معرفی وبلاگ
سلام من مرصاد هستم با يه شخصيت عادي متمايل به شاد عاشق درس بودم ولي به دليل نامردي و وحشی گری بعضي از معلمين که فقط کتک زدن بلد بودن از درس زده شدم هدفم از ايجاد اين وبلاگ ايجاد دوستي هاي معقول و سالم در فضاي مجازي است امیدوارم بعداز دیدن این وبلاگ از مطالب درج شده راضی باشید به امید دیدار. (به نظر شما اگر مهدی فاطمه بین ما حاضر بود چند نفر از مسئولین کشور شیعه ایران را در پست خود ابقا می کرد؟!) ايميل من: mersadnemati@yahoo.com
دسته
دوستان تبیانی
سايت هاي ديگر
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 298236
تعداد نوشته ها : 1463
تعداد نظرات : 659

فریاد بی صدا

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

عكس

پادشاهي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد،با مقاومت سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد كه پادشاه را خشمگين كرد،پادشاه تعداد زيادي سرباز فرستاد كه او را دستگير كنند.

عاقبت سردار و همسرش به اسارت سربازان پادشاه در آمدند و براي محاكمه به محضر پادشاه فرستاده شدند.

پادشاه با ديدن قيافه سردار جنگاور،تحت تاثير او قرار گرفت و از او پرسيد:

اي سردار اگر از گناهت بگذرم و آزادت كنم چه مي كني؟

سردار پاسخ داد:به وطنم باز خواهم گشت و فرمانبردار تو خواهم بود.

پادشاه پرسيد:و اگر از جان همسرت گذشت كنم ،آنگاه چه مي كني؟

سردار گفت:آنوقت جانم را فدايت مي كنم.

پادشاه از پاسخي كه شنيد آنقدر تكان خورذد كه نه تنها آنها را بخشيد بلكه سردار را نيز به عنوان حاكم سرزمين هاي جنوبي انتخاب كرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد:

آيا ديدي سرسراي كاخ پادشاه چقدر زيبا بود؟دقت كردي صندلي پادشاه از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت:

راستش را بخواهي ،من به هيچ چيزي دقت نكردم.

سردار با تعجب پرسيد:پس حواست كجا بود؟

همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه مي كرد گفت:

تمام حواسم به تو بود.به چهره مردي نگاه مي كردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند.


دسته ها : داستانك
جمعه 8 2 1391 17:7
X