دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 10760
تعداد نوشته ها : 78
تعداد نظرات : 8
Rss
طراح قالب
GraphistThem239

به حضرت زهرا  عليه السلام متوسل شدم

 توسل شهدا به حضرت زهرا عليها السلام

چند شب پيش از عمليات، شهيد احمد جولاييان همراه با يكي از دوستانش براي انجام آخرين شناسايي به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوري كه قرار بود امشب در آن عمليات اجرا شود. در حالي كه نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خيلي آرام و با احتياط وارد نهر شدند و به هر زحمتي كه بود از موانع عبور كردند و خود را به عمق دشمن رساندند.

سنگرهاي كمين عراقي‌ها را شناسايي كردند و پس از شناسايي كامل در حال برگشت، هر دو در سيم‌هاي خاردار و لابه‌لاي موانع گير كردند. اسلحه كلاشي كه پشت سرشان بود و براي احتياط برده بودند،‌ طوري در سيم‌هاي خاردار گير كرده بود كه حتي نمي‌توانستند تكان بخورند. در آن ساعت، آب جزر شده بود، با دشمن نيز بيش از چند متر فاصله نداشتند. هرقدر تلاش كردند كه خود را رها كنند، نتوانستند. دريافتند كه لحظه موعود فرا رسيد، راه بازگشتي نيست. در حالي كه اشك در چشمانشان حلقه زده بود، يكديگر را در آغوش گرفتند و حلاليت طلبيدند.

آن روزها ايام فاطميه بود، به حضرت زهرا(س) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتي از شر سيم‌هاي خاردار نجات پيدا كرد اما وضعيت احمد، بسيار دشوارتر بود و امكان رهايي او وجود نداشت. از احمد خداحافظي كرد و به سوي نيروهاي خودي برگشت. احمد تصميم گرفت هرطور شده از اين گرفتاري نجات پيدا كند، چون اگر اسير مي‌شد، ممكن بود زير شكنجه و شلاق، حرف بزند و عمليات لو برود. دوست احمد در حالي كه به عقب برمي‌گشت، احساس كرد چيزي به سرعت به طرفش مي‌آيد. با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقي‌ها هستند! حتما احمد را گرفته‌اند و حالا به طرف من مي‌آيند».

به زير آب رفت، تا او را نبينند. وقتي آهسته از زير آب بيرون آمد، كسي به طرف او مي آمد .خطاب به او فرياد مي‌زند: «قف! لاتحركوا! (ايست! بي‌حركت!)»

احمد خود را در آغوش او انداخت و هر دو ‌چند دقيقه با صداي بلند گريستند. پرسيد: «احمد! چطوري نجات پيدا كردي؟» ـ

«نمي‌دانم چه شد! هرقدر تلاش كردم كه خودم را از شر سيم‌هاي خاردار خلاص كنم، نتوانستم. وضعيتم لحظه به لحظه بدتر مي‌شد. نمي‌دانستم چه بكنم. موانع در حال تكان خوردن و بسيار خطرناك بود،‌ چون توجه دشمن را به سمت من جلب مي‌كرد. از همه كس و همه جا نااميد، به ائمه (عليهم السلام) متوسل شدم. يكي يكي سراغ آنها رفتم. يك لحظه يادم آمد كه ايام فاطميه است. دست دعا و نيازم را به طرف حضرت فاطمه(س) دراز كردم و با تمام وجودم از ايشان خواستم كه نجاتم بدهند. گريه كردم. دعا كردم. در همين حال احساس كردم يكي پشت لباسم را گرفت، مرا بلند كرد و در آب اروند پرتم كرد. آن حالت را در هوشياري كامل احساس كردم».

احمد اين ماجرا را براي دوستش تعريف كرد، او را قسم داده بود كه تا زنده است، آن را براي كسي بازگو نكند.

بر گرفته از كتاب اروند خاطرات ـ صفحه ۲۰۸

دسته ها :
دوشنبه بیست و هشتم 1 1391 18:58
X