ماجراي چكمه ها و مربي !

http://newsroom.unl.edu/releases/downloadables/photo/20100309groundwater3.jpg


خانم جواني كه در كودكستان براي بچه هاي 4 ساله كار ميكرد ميخواست چكمه هاي
يه بچه اي رو پاش كنه ولي چكمه ها به پاي بچه نميرفت بعد از كلي فشار...و خم و راست شدن،
بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روي ميز، بعد روي زمين بلاخره باهزار جابجايي و فشار چكمه ها
رو پاي بچه ميكنه و يه نفس راحت ميكشه كه ...
هنوز آخيش گفتن تموم نشده كه بچه ميگه اين چكمه ها لنگه به لنگه است .


خانم ناچار با هزار بار فشار و اينور و اونور شدن و مواظب باشه كه بچه نيفته هرچه تونست كشيد
تا بلاخره بوتهاي تنگ رو يكي يكي از پاي بچه درآورد .
گفت اي بابا و باز با همان زحمت زياد پوتين ها رو اين بار دقيق و درست پاي بچه كرد كه لنگه به لنگه نباشه ولي با چه زحمتي كه بوت ها به پاي بچه نميرفتن و با فشار زياد بلاخره موفق شد كه بوت ها رو پاي اين كوچولو بكنه
كه بچه ميگه اين بوتها مال من نيست.


خانم جوان با يه بازدم طولاني و كله تكان دادن كه انگار يك مصيبتي گريبانگيرش شده. با خستگي تمام نگاهي به بچه انداخت و گفت آخه چي بهت بگم. دوباره با زحمت بيشتر اين بوت هاي بسيار تنگ رو در آورد.


وقتي تمام شد پرسيد خب حالا بوت هاي تو كدومه؟ بچه گفت همين ها بوت هاي برادرمه ولي مامانم گفت اشكالي نداره ميتونم پام كنم....
مربي كه ديگه خون خونشو ميخورد سعي كرد خونسردي خودش رو حفظ كنه و دوباره اين بوتهايي رو كه به پاي اين بچه نميرفت به پاي اون كرد يك آه طولاني كشيد وبعد گفت
خب حالا دستكشهات كجان؟
توي جيبت كه نيستن. بچه گفت توي بوتهام بودن ديگه!!!!!