معرفی وبلاگ
سلام به خدمت تمامی کاربران و بازدید کنندگان این وبلاگ. خوشحال و خرسندم از اینکه شما نیز از جمله بازدید کنندگان این وبلاگ بودید. لطفا ما را از پیشنهادات و نظرات خود محروم نسازید. در سایه حضرت بقیه الله(عجل الله تعالی فرجه الشریف) زنده و بنده باشید.
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 24997
تعداد نوشته ها : 63
تعداد نظرات : 33
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

توصيه هاى امام مهدى عليه السلام  
سيد احمد رشتى گويد: عازم سفر حج بوديم ، در يكى از منازل بين راه حاجى جبار كه جلودار قافله بود نزد ما آمد و گفت : اين منزل كه در پيش داريم ترسناك است ، زودتر آماده شويد تا به همراه قافله باشد و از ما جدا نمانيد.
حدود دو ساعت و نيم حركت كرديم و از منزل قبلى بين راه دور شديم كه هوا تاريك شد و برف شروع به باريدن كرد بطورى كه دوستان هر كدام سر خود را پوشاندند و سرعت به راه خود دادمه دادند اما من هر چه كردم كه با آنها همراه باشم موفق نشدم و تنها در بين راه ماندم . از اسب پياده شدم و در كنار راه نشستم ، بسيار مضطرب بودم ، پس از قدرى فكر كردن به اين نتيجه رسيدم كه همين جا بمانم تا صبح شود و به همان منزلى قبلى برگردم و با چند نفر نگهبان به قافله برسم .
در همان حال در برابر خود باغى را مشاهده كردم كه در آن باغبانى بود و بابيل خود به درختان مى زد تا برف آنها فرو ريزد. باغبان پيش آمد و با كمى فاصله برابر من ايستاد و فرمود:
تو كيستى ؟
عرض كردم : دوستان همراه من رفتند و من ماندم و راه را هم نمى دانم .
فرمود: نافله (نماز مستحبى ) بخوان تا راه را پيدا كنى .
مشغول خواند نافله شدم . پس از آن دوباره آمد و فرمود: نرفتى ؟
عرض كردن : و اللّه راه را نمى دانم .
فرمود: جامعه (زيارت جامعه كبيره ) بخوان .
من جامعه را حفظ نبودم اما برخاستم و تمام زيارت جامعه را از حفظ خواندم .
دوباره آمد و فرمود: هنوز نرفتى ؟ اينجا هستى ؟
بى اختيار گريه كردم و گفتم : هنوز نرفته ام راه را نمى دانم .
فرمود: عاشورا (زيارت عاشورا) بخوان .
من زيارت عاشورا را هم حفظ نبودم اما برخاستم و زيارت عاشورا را بطور كامل با صد لعن و صد سلام و دعاى بعد از آن خواندم كه ديدم باز آمد و فرمود: نرفتى ؟ هستى ؟
عرض كردم : نه تا صبح هستم .
فرمود: الان ، تو را به قافله مى رسانم . سوار الاغى شد و فرمود: پشت سر من سوار الاغ شو! من هم سوار شدم و افسار اسبم را در دست گرفتم ولى اسب حركت نكرد:، افسار اسب را به دست گرفت و اسب حركت كرد.
آنگاه دست خود را بر زانوى من گذارد و فرمود: شما چرا نافله نمى خوانيد؟ نافله ، نافله ، نافله . باز فرمود: چرا شما عاشورا نمى خوانيد؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا.
سپس فرمود: شما چرا جامعه نمى خوانيد؟ جامعه ، جامعه ، جامعه .
آنگاه يك مرتبه برگشت و فرمود: آنها رفقاى تو هستند كه لب جوى آب فرود آمده اند و براى نماز صبح وضو مى گيرند.
من از الاغ پايين آمدم كه سوار اسب خود شوم اما نتوانستم . او كمك كرد و مرا سوار اسب كرد و سر اسب را به طرف دوستانم گرداند. من در آن حال به اين فكر فرو رفتم كه اين شخص چه كسى است كه به زبان فارسى سخن مى گويد در حالى كه در آن منطقه همه مسيحى بودند و با زبان تركى صحبت مى كردند، از طرفى چگونه به اين سرعت مرا به دوستان خود رسانيد پشت سر خود نگاه كردم هيچ كس را نديدم و اثرى از او مشاهده نكردم . (200)
پرداخت خمس  
حسن بن عبداللّه گويد: در زمان غيبت صغراى امام عليه السلام سلطان وقت مرا به شهر قم فرستاد تا حاكم آن شهر باشم . در بين راه كه حركت مى كرديم چشمم به شكارى افتاد و بدنبال آن حركت كردم تا اينكه از همراهان و لشكريان خود دور شدم و به نهرى رسيدم . در اين هنگام اسب سوارى كه سر و صورت خود را با عمامه اى سبز بسته بود و فقط دو چشمش پيدا بود بسوى من آمد و نام مرا به زبان آورد و گفت : اى حسن !
گفت : چرا به ناحيه (مقدسه ) اعتنا ندارى و خمس مالت را به نمايندگان من نمى دهى ؟ من با اينكه مردى شجاع بودم و از كسى نمى ترسيدم از او ترسيدم و گفتم : آنچه را فرمودى انجام مى دهم .
فرمود: وقتى به قم رفتى و اموالى بدست آوردى خمس آن را به مستحقين آن بده .
گفتم : اطاعت مى كنم .
او عنان اسب را گرفت و رفت و من هم برگشتم اما نفهميدم كه از كدام طرف رفت و هر چه اين طرف و آن طرف رفتم او را نيافتم . (201)
و الحمدللّه رب العالمين .

يکشنبه بیست و هفتم 1 1391 8:45
X