معرفی وبلاگ
این وبلاگ هم اخبار مربوط دانشگاه پیام نور را میگه ، هم داستان و گاه گداری هم مطالب خواندنی دیگه امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه *************************** *************************** برای بهتر دیدن هر مطلب بر روی لینک ( ادامه مطلب ) که پایان هر قسمت آمده کلیک کنید *************************** *************************** وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. *************************** ***************************
دسته
پيوند ها
پايگاه هاي علمي
دانشگاه هاي ايران
ژورنال هاي شيمي
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 434390
تعداد نوشته ها : 831
تعداد نظرات : 243
فریاد ها را همه می شنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است - دکتر علی شریعتی
Rss
طراح قالب
محمدرضا عابدي

 

ارزش زنده ماندن



هنگام حمله ناپلون به روسيه دسته‌اي از سربازان او در مركز شهر كوچكي از آن سرزمين هميشه برف در حال جنگ بودند. ناپلون به طور اتفاقي از سواران خود جدا مي‌افتد و گروهي از قزاقان روسي رد او را مي‌گيرند و در خيابان‌هاي پر پيچ و خم شهر به تعقيب او مي‌پردازند.

ناپلون كه جان خود را در خطر مي‌بيند پا به فرار مي‌گذارد و سر انجام در كوچه‌اي سراسيمه وارد يك دكان پوست فروشي مي‌شود. او با مشاهده پوست فروش ملتمسانه و با نفس‌هاي بريده بريده فرياد مي‌زند: كمكم كن جانم را نجات بده كجا مي‌توانم پنهان شوم؟

پوست فروش مي‌گويد: زود باش بيا زير اين پوستين‌ها و سپس روي ناپلون مقداري زيادي پوستين مي‌ريزد.

پوست فروش تازه از اين كار فارغ شده بود كه قزاقان روسي شتابان وارد دكان مي‌شوند و فرياد زنان مي‌پرسند: اون كجاست؟ ما ديديم كه اومد تو.

قزاقان علي‌رغم اعتراض‌هاي پوست فروش دكان را براي پيدا كردن ناپلون زير و رو مي‌كنند. آنها تل پوستين‌ها را با شمشيرهاي تيز خود سيخ مي‌زنند اما او را نم‌يابند سپس راه خود را مي‌گيرند و مي‌روند.

ناپلون پس از مدتي صحيح و سالم از زير پوستين‌ها بيرون مي‌خزد. در همين لحظه محافظان او از راه مي‌رسند. پوست فروش رو به ناپلون كرده و محجوب از او مي‌پرسد: ببخشيد كه همچين سوالي از شخص مهمي چون شما مي‌كنم اما مي‌خواهم بدانم كه اون زير با علم به اينكه لحظه بعد اخرين لحظات زندگيتان است چه احساس داشتيد؟

ناپلون قامتش را راست كرده و در حالي كه سينه‌اش را جلو مي‌داد خشمگين مي‌غرد:تو به چه حقي جرات مي‌كني كه همچين سوالي از من بپرسي؟ سرباز اين مردك گستاخ را ببريد چشماشو ببنديد و اعدامش كنيد من خودم شخصا فرمان اتش را صادر خواهم كرد.

محافظان بر پيكر پوست فروش چنگ زده كشان كشان او را با خود مي‌برند و سينه‌كش ديوار چشمان او را مي‌بندند. پوست فروش نمي‌تواند چيزي ببيند اما صداي ملايم و موجدار لباس‌هايش را در جريان باد سرد مي‌شنود. او برخورد ملايم باد سرد بر لباس‌هايش خنك شدن گونه هايش و لرزش غير قابل كنترل پاهايش را احساس مي‌كند. سپس صداي ناپلون را مي‌شنود كه پس از صاف كردن گلويش به ارامي مي‌گويد: آماده .......... هدف ...........

در اين لحظه پوست فروش با علم به اين كه تا چند لحظه ديگر همين چند احساس را نيز از دست خواهد داد؛ احساسي غير فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر مي‌گيرد و قطرات اشك از گونه‌هايش فرو مي‌غلتد پس از سكوتي طولاني پوست فروش صداي گام‌هاي را مي‌شنود كه به او نزديك مي‌شوند. سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر مي‌دارند. پوست فروش كه در اثر تابش ناگهاني نور خورشيد هنوز نيمه كور بود در مقابل خود ناپلون را مي‌بيند كه با چشماني نافذ و معني‌دار چشماني كه انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او مي‌نگرد.

آنگاه ناپلون به سخن آمده و به نرمي مي‌گويد: حالا ميفهمي كه چه احساسي داشتم؟


يکشنبه 3 2 1391 1:23 صبح
X