همه چیز بوی پهلوانی داشت
سهم جامعه ورزشی كشوربه دلیل حركتهای غرور آفرین و ملی در انقلاب اسلامی ایران قابل ملاحظه است.
همصدایی این گروه، ضمن شور بخشیدن به حركت میلیونی مردم، راه را برای حضور دیگر اقشار جامعه نیز در این عرصه بازکرد.
محمد رضا طالقانی در سال 1331 در خانوادهای مذهبی در تهران به دنیا آمد. از همان دوران كودكی به كشتی روی آورد. وی همزمان با اوج گیری مبارزات اسلامی مردم ایران، مسابقات بین المللی جام آریامهر را در تهران به هم ریخت.
سپس تحت تعقیب و مراقبت ساواك قرار گرفت و چندین روز به زندان افتاد. ایشان از همان لحظات اول ورود حضرت امام(ره) به ایران، به عنوان محافظ امام (ره) معروف شد. وی مدتی نیز رییس فدراسیون كشتی جمهوری اسلامی بود. گفتگوی ما نگاهی گذرا به حضور ایشان درشكل گیری انقلاب اسلامی دارد:
آقای طالقانی چه شد كه به جرگه مبارزان انقلابی پیوستید؟
من ورزشكار بودم و بچه پاچنار؛ محلهای آشنا در جنوب شهر تهران. در بازار تهران، جایی كه گروهی از مخالفان مبارز رژیم شاه حضور داشتند، شاگرد فرش فروش بودم و همزمان ورزش میكردم و درس میخواندم. آن روزها یعنی دو سه ماه قبل از پیروزی انقلاب در آبان و آذر سال 57، قرار بود مسابقاتی بینالمللی با عنوان جام آریامهردر تهران برگزار شود.
بدون تردید برپایی بیدردسر این دوره از مسابقات اهمیت زیادی برای رژیم داشت. من هم از جمله افرادی بودم كه برای حضور در این دوره از مسابقات انتخاب شده بودم و باید روزهایی را كه مردم در تظاهرات حضور مییافتند، در اردو در دانشكده عالی ورزش سپری میكردم. حضور نیافتن ما در اجتماعات ضد رژیم، واكنش آنها را برانگیخت و این موضوع در شعارهایی كه از سوی آنها خطاب به ما داده می شد، قابل لمس بود.
طی چند نوبت كه از اردو به منزل میآمدم، در طول مسیر، مردم از من سوال میكردند چرا مسابقات را تعطیل نمیكنید. یكی از روزهایی كه به اردو رفته بودم، با دانشجویان مدرسه عالی ورزش مشورت كردیم و همه به اتفاق یكدیگر تصمیم گرفتیم كشتیگیران را تشویق كنیم تا از حضور در مسابقات به دلیل آنچه در كشور میگذشت، انصراف بدهند. اكثر دوستان از این تصمیم استقبال كردند. روز بعد كه از خواب بیدار شدیم تا برای صبحانه بروم، متوجه نوشته ای با این مضمون بر روی دیوار شدم كه: «طالقانی: كشتیگیران كشتی نمیگیرند».
بعد از بازگشت از سالن غذاخوری، مسوولان فدراسیون و اردو جلوی من را گرفتند و گفتند تو نظم اردو را برهم زدهای و باید از اردو خارج شوی. من هم این موضوع را به سایر دوستان گفتم. 45 كشتیگیر برای شركت در این دوره از مسابقات انتخاب شده بودند كه غیر از پنج، شش نفر سایر ورزشكاران به عنوان اعتراض من را در این حركت همراهی كردند. آن روز، بیشتر بچهها اتومبیل نداشتند، همه در یك ماشین بودیم و از همانجا همگی با هم به امامزادهای در آن نزدیكی رفتیم وپس از اقامه نماز هم قسم شدیم كه در این مسابقات شركت نكنیم. در یكی از روزنامهها تصمیم خود را برای كشتی نگرفتن اعلام كردیم. فردای آن روز، بسیاری از روزنامه ها این خبر را اعلام كردند و عكس مرا به صورت نامشخص، چاپ كرده و تیتر زده بودند: «قهرمانان به صف مخالفان پیوستند» پس از این حركت تاریخی و سرنوشتساز بود كه محبت مردم به ما بیش از پیش افزایش یافت. همین مساله باعث شد پس از گذشت دو - سه روز، مرا بازداشت كردند. ابتدا به كلانتری و سپس به باغ شاه سابق در میدان حر فعلی انتقال دادند و یكی دو هفتهای را در بازداشت به سر میبردم. اما این اتفاق باعث دلسردی و نا امیدی ما نشد. آنجا هم بساط كشتی را راه میانداختیم و به اتفاق زندانیان صبحها ورزش میكردیم و در همان چند روز فضای حاكم بر آنجا را چنان بر هم زدیم كه سرانجام مجبور شدند از آنجا هم بیرونمان كنند.

