زهرا : اعتراف مي كنم يه بار سر كلاس خوابم برده بود استاد مي خواست از كلاس بيرونم كنه ۳ دفعه گفت برو بيرون ! گفتم : چشم الان مي رم ( اما هر كاري مي كردم نمي شد ! ) دفعه آخر كه داد زد گفت پس چرا نميري ؟ منم داد زدم گفتم بابا ! پام خواب رفته !

 

حمد : يكي از مشكلات من در درس علوم دبستان ، اين بود كه فك مي كردم حس چشايي مربوط به چشمه ، حس بينايي مربوط به بيني !

 

حامد : اعتراف مي كنم بچه كه بودم مجري برنامه كودك مي گفت نقاشي هاتونو واسم بفرستيد، من هم نقاشي مي كشيدم و از پشت تلويزيون ( از اون مدل مبلي قديمي ها ) مي انداختمش تو !! همش هم منتظر بودم نقاشي هامو نشون بده ! بعد از چند وقت تلويزيون خراب شد و تعمير كار اومد وقتي پشتشو باز كردن …

 

اعتراف مي كنم كه تا كلاس پنجم دبستان فكر مي كردم وقتي مي گن يه كاروان داره مشهد حتماً منظور از كاروان سفر با شتره !


اولين باري كه ويندوزم پريد من كل سيستم از مانيتور گرفته تا موس رو بردم شركت تا برام ويندوز عوض كنند. بي معرفت ها بهم نگفتند كه فقط بايد كيس رو بيارم. اين كار يه دو سه بار ديگه هم تكرار شد! …

چهارشنبه سیم 1 1391
X