طرحي نو دراندازيم
اي او... تا بدانيم، براي تو مي نويسم.
دلم را چون کبوتري سپيد در دست مي گيرم و رو به بهشتي که عطر او مي آيد، پروازش مي دهم، تا بداني در برابر حضور مدامت، قصد مي کنم تا کبوتر دل، بي پروا، اوج بگيرد، تا جايي بپرد که من نقطه اي شوم و نقطه محو شود و از محو عبور کند و آن گاه از سرآغاز، نوشته شود. سفر مي کنم و افق را مي شکافم تا طرحي نو افکنم. در امتداد اين راه تابناک، او... چشم هاي بسته را مي گشايد.
او... همه ابعاد آفرينش است. او... همان نور عبور کرده از جسم توست همان که قلم را آفريد و با آن نوشت، او... همان حسي است که بي پاسخ دريافت مي کند. بي کلام، مي گويد. بي همراه، يار مي شود. بي انتظار، مي بخشد. بي دانش، مي داند. اکنون در همين ساحت بي مکث، روشن شو! در همين لحظه که در آن نشسته اي نيت کن که نقطه تصميم را تجسم کني. زمان در حال عبور است و هر عملي در زمان متجلي مي شود . همين توجه، کافي است تا آگاهي را به درونت جا کند و آن جاست که احساس مي کني تو در حال تشرف به چيزي هستي که بسي فراتر از کلام است. بي هيچ فشاري در عمق وجودت مي نشيند و مانند گلي زيبا مي شکفد. در اين خط دريافت، مراقب باش.
هر ترديدي از نتوانست، مي تواند لحظه سقوط تو را از روي ريسمان ايمان، طراحي کند.
به جلو نگاه کن و پيش برو حتي اگر يک گام باشد. حالا زمان ظهور ترس هاست، به ترس هايت نگاه کن!
چه احساسي داري؟ احساس سرخوردگي! احساس خشم! احساس قرباني شدن يا احساس کسالت! همه اين احساسات ريشه در ترس تو، از روبه رو شدن با حقيقت دارد. اگر احساس رضايت نمي کني يعني مانعي در مسير نيروي کيهاني در وجودت داري. اگر موانع را برداري، نيروي حياتي خود به خود تو را پيش مي برد و هدايت مي کند و به