دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 8153
تعداد نوشته ها : 2
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
حميد احمدي

مطلب اول: چند اصطلاح براي فلسفه

  اصطلاح اول

اين اصطلاح شامل علوم و دانش هاي حقيقي مي شود. مثل فيزيك، شيمي، طب، هيئت و رياضيات و الهيات.

اين اصطلاح در مقابل علوم و دانش هاي قراردادي مثل لغت، صرف، نحو و دستور زبان قرار دارد.

تقسيم بندي فلسفه طبق اصطلاح فوق

فلسفه يا نظري است يا عملي

اگر نظري باشد

                   يا طبيعيات است =  كيهان شناسي، گياه شناسي، حيوان شناس و يا رياضي

                   يا رياضيات است = حساب و هندسه و هيئت و موسيقي

                   يا الهيات است = احكام كلي وجود، خداشناسي

اگر عملي باشد

                   يا اخلاق است (مربوط به شخص)

                    يا تدبير منزل است (مربوط به خانواده)

                   يا سياست است (مربوط به جامعه)

  اصطلاح دوم

اين اصطلاح شامل همه علوم حقيقي و برخي علوم غيرحقيقي مي باشد. در قرون وسطا اين اصطلاح كاربرد داشته است. فلسفه در اين عصر به فلسفه مدرسي يا فلسفه اسكولاستيك معروف شده است چون فقط در مدارس وابسته به كليسا تدريس مي شد. اين اصطلاح علاوه بر منطق، الهيات، اخلاق، سياست و برخي از طبيعيات و فلكيات مورد قبول كليسا شامل ادبيات و معاني و بيان نيز مي شد. پس مفهوم فلسفه طبق اين اصطلاح قلمروي وسيعي را در بر مي گيرد.

  اصطلاح سوم

فلسفه طبق اين اصطلاح يعني هر آنچه در مقابل علم و معرفت تجربي قرار مي گيرد كه شامل منطق، شناخت شناسي (يا معرفت شناسي)، هستي شناسي (يا متافيزيك)، خداشناسي، روانشناسي نظري (مراد روانشناسي غيرتجربي است)، زيبايي شناسي، اخلاق و سياست مي شود.

  اصطلاح چهارم

فلسفه در اين اصطلاح فقط به معناي فلسفه اولي (يا متافيزيك يا مابعدالطبيعه يا هستي شناسي) است.

نكته 1: در فلسفه اسلامي هستي شناسي و الهيات (=خداشناسي) در يكديگر ادغام شده اند و به نام الهيات بالمعني الاعم نام گرفته اند كه در مقابل الهيات بالمعني الاخص (=خداشناسي) قرار دارد.

نكته 2: مسائل مختلفي تحت عنوان فلسفه و حكمت در فلسفه اسلامي مطرح مي شود كه به صورت چند علم خاص تلقي مي شود ولي همه آنها در روش تعقلي شريكند از جمله آنها شناخت شناسي مي باشد كه مسائل فلسفه اولي متوقف بر مسائل شناخت شناسي است، لذا برخي مثل آيت الله مصباح در كتاب آموزش فلسفه اش شناخت شناسي را در كتبشان مقدم بر فلسفه اولي يا هستي شناسي كردند.

مطلب دوم: مسائل و موضوعات برخي علوم

پاسخ به برخي سوالات مثل حيات پس از مرگ، اثبات اراده و اختيار انسان در كارهايش، از عهده هيچ يك از علوم تجربي بر نمي آيد، چون براي حل آنها بايد از روش تعقل بهره گرفته شود كه علم النفس يا روانشناسي فلسفي متكفل آن است و چون علم النفس و ارزش راه حل هايي كه ارائه مي دهد منوط به اثبات وجود عقل و ارزش شناخت هاي عقلاني است، پس علم ديگري بايد به بررسي انواع شناخت و ارزيابي آنها بپردازد كه آن علم، شناخت شناسي نام دارد كه يكي ديگر از علوم فلسفي است. در زمينه علوم عملي مثل اخلاق و سياست هم برخي مسائل وجود دارد مثل حقيقت خير و شر، حقيقت خوبي و بدي و ملاك تعيين آنها كه بررسي اين مسائل به علم اخلاق و فلسفه اخلاق واگذار شده است. شناخت خداي متعال و صفات و افعال او از مسائل علم خداشناسي (=الهيات بالمعني الاخص) است. اما همه اين مسائل متوقف بر مسائل كلي تر و عمومي تري است مثل رابطه و تاثير و تاثر و عليت و معلوليتي كه بين موجودات برقرار است، اينكه همه موجودات زوال ناپذيرند و بايد موجودي باشد كه امكان زوال نداشته باشد كه نتيجه اش تقسيم موجودات به واجب الوجود و ممكن الوجود است. تا اين دسته از مسائل حل نشود، و وجود واجب و مجردات ثابت نشود، علم خداشناسي پايه و اساسي نخواهد داشت.. براي پاسخگويي به اين مسائل به علم متافيزيك يا فلسفه اولي نياز داريم كه موضوعش اختصاص به هيچ يك از انواع موجودات و ماهيات متعين و مشخصي ندارد. يعني كلي ترين موضوعي كه قابل صدق بر همه امور حقيقي و عيني است.