ظاهرا خطبه عقد شما را هم امام جاری كردهاند؟
بله، عصر یكی از روزهایی كه در خدمت آقای دعایی بودم، به ایشان گفتم از امام چه خبر؟ ایشان من را دعوت كرد تا به اتفاق یكدیگر به خدمت امام برسیم. نزد امام رفتیم. چند نفری برای جاری كردن خطبه عقد آمده بودند. آقای دعایی پس از اینكه متوجه شد من هم در شرف ازدواج هستم، همانجا پیشنهاد كرد تا خطبه عقد من و همسرم را نیز امام بخوانند. این طور شد كه یكی از همان روزها دوباره خدمت امام رسیدیم و امام خطبه ما را خواندند. بعد از آن، به بهانههای مختلف در قم و یا جماران بیشتر به حضور ایشان میرسیدیم.
چه شد كه راهی پاریس شدید؟
در محلهای كه من در آن زندگی میكردم، بسیاری از بزرگان و مبارزان سیاسی از جمله حاج مهدی عراقی نیز زندگی میكردند. ایشان رییس و قهوه چی هیئتی بود كه شبهای پنجشنبه برگزار میشد! روزی پس از تصمیم ما برای حضور نیافتن در مسابقات، مرا در آغوش گرفت و با خوشحالی گفت: احسنت! كاری كردی كارستان، امام از این كارت خیلی خوشحال شدهاند. میخواهی با هم به پاریس برویم. من هم قبول كردم وچند روز بعد همراه با تعدادی از بازاریان، راهی پاریس شدم. امام در آنجا برخورد بسیار گرم و ورزشكارانه با من داشتند. در حقیقت، یكی از بهترین خاطرات من همان زمانی بود كه به فرانسه رفتم و در آنجا متوجه شدم كه باید جامعه ورزشی كشور هم حركت مهمی در این زمینه انجام دهد. چند روزی را در پاریس بودم و دوباره به ایران برگشتم و همانجا قرار شد تا درروز 12 بهمن به عنوان اولین محافظ شخصی امام، از مقابل دانشگاه كه ایشان برای تحصن كنندگان صحبت میکنند، به سمت بهشت زهرا حركت كنیم كه این تصمیم به دلیل ازدحام بسیار مردم لغو شد.
بعد از تصمیمتان برای حضور نیافتن در مسابقات، دوباره دعوت نشدید؟
دیگر وقتی باقی نمانده بود و فردای همان روز اعلام شد مسابقات برگزار نمیشود. البته من را دعوت كردند و گفتند در مسابقات آسیایی شركت كن. آنها حتی چكی را هم با خود آورده بودند تا بدین وسیله بتوانند من را برای حضور در این مسابقات تطمیع كنند.
با حاج احمد آقا هم در همان سفر پاریس آشنا شدید؟
با حاج احمد آقا از مدتها قبل در تهران و قم آشنا بودم. ایشان هم خیلی از ورزشكاران را میشناخت.
در كمیته استقبال از امام مسوولیتتان چه بود؟
در كمیته استقبال مسوولیت خاصی نداشتم؛ چون كار كمیته یك كار مردمی بود، من هم در آن شركت كردم. اما روز ورود امام دایما به تاخیر میافتاد. به همین دلیل، گروهی از روحانیان مثل آیتا... خامنه ای، شهید مطهری و آقای هاشمی رفسنجانی در دانشگاه تحصن كرده بودند و بعد از چند روز اعلام شد حضرت امام(ره) به ایران تشریف میآورند.12 بهمن كه امام تشریف آوردند، به فرودگاه رفتم و خودم را با موتور به دانشگاه تهران رساندم، چون قرار بود امام از فرودگاه به دانشگاه بیایند و سخنرانی كوتاهی برای روحانیان انجام دهند و به آنها بگویند تحصن را تمام كنند و همراه ایشان به بهشت زهرا(س) بروند. اما به دلیل شلوغی بیش از حد و حضور جمعیت روحانیون امكان سخنرانی فراهم نشد. بنابراین از امام خواهش كردیم مستقیما به بهشت زهرا(س) بروند. ایشان نیز این پیشنهاد را پذیرفتند و به اتفاق مردم به بهشت زهرا(س) رفتیم.

