تنهاييم را به گردن هيچكس نمي اندازم
گردن هيچكس تاب اين همه سنگيني را ندارد !
.
.
.
مثل آتيش تو صحرا / يا كه طوفان تو دريا
مثل ظلمت توي شب ها / جون به لب موندم و تنها
.
.
.
پيش روي من تا چشم ياري ميكند درياست
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا ، دلم تنهاست
.
.
.
در برهوت بي كسي ، تنها تو همزاد مني
اي نازتر از خواب شبم ، آيا تو هم ياد مني ؟
.
.
.
گر بدانم نيستي ، غمي نيست ز تنهايي / اينكه هستي و تنهايم ، غم دارم
.
.
.
اين شعرها ديگر براي هيچكس نيست
نه ! در دلم انگار جاي هيچكس نيست
آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم
ديگر شبيه دردهاي هيچكس نيست
.
.
.
غريبانه شكستم من اينجا تك و تنها / دل خسته ترينم در اين گوشه دنيا
اي بي خبر از عشق كه نداري خبر از من / روزي تو آيي كه نمانده اثر از من
.
.
.
مينويسم نامه و روزي از اينجا ميروم
با خيال او ولي تنهاي تنها ميروم
در جوابم شايد او حتي نگويد “كيستي ؟”
شايد او حتي بگويد “لايق من نيستي”
مينويسم من كه عمري با خيالت زيستم
گاهي از من ياد كن ، حالا كه ديگر نيستم
.
.
.
من و غم همچون برادر ، دست الفت داده ايم
رشته ي اين دوستي محكم كند تنهايي ام
.
.
.
غربت آن نيست كه تنها باشي / فارغ از فتنه ي فردا باشي
غربت آن است كه چون قطره ي آب / در به در ، در پي دريا باشي
غربت آن است كه مثل من و دل / در ميان همه كس يكه و تنها باشي
.
.
.
وقتي كه تنهايي مياد ، حس مي كنم كه بي كسم
ثانيه ها نمي گذرن ، هيچ موقع فردا نميآد
دلم ديگه زندگي رو با اينهمه درد نميخواد
.
.
.
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام
دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام
من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام
كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام…
.
.
.
گاهي تنهايي آنقدر قيمت دارد كه درب را باز نمي كنم
حتي براي “تو” كه سالها منتظر در زدنت بودم
.
.
.
اگر تنهايي ام چشم مرا بست / اگر دل از تنم افتاد و بشكست
فداي قلب پاك آن عزيزي / كه در هر جا كه باشد ياد ما هست
.
.
.
ميداني تنهايي كجايش درد دارد ؟ انكارش !
.
.
.
در قفس تنهاييم تنها ياد توست
كه مرا به اوج همه ي دوست داشتنها به پرواز در مي آورد
.
.
.
از دل كوچه گذشتم از ميون جاده ي خيس
اين مسير بدون برگشت كه واسم هيچ آشنا نيست
ميخوام آرامش بگيرم من كه تو غصه اسيرم
حق من نيست مثل سايه توي تنهايي بميرم…
.
.
.
كاش ميشد هيچكس تنها نبود
كاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي باتو ميمانم ولي
رفتي و گفتي كه اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا كردم براي بازگشت
دستهاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي كه فردا ميرسي
كاش روز ديدنت فردا نبود …

دسته ها : دلتنگي
يکشنبه بیست و هفتم 1 1391