دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 305
تعداد نوشته ها : 1
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب

 اعتراف

sutia اعترافات خنده دار / طنز

|| شما هم بزرگترين سوتى هاتون رو برامون بفرستين تا تو سايت درج شه ||

 

- اعتراف مي كنم كه: اولين باري كه ويندوزم پريد من كل سيستم از مانيتور گرفته تا موس رو بردم شركت تا برام ويندوز عوض كنند. بي معرفت ها بهم نگفتند كه فقط بايد كيس رو بيارم. اين كار يه دو سه بار ديگه هم تكرار شد! …

- اعتراف مي كنم كه: به اين سن كه رسيدم هنوز وقتي مي خوام از در خونه برم بيرون اگه جورابم سوراخ باشه عوضش مي كنم با اين فكر كه اگر تصادف كردم و آمبولانس اومد و منو گذاشتن رو برانكارد و مردم دورم جمع شدن سوراخ جورابم ضايع نباشه…

- اعتراف مي كنم كه: امشب بعد از ۱ سال به اين معما پي بردم كه آقاجونم مسواكش رو كجا قايم مي كنه كه من نمي بينم. بارها ديدم كه داره مسواك مي زنه اما به محض اينكه بعدش مي رم مسواك بزنم مسواكش غيب مي شه. خب زياد پيچيده نيست از مسواك من استفاده مي كرده!

- اعتراف مي كنم كه: هفته قبل يكي از فاميل هامون اومده بود ايران و اصلا فارسي بلد نبود. من رو برد كه از سوپرماركت سر كوچه سيگار بگيريم. منم گفتم آقا يه بسته سيگار كنت با يك دونه اسپري مو بديد. بنده خدا پرسيد اين چيه؟ منم خيلي خونسرد گفتم اين جايزه سيگاره!

- اعتراف مي كنم كه: تو اسباب كشي همسايه مون من نشسته بودم پشت وانت يه طرفم گلدونشون بود يه طرف هم تلويزيون. ماشين كه رفت تو چاله من گلدونه رو محكم گرفتم و تلويزيونه پخش شد كف آسفالت!

- اعتراف مي كنم كه: تا سن ۱۳-۱۲ سالگي با روسري مي نشستم جلو تلويزيون مخصوصا از ايرج طهماسب خيلي خجالت مي كشيدم. زياد مي خنديد، فكر مي كردم بهم نظر داره.

- اعتراف مي كنم كه: بچه كه بودم خيلي وراج بودم. براي همين تا از مدرسه مي اومدم همه خودشون رو به خواب مي زدن.

- اعتراف مي كنم كه: رفته بودم واسه امتحان رانندگي، خيلي هم استرس داشتم. نوبت من كه شد افسر بهم گفت دنده عقب برو. من هم كه كلي هول شده بودم به جاي اينكه دستم رو بذارم پشت صندلي و برگردم عقب رو نگاه كنم دستم رو انداختن پشت گردن افسر و محكم داشتم مي كشيدمش طرف خودم!

- اعتراف مي كنم كه: اولين باري كه رفتم كارواش من هم همراه كارگرها داشتم ماشين رو مي شستم كه مسئول كارواش اومد خجالت زده جمعم كرد! خوب چي كار كنم فكر كردم زشته اونا ماشين من رو بشورن و من وايستم نگاه كنم.

- اعتراف مي كنم كه: بزرگترين لذت دوران بچگي من اين بود كه روزهاي باروني تو راه مدرسه با او چكمه طوسي پلاستيكي كه تا زير زانوم بود مثل خل ها از جاهايي رد مي شدم كه آب جمع شده. وقتي قابليت چكمه هام رو مي ديدم كه تا عمق زياد هم پام خيس نمي شه كلي كيف مي كردم. حس ماشين شاسي بلند بهم دست مي داد.

- اعتراف مي كنم كه: ۲ ماه به همه گفتم خطم سوخته. خواهرم نگاه كرد ديد سيم كارت رو برعكس انداختم تو گوشي.

- اعتراف مي كنم كه: مامان بزرگ خدا بيامرزم توي ۹۵ سالگي فوت كرد. صبح روزي كه مامان بزرگم فوت كرده بود همه دور جنازش نشسته بوديم و همه داشتن گريه مي كردن. جمعيت هم زياد بود. من و داداشم تو بغل هم داشتيم گريه مي كرديم. اشك فراون بود و خلاصه جو گريه بود. يكهو دختر خالم كه تازه رسيده بود اومد تو حياط و با جديت داد كشيد: مامان بزرگ زود رفتي! اين رو كه گفت كل خونه رفت رو هوا… حالا خندمون قطع نمي شد.