درمقابل در سازمان بهشت زهرا ماشین حامل امام خراب شد و ناچار شدیم ماشین را تا پاركینگ هل بدهیم. در پاركینگ با زحمت زیاد سوار یك بالگرد شدیم. جلو بالگرد خلبان و كمك او و پشت سر آنها مرحوم حاج احمد خمینی، حضرت امام (ره)، آقای ناطق نوری و در عقب، من و اكبر كریمی نشسته بودیم. بالگرد اوج می گرفت، اما مردم پایه های آن را رها نمی كردند. ما ده - بیست دقیقه در آسمان بودیم و سپس در قطعه 17 فرود آمدیم و امام را تا محل سخنرانی بدرقه كردیم.من باید به مسوولان استقبال از حضرت امام(ره) خبر میدادم كه ایشان تشریف آوردهاند. به آقای مطهری كه مسوول آن جا بود گفتم با حضرت امام آمدهایم، اما نه با ماشین بلكه با بالگرد. بعد از پایان سخنرانی، حاج احمد آقا به من گفت به خلبان بالگرد بگو آن را آماده پرواز كند.
به محض اینكه خواستم پیغام را به خلبان بدهم، خلبان گفت: زودترسوار شو، نمیشود اینجا منتظر ماند. سوار شدم و بالگرد از زمین بلند شد تا مردم قدری متفرق شوند. چند دقیقه بعد دوباره فرود آمد. حاج احمد آقا و حاج آقای ناطق نوری در محل سخنرانی امام ایستاده و مردم هم پراكنده شده بودند. با تعجب از آنها سوال كردم: امام كجاست؟ گفتند: همراه مردم رفتند. همگی سوار بالگرد شدیم و دنبال امام میگشتیم تا این كه در حوالی شاه عبدالعظیم در محلی به نام باقرآباد به گروهی از مردم برخورد كردیم كه به دنبال خودرویی متعلق به اورژانس هلال احمر میدوند. از بالگرد پایین آمدیم و در آن را باز كردیم. امام در انتهای ماشین نشسته و عمامه از سرشان افتاده بود. ایشان را از ماشین خارج كردم و به اتفاق یكدیگر سوار بالگرد شدیم. دقایقی نگذشته بود كه در بیمارستان هزار تختخوابی فرود آمدیم. من پیاده شدم و به رییس بیمارستان اطلاع دادم ماشینش را بیاورد تا امام را از آنجا منتقل كنیم. من هم ماموریت داشتم به مدرسه علوی بروم و آمدن امام را اطلاع دهم. پولی برای رفتن به مدرسه علوی نداشتم، اما مردم كمك كردند و من را تا آن جا رساندند. كوچه را آب پاشی و اسپند دود كردیم و همه چیز برای حضور امام در مدرسه آماده شد. امام كه به مدرسه آمدند، نبض انقلاب هم ازآنجا شروع به تپیدن كرد. از آن زمان به بعد، طی سفرهایم به تهران و قم هر هفته به حضور امام(ره) میرسیدم. آنچه در آن زمان برای من جالب بود، حضور پررنگ ورزشكاران و قهرمانان در كنار تودههای مردم بود. در واقع، نبض انقلاب هم از همانجا با شدت بیشتری شروع به زدن كرد. چند روزی را در خدمت امام در مدرسه بودم تا اینكه از امام اجازه گرفتم و دوباره تمرینهای كشتی را آغاز كردم. خلاصه آن روز یكی از بزرگترین روزهای زندگی من بود، چون مسوولیت بسیار سنگینی را برعهده گرفته بودم.
و حرف آخر.
همه دوست دارند در هرجایی كه هستند، از این صحنهها زیاد ببینند و روحیه ورزشكاری من این ذوق را برایم بیش از پیش كرده بود. دو سه ماه مانده به پیروزی انقلاب اسلامی، صحنه هایی را در میان مردم شاهد بودم كه سنخیت بسیاری با روحیه پهلوانی داشت. در آن روزها، همه چیز بوی پهلوانی میداد. اما متاسفانه امروز این روحیه كمی كمرنگ شده است. قبل از حضور پلیس، مردم سراغ پهلوانها میرفتند و از آنها میخواستند تا از جان و مال آنها دفاع كنند. امروز هم باید دوباره این روحیه را احیا كرد تا شاهد حضور پهلوانانی باشیم كه امین مردم كشورشان هستند.
تنظیم برای تبیان: رضا سیگاری منبع: گل