنارآب درحالي كه پاهاش توي آبه و پيراهن نخي و نازكش كه ديگه بعد از گذشت سالها نخ نما شده بود به تنش ديدتعجب كرد و رفت و كنارش نشست .

دستكش هاي گرمش رو درآورد و دستاي «عشق» و توي دستاش گرفت و بهش گفت:

«اي كاش هيچ وقت با ديوانگي دوست نميشدي! اي كاش ميومدي كدورت ها رو كناربذاريم وباهم دوست بشيم ، بالاخره يه جوري باهم به تفاهم ميرسيم! از دوستيه با «ديوانگي» به جز زجر چي نصيبت شده كه بعد از گذشته اين همه سال هنوز باهم دوستيد؟»

«عشق» كه ديگه دستاش كمي رويِ گرما به خودشون ديده بودند رو از توي دستاي گرم «عقل» بيرون كشيد و اشكاش كه از شدت سرما كم كم داشت روي صورتش به بلور هاي يخ تبديل ميشد رو پاك كردو گفت:

(از دوستي با ديوانگي زجرهاي زيادي كشيدم، دنيا خيلي خيلي بهم جفاكرد، ولي عاشقي كردن هرچقدر سخت باشه باهمه ي سختي هاش واسم از عسل هم شيرين تره! ولي اگه ميخواي باهم رفيق بشيم و به تفاهم برسيم قبولِ!)

«عقل» به خاطره دوستيش با «عشق» خوشحال بود و به اين فكر ميكرد كه چيكاركنه كه عشق رو از اين اوضاع و احوال نجات بده  كه دوباره لباس نازك «عشق» توجهش رو جلب كرد!

«عقل» پيش خودش فكر ميكرد «عشق» پولي براي خريد لباس گرم نداره كه چندين ساله به پوشيدن همين يه لباس اكتفا كرده ، آخه «عقل» نميدونست «عشق» اونقدر مجذوب «معشوق» شده كه به كلي «دنيا» رو فراموش كدده و فقط و فقط به «معشوق» فكر ميكنه .

فكر ميكرد همه مثل خودشن كه «دنيا» رو «دوست» داره !

آخه از اون وقتي كه «عشق» با «ديوانگي» رفيق شد «عقل» هم با «دوست داشتن» رفيق هاي صميمي شده بودند .

 

داشت با خودش كلنجار مي رفت كه چي بگم كه «عشق» ناراحت نشه تا بالاخره مثل هميشه پاروي دلش گذاشت و گفت:

(مياي بريم خريد ؟تصميم گرفتم به خاطره دوستيمون يه هديه ي كوچيك بهت بدم ولي بهتره خودت هم باشي و چيزي كه خودت «دوست داري» انتخاب كني؟)

«عشق» بالبخندي تلخ گفت:

(چيزي كه خودم «دوست دارم» ؟

من هيچ وقت هيچ چيز و هيچ كس رو «دوست نداشتم» !

من هميشه و هميشه عاشق بودم و هستم

وهميشه و هميشه عاشق «معشوق» بودم و هستم و به جز اون به هيچ چيز و كسِ ديگه نميتونم فكر كنم!)

«عقل» اينبارنگران تر اما با لبخنده ترحم آميزي گفت:

(پس دعوت منو به يه فنجون قهوه ي داغ توخونه ي من كنارشومينه قبول كن!)

اما «عشق» بازهم با لبخندي تلخ گفت:

(از اون روزي كه كنار رودخونه معشوق رو ديدم و عاشقش شدم با خودم عهد بستم كه كنار اين آب بشينم و منتظر اومدن معشوق بشم تا فقط يه بارديگه ببينمش! از اون روز چه توي آفتاب و گرماي تابستون چه توي برف و بارون زمستون زير هيچ سقفي نرفتم و به خودم قول دادم پاتوي اولين خونه اي كه ميذارم خونه ،خونه ي معشوق باشه)

«عقل» كه ديگه از دسته «عشق» كلافه شده بود بافرياد گفت:

(معشوق ،معشوق ،معشوق!

وقتي ميدوني رسيدن به «معشوق» محاله ديگه علت اين همه انتظارچيه؟

چرا سعي نميكني «معشوق» رو فراموش كني ؟

مگه «معشوق» چي داره كه عاشقش شدي؟

«معشوق» رو فراموش كن و عاشق «زيبايي» شو!عاشق «ثروت» شو!چرا «معشوق»؟

«عشق» بازهم با همون لبخنده تلخش به «عقل» گفت:

(درمسلك ما سوخته دلان فراموشي حرام است

اين بخت گهي تلخ گهي نيز به كام است

شايد «معشوق» مثل «زيبايي» نباشه ، شايد مثل «ثروت» نباشه ولي توي وجودش چيزي داره كه نه «زيبايي» داره و نه «ثروت»

دركه اون چيز روهم فقط وفقط من و امثاله من ميفهميم و تو قدرت دركش رو نداري

دركه وجود «معشوق» فقط از عهده ي «عشق» برمياد نه «عقل»........ !

«عشق» سرشو به طرف آب برگروندو ادامه داد:

(برو! برو تنهام بذار !

من و تو نميتونيم باهم به تفاهم برسيم

اين چيزيه كه هميشه بوده!تا حالا هيچ كس رفاقت «عشق» و «عقل» رو نديده و يقين داشته باش از اين پس هم نخواهد ديد!)

عقل دلخور از رفتار سرده «عشق» شالش رو محكم تر كردو كلاش رو تانزديك چشماش پايين آورد و از راهي كه اومده بود بازگشت!

«عشق» باز هم خودشو توي خاطراتش غرق كرده بود كه صداي پايي شنيد

 

،حدس زد كه «عقل» دوباره اومده تا سعي كنه يه جوري راضيش كنه باهم رفيق باشن واسه همين باهمون لحنه سردش گفت:

برگرد ! ما به درده رفاقت باهم نميخوريم !

ماهيچ جوري نميتويم باهم كنار بيايم، برو و براي هميشه كناره «دوست داشتن» بمون، آخه خيلي به هم مياين!

صدايي با خنده گفت:

(نه رفيق! هيچوقت تنهات نميذارم كه خدا مارو آفريده واسه ي هم)!

اما نه اينبار صدا، صداي آشنا بود!

«عشق» با شوقه عجيبي سرش و برگردوند و ديد كه بله رفيقه شفيقش «ديوانگيه» كه اونم با لباسه نازكه نخيش جلوش ايستاده!

«ديوانگي» اومد و كناره «عشق» نشست و پاچه هاي شلوارشو بالازدو توي آب گذاشت و دستاي سردشو توي دستاي «عشق» گذاشت كه باهمه ي سرديش از دستاي خودش گرم تر بود!

اما اين گرما از گرماي عشقش بود.

«عشق» بدنش رو با گرماي عقشق گرم نگه ميداشت و اين گرما رو فقط «ديوانگي» ميتونست حس كنه و دركش براي «عقل» سخت بود و شايدم غيرممكن!

ساعت ها «عشق» و «ديوانگي» كنارهم لب آب در حالي كه پاهاشون توي آب بود نشستند بدون اينكه باهم حرف بزنن!

اما نه! حرف ميزدن، هركدوم يه عالمه حرف داشتن واسه زدن اما فقط عاشق ها و ديوانه ها بودن كه ميتونستن بشنون آخه عاقل ها هرچيزي رو نميتونن درك كنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پايان

دسته ها :
پنج شنبه هفدهم 1 1391
X