اعتراف مي كنم بچگي هام هميشه مي رفتم سر كوچه، يه خرابه اونجا بود، كلي اون جا رو با دست و چوب مي كندم شايد يه روزي پيداش كنم… تازه فيلم افسانه توشيشان رو ديده بودم، دنبال پول ها مي گشتم!


اعتراف مي كنم دوم دبيرستان كه بودم بعد پيدا كردن كارت واكسيناسيون پسر همسايمون كه واسه روز قبل بود زنگ زدم خونشون گفتم آقاي احسان ؟ ۲۰ ساله ؟ نام پدر. . . هستيد ؟ ديروز واكسن سرخك-سرخجه زديد ؟ با تعجب گفت بله ! منم گفتم اشتباه شده واكسني كه ديروز زديد تا ۷۲ ساعت ديگه باعث بروز علايمي مي شه كه بايد تحت مراقبت باشيد مثل حمله هاي قلبي يا تنفسي !طرف از ترس از حال رفت و نيم ساعت بعد با آمبولانس بردنش بيمارستان هنوزم عذاب وجدان دارم !


 بتي : اعتراف مي كنم يه بار زنگ زدم ۷۰۰ اپراتور ايرانسل كلي پشت خط منتظر موندم تا بعد از يك ربع يه پسره جواب داد !  منم حواسم ديگه به گوشي نبود هل شدم گفتم : سلام منزل آقاي ايرانسل ؟  …


مهرشاد : يك روز ايستاده بودم منتظر تاكسي هي مي گفتم ميدون ونك ! بعد از ۲-۳ بار ديدم بهم بد نگاه مي كنن ! دور و برم رو كه نگاه كردم فهميدم ايستاده ام توي ميدان ونك مي گم ونك !

شميم : اعتراف مي كنم معلم دوم دبستانم مي گفت : املاها رو خودتون بنويسيد كه من با دوربين مخفي مي بينم كي به حرفام گوش مي ده .

از اون روز كار من شده بود گشتن سوراخ سمبه هاي خونه و سوال هاي مشكوك از مامان بابام : امروز كي اومد ؟ كي رفت ؟ به كدوم وسيله ها دست زد ؟ بيشتر هم به دريچه كولر شك داشتم ! …

چهارشنبه سیم 1 1391