معرفی وبلاگ
سلام من مرصاد هستم با يه شخصيت عادي متمايل به شاد عاشق درس بودم ولي به دليل نامردي و وحشی گری بعضي از معلمين که فقط کتک زدن بلد بودن از درس زده شدم هدفم از ايجاد اين وبلاگ ايجاد دوستي هاي معقول و سالم در فضاي مجازي است امیدوارم بعداز دیدن این وبلاگ از مطالب درج شده راضی باشید به امید دیدار. (به نظر شما اگر مهدی فاطمه بین ما حاضر بود چند نفر از مسئولین کشور شیعه ایران را در پست خود ابقا می کرد؟!) ايميل من: mersadnemati@yahoo.com
دسته
دوستان تبیانی
سايت هاي ديگر
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 315682
تعداد نوشته ها : 1463
تعداد نظرات : 659

فریاد بی صدا

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

تصوير  سرباز قبل از اينكه به خانه برسد با پدر و مادر تماس گرفت و گفت:پدر و مادر عزيزم جنگ تمام شده و من مي خوام به خانه بر گردم؛ولي خواهشي از شما دارم،رفيقي دارم كه مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:با كمال ميل مشتاق ديدارش هستيم .پسر ادامه داد ولي موضوعي است كه بايد بدانيد؛او در جنگ آسيب ديده و يك دست و يك پاي خود را به خاطر انفجار مين از دست داده است و جايي براي زندگي ندارد و مي خواهم اگر اجازه دهيد او با ما زندگي كند.

پدر گفت:ما متاسفيم كه دچار اين مشكل شده و كمك مي كنيم تا در شهر جايي براي او پيدا كنيم.

پسر گفت:نه،من مي خواهم او در خانه ما و با هم زندگي كنيم.آنها در جواب گفتند :نه ،چنين فردي در زندگي باعث دردسر ما خواهد شد،ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را بهم بزند.بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني،در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و پدر و مادر ديگر چيزي از او نشنيدند.

چند روز بعد پليس نيويورك به خانواده پسر اطلاع دادند پسرشان در يك سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته و مشكوك به خودكشي است.

پدر و مادر سراسيمه با هواپيما به سمت نيويورك پرواز كردند و براي شناسايي پسر خود به پزشكي قانوني رفتند.

با ديدن جسد،قلب پدر و مادر از حركت ايستاد.

پسر آنها يك دست و يك پا نداشت!

دسته ها : داستانك
جمعه 1 2 1391 15:27