باران نبار!!!

من اسیر واژه محبتم خالی از کینه دل و حسادتم عاشق دستهای با رفاقتم زندگی اینحوری داده عادتم

باران نبار!!!


كيميا جان من به جات بودم تو اين هواي گرم از خدا ميخواستم:

خدايا كولرتو روشن كن ولي شيلنگشو بنداز اونورتر ما خيس نشيم!

با اينكه هوا گرمه ولي حس زير بارون راه رفتنم ندارم!

بازم مي مونيم خونه و خدارو سپاسگذاريم!

+ نوشته شده در  پنج شنبه 24 1 1391ساعت 18:5  توسط sarsepordeh70  |  (6) نظر