معرفی وبلاگ
روايت پرواز، روايت عروج آن ها كه هميشه هستند.* ( از اينكه به وبلاگ ما سر زدين ممنون، خوشحال ميشويم از نظرات شما استفاده كنيم. كپي برداري تنها با ذكر منبع مجاز است. به رب شهدا مي‌سپاريمتان.)
دسته
فیدها
دوستان غير تبياني
پايگاه هاي پاسخگويي
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 23234
تعداد نوشته ها : 49
تعداد نظرات : 7
___________________________
----------------------------------------- * حديث روز * ____________________________ * مهمترین خبرهای مذهبی * مسئولیت صحّت خبر به عهده سایتی است که در اول خبر درج شده است ____________________________
لوگوي ما
Rss
طراح قالب
GraphistThem241

خاطراتي از شهيد مطهري(ره)

 


خواب مادر

مادر استاد دربارة عنايت الهي، قبل از تولد او گفته است:«دو ماه قبل از تولد مرتضي، شبي در خواب ديدم محفلي نوراني است و تمام زنان محل، در مسجد اجتماع كرده‌اند، ناگاه بانويي محترم وارد شد و دو زن نيز همراه او بودند كه بر اهل مجلس گلاب مي‌پاشيندند، چون نوبت به من رسيد،‌ به آنان فرمود:«سه بار گلاب بپاشيد»،‌ از او دليل آن را جويا شدم، با خوشرويي پاسخ دادند:«به خاطر آن جنيني كه در رحم داري، چنين كاري لازم بود زيرا او آينده درخشان خواهد داشت و به جامعه اسلامي خدمات عظيم و گسترده‌اي خواهد كرد.

*****

اولين منبر

استاد حدود 13 ساله بود و تازه دورة طلبگي را شروع كرده بود، و خيلي هم به منبر علاقه داشت اما چيزي بلد نبود، كه بر منبر بخواند، دايي ما، مرحوم حاج شيخ علي، متني براي او نوشتند، تا حفظ كند، و در منبر بخواند، روضه؛ داستان امّ سلمه بود كه پيامبر اكرم(ص) شيشه‌اي را به او سپردند و فرمودند:«هر وقت ديدي كه خاك اين شيشه به خون تبديل شده بود، بدان كه حسين مرا شهيد كرده‌اند، مرتضي بر روي منبر رفت تا متني را كه حفظ كرده بود بخواند، به روضه كه رسيد فراموش كرد كه حضرت رسول(ص) به امّ سلمه چه داده بودند، دايي كه پاي منبر نشسته بود، گريه مي‌كرد و به پيشاني خود مي‌زد و مي‌گفت:«آخ شيشه! آخ شيشه» عليرغم تمامي تلاش‌ دايي، آقا مرتضي يادش نيامد كه حضرت(ص) چه چيزي به امّ سلمه دادند و از منبر پايين آمد، اين اولين منبر او بود.

*****

پشت درِ مكتبخانه

شهيد مطهري از سن 5 سالگي اشتياق و علاقة خود را به مكتبخانه و درس نشان مي‌داد، به طوري كه در يك شبِ مهتابي كه نورِ ماه، حياط را روشن كرده بود، او به خيال اينكه صبح شده است،‌ دفتر و كتابش را برداشته،‌ به سوي مكتبخانه روان شد و هنگامي كه با درِ بستة مكتبخانه مواجه گرديد، همانجا به خواب رفت، صبح فردا پدر و مادر متوجه شدند كه مرتضي در خانه نيست، با نگراني در همه جا به دنبالش گشتند، و سرانجام او را در پشت مكتبخانه در حالي كه آرام خوابيده بود، يافتند.

  www.m-motahari.com

دسته ها : مناسبت ها
سه شنبه 12 2 1391
X