- اعتراف مي كنم كه: يكي از شب هاي قدر ساعت ۴ صبح داشتم از مسجد برمي گشتم خونه، توي كوچه مون دوستم رو از پشت ديدم كه داره لواشك مي خوره و هدفون تو گوششه. گفتم حالش رو بگيرم، دويدم و با تمام قدرت يه اردنگي نثارش كردم. برگشت و با چشماني بهت زده نگاهم كرد. چند ثانيه تو چشماي همديگه خيره شده بوديم، به خودم گفتم: اه اين كه امير نيست!

- اعتراف مي كنم كه: من نماينده كلاسم و هفته پيش امتحان باكتري شناسي داشتيم. قبل از اومدن استاد عكس باكتري رو كاملا خنده دار رو تخته كشيدم و نوشتم بچه ها امتحان باكتريه. وسط امتحان، استاد باكتري دست گذاشت رو شونه ام و گفت: من اين شكلي ام؟ من هم هول شدم گفتم بله. ديدم مثل عقاب بهم زل زده. اومدم درستش كنم گفتم بچه ها اينجوري ميگن. فكر نكنم كسي از ۸ نمره بيشتر از ۳ بگيره!

- اعتراف مي كنم كه: موقع رانندگي تو ميدون داشتم مي پيچيدم كه يكي خيلي بد پيچيد جلوم. منم عصباني شدم داد زدم: بيا، يهو بيا تو خيابون! هنوزم نمي دونم چي مي خواستم بارش كنم كه اين رو گفتم: بنده خدا هنگ كرده بود.

- اعتراف مي كنم كه: بچه كه بودم وقتي فيلم مي ديدم، همش با خودم مي گفتم چرا هركي از جلو تير مي خوره، از پشت مي افته؟ يعني روي سمتي كه تير خورده نمي افته. با خودم مي گفتم لابد نمي خوان بيشتر تير بره تو تنشون و دردشون بگيره ديگه…

- اعتراف مي كنم كه: دوستم زنگ زد خونمون گفت عليرضا امروز مياي سر كار؟ گفتم نه شهرستانم! بعدش فهميدم چه گندي زدم چون به خونه زنگ زده بود نه موبايل!

- اعتراف مي كنم كه: بچه بودم يه كارتون نشون مي داد كه مورچه زيره فيله يه سوزن مي زاره و فيله ميره هوا. منم زيره يه بنده خدايي سوزن گذاشتم كه بره هوا، جيغ زد ولي متاسفانه نرفت هوا!

- اعتراف مي كنم كه: من بودم كه روي صندلي معلم كلاس پنجم پونيز و آدامس مي چسبوندم، من بودم كه همه گچ هاي پاي تخته رو مي پيچوندم، من بودم كه وقتي يه كلاس خالي گير مي آوردم با گچ روي ديوارهاش براي معلم ها و مدير و ناظم فحش مي نوشتم. من بودم كه مي رفتم دستشويي مدرسه تمام شيرهاي آب رو تا ته باز مي كردم و در مي رفتم، من بودم كه زمستون ها به شوفاژهاي كلاس ويكس مي ماليدم كه حال همه بهم بخوره و كلاس تعطيل بشه…

- اعتراف مي كنم كه: همين كه چشم مامانم رو دور مي ديدم، هرچي تور و پارچه خوشگل داشتيم اعم از سفيد و سبز و سرخابي جمع مي كردم. يه لحاف كوچولو هم داشتم خيلي خوشگل بود. بعد مي رفتم تو اتاق همه اين ها رو با هم مي انداختم روي سرم، كلي حال مي كردم كه مثلا عروس شدم. اون زير از گرما و كمبود اكسيژن خفه مي شدم. مي اومدم بيرون نفس مي گرفتم، بعد دوباره به عروس بودنم ادامه مي دادم! مامانم كه وضع رو اينجوري ديد يه لباس به اصطلاح عروس واسم خريد…

- اعتراف مي كنم كه: بچه كه بودم دوس داشتم ۲۰ قلو دختر داشته باشم!

- اعتراف مي كنم كه: بچه كه بودم هديه روز مادر به مامانم شناسنامش رو دادم. با اين توضيح كه توي تموم برگه هاش نقاشي كشيده بودم كه خوشحال شه!

دسته ها : طنز
جمعه بیست و پنجم 1 1391
X