مطلب سوم: توضيحي در رابطه با تقسيم بندي مذكور

 بهترين راه براي تعريف يك علم اين است كه موضوع آن، مشخص گردد و اگر قيودي دارد، دقيقا مورد توجه قرار بگيرد، سپس مسائل آن علم به عنوان قضايايي كه موضوع مزبور، محور آنها را تشكيل مي دهد معرفي گردند.

نكته 3: تعيين موضوع و قيودش، منوط به تعيين مسائلي است كه براي طرح كردن در يك علم منظور شده اند، يعني تا حدودي بستگي به وضع و جعل دانشمندان دارد. لذا دانشمندان ابتدا عام ترين مفهوم امور حقيقي را كه موجود باشد به عنوان موضوع علم در نظر گرفتند و همه مسائل علوم حقيقي را در ذيل آن قرار دادند و آن را به نام فلسفه ناميدند (طبق اصطلاح اول).

اما طرح چنين علم جامع و فراگيري با اهداف تفكيك علوم سازگار نبود، لذا تصميم گرفتند موضوع آن را محدودتر كنند. در مرحله اول، ابتدا دو دسته از مسائل نظري را كه محورهاي مشخصي دارند در نظر گرفتند، يك دسته را طبيعيات و دسته ديگري را رياضيات ناميدند. سپس هر يك را به علوم جزئي تري تقسيم  كردند.

در مرحله دوم برخي از مسائل نظري را كه درباره خدا بود به نام معرفه الربوبيه يا خداشناسي نام گذاري كردند ولي يك دسته از مسائل عقلي نظري باقي مانده بود كه اختصاص به هيچ يك از موضوعات ياد شده نداشت و چون نام خاصي را براي اين مسائل مناسب نديدند، آن را مابعدالطبيعه يا متافيزيك ناميدند (چون بعد از طبيعيات از اين مسائل بحث مي شد). و اين مسائل را حول موضوع واحدي به نام موجود مطلق قرار دادند تا فقط مسائلي را كه پيرامون آن است و اختصاص به علوم ديگر ندارد، بررسي كنند. بعدا نام آن را علم كلي يا فلسفه اولي نام نهادند.

مطلب چهارم: رابطه شناخت شناسي و هستي شناسي

شناخت شناسي مقدمه هستي شناسي است چون مسائل هستي شناسي منوط به اين است كه ابتدا اثبات شود عقل بشر توان درك حقايق و عالم خارج را دارد، سپس مسائل باب هستي شناسي و مباحث حول وجود مطرح گردد.

مطلب پنجم:  هدف فلسفه

1ـ شناخت معارف: همانطور كه علوم طبيعي با زندگي مادي انسان رابطه دارد، علوم فلسفي با بعد معنوي انسان رابطه دارد. فلسفه الهي ما را با خدا آشنا مي كند و علم النفس فلسفي شناخت روح و ويژگيهاي آن را مشخص مي كند و علم اخلاق و فلسفه اخلاق راه هاي رسيدن به سعادت نهايي را نشان مي دهد، ولي به دست آوردن همه اين معارف، منوط به حل مسائل شناخت شناسي و هستي شناسي است.

2ـ استفاده ابزاري: از فلسفه مي توان براي دفاع يا تهاجم در برابر مكتب هاي مادي و الحادي استفاده كرد.

مطلب ششم: اهميت شناخت شناسي

براي انسان يك سلسله مسائل بنياديني وجود دارد كه هميشه در پي يافتن پاسخ هاي صحيح به آنهاست. اما در نخستين گام با اين پرسش مواجه مي شويم كه آيا عقل بشر توان حل اين مسائل را دارد؟ اين پرسش هسته مركزي مسائل شناخت شناسي را تشكيل مي دهد و تا مسائل شناخت شناسي حل نشود نوبت به بررسي مسائل هستي شناسي و ديگر علوم فلسفي نمي رسد.

درست همينجاست كه بسياري از فلاسفه غرب مثل هيوم و كانت و آگوست كنت و پوزيتويست ها لغزده اند و بنياد فرهنگ جوامع غربي را واژگون كردند و بسياري از مكاتب فلسفي به وجود آمد كه مطلقا منكر علم و شناخت بودند مثل سوفيسم (سوفسطي گرايي)، سپتي سيسم (شك گرايي)، آگنوستي سيسم (لاادري گرايي).

اما در فلسفه اسلامي چون عقل پايگاه محكمي داشت، ضرورتي براي بررسي مسائل شناخت به صورت منظم و سيستماتيك و به عنوان شاخه مستقلي از فلسفه پيش نيامد و مسلمانان فقط به طرح مسائل پراكنده اي پيرامون شناخت در ابواب مختلف منطق و فلسفه اكتفا كردند. مثلا در باب بطلان سخن سوفسطائيان، مطالبي مرتبط با شناخت مطرح كردند يا در باب اقسام علم و احكام آن، مساله وجود ذهني.

لذا اگر به شناخت شناسي در فلسفه اسلامي بي توجهي شود، علاوه بر اينكه از رشد و تكامل فلسفه به وسيله برخورد با ديگر مكاتب جلوگيري مي كند، روشنفكراني كه با فلسفه غرب آشنا شده اند را نسبت به فلسفه اسلامي بدبين كرده و اين توهم در آنها به وجود خواهد كه آمد فلسفه اسلامي كارآيي خود را از دست داده و توان هماوردي با ساير مكتب هاي فلسفي را ندارد.

نكته1: واژه شناخت شناسي معادل كلمه معرفت و علم در عربي است.

نكته 2: شناخت شناسي نيازي به اصول موضوعه ندارد و مسائل آن تنها براساس بديهيات اوليه تبيين مي شود.

نكته 3: تعريف شناخت شناسي: علمي است كه درباره شناخت هاي انسان و ارزشيابي انواع و تعيين ملاك صحت و خطاهاي آنها بحث مي كند.

يك سوال مهم: اگر حل مسائل هستي شناسي و ديگر علومي كه روششان تعقلي است، متوقف بر اثبات اين مساله است كه آيا عقل توان حل اين گونه مسائل را دارد يا نه، لازمه اش اين است كه فلسفه اولي نيازمند به علم شناخت شناسي باشد (كما اينكه قبلا گفتيم كه شناخت شناسي مقدمه فلسفه اولي است) پس شناخت شناسي بايد مبادي تصديقي فلسفه اولي را نيز اثبات كند در صورتي كه پيش فرض ما اين است كه فلسفه نيازي به هيچ علم ديگري ندارد.

جواب: اولا قضايايي كه مستقيما مورد نياز فلسفه اولي مي باشد، قضاياي بديهي و بي نياز از اثبات است و توضيحاتي هم كه در شناخت شناسي يا در علم منطق پيرامون اين قضايا داده مي شود، در حقيقت بياناتي است تنبيهي نه استدلالي.

اما دليل اينكه اين گونه قضايا در اين علوم مطرح شده اين است كه شبهاتي كه درباره آنها به وجود آمده كه منشاء توهمات و تشكيكات شده است، اگر چه عقل بدون نياز به استدلال آنها را درك مي كند. مثلا درباره محال بودن تناقض كه امري بديهي است شبهاتي مطرح شده تا آنجا كه بعضي خيال كردند كه تناقض نه تنها محال نيست بلكه اساس همه حقايق است.

ثانيا: نياز فلسفه اولي به هستي شناسي و اصول علم منطق، در حقيقت براي حصول علم به علم يا مضاعف كردن علم است نه از قبيل نياز مسائل علوم به اصول موضوعه.

توضيح اينكه معمولا انسان براي بسياري از مسائل استدلال مي كند و به نتايجي يقيني مي رسد، و گاهي استدلالتش هم منطبق بر اصول منطقي است بدون اينكه توجهي داشته باشد كه اين استدلال در قالب شكل اول مثلا ارائه شده يا عقلي وجود دارد كه مقدمات اين استدلال را درك مي كند و از آن مقدمات به نتيجه اي مي رسد و سپس صحت آن نتيجه را مي پذيرد. از طرف ديگر كساني نيز هستند كه ذهنشان مشوب به شبهاتي است و براي ابطال اصالت عقل استدلالاتي مي كنند و ناخودآگاه از همان قواعد منطقي استفاده مي كنند.

نياز فلسفه اولي به اصول شناخت شناسي يا اصول منطقي از همين قبيل است، يعني نيازي ثانوي است آنگونه كه انسان بدون اينكه متوجه باشد از استدلالات منطقي استفاده مي كند، به عبارت ديگر براي مضاعف شدن علم و حصول تصديق ديگري كه متعلق به اين تصديقات اوليه مي باشد، است.

X