معرفی وبلاگ
این وبلاگ هم اخبار مربوط دانشگاه پیام نور را میگه ، هم داستان و گاه گداری هم مطالب خواندنی دیگه امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه *************************** *************************** برای بهتر دیدن هر مطلب بر روی لینک ( ادامه مطلب ) که پایان هر قسمت آمده کلیک کنید *************************** *************************** وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. *************************** ***************************
دسته
پيوند ها
پايگاه هاي علمي
دانشگاه هاي ايران
ژورنال هاي شيمي
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 454873
تعداد نوشته ها : 831
تعداد نظرات : 243
فریاد ها را همه می شنوند هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است - دکتر علی شریعتی
Rss
طراح قالب
محمدرضا عابدي

 

يك شب با زني ديگر



ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نمي‌شوند و يا لمس نمي‌گردند، بلكه در دل حس مي‌شوند. لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد:

او مي‌گفت كه پس از سال‌ها زندگي مشترك، همسرم از من خواست كه با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولي مطمئن است كه اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري كه همسرم از من مي‌خواست كه با او بيرون بروم مادرم بود كه 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله‌هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود كه يك تماس تلفني شبانه و يا يك دعوت غيرمنتظره را نشانه يك خبر بد مي‌دانست. به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود كه اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از كمي تامل گفت كه او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از كار وقتي براي بردنش مي‌رفتم كمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم كه او هم كمي عصبي بود. كتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع كرده بود و لباسي را پوشيده بود كه در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره‌اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي‌روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته‌اند.

ما به رستوراني رفتيم كه هر چند لوكس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اين كه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاكي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه مي‌كند، به من گفت يادش مي‌آيد كه وقتي من كوچك بودم و با هم به رستوران مي‌رفتيم او بود كه منوي رستوران را مي‌خواند.

من هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسده كه تو استراحت كني و بگذاري كه من اين لطف را در حق تو بكنم. هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلكه صحبت‌ها پيرامون وقايع جاري بود و آن‌قدر حرف زديم كه سينما را از دست داديم .....

وقتي او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اين كه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم. وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد كه آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه كه مي‌توانستم تصور كنم.

چند روز بعد مادرم در اثر يك حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريع‌تر از آن واقع شد كه بتوانم كاري كنم.

كمي بعد پاكتي حاوي كپي رسيدي از رستوراني كه با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد. يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نمي‌دانم كه آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت كرده‌ام يكي براي تو و يكي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد كه آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.

و در آن هنگام بود كه دريافتم چقدر اهميت دارد كه بموقع به عزيزان‌مان بگوئيم كه دوست‌شان داريم و زماني كه شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.

هيچ چيز در زندگي مهم‌تر از خانواده نيست. زماني كه شايسته عزيزان‌تان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نمي‌توان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.


شنبه 26 1 1391 11:42 بعد از ظهر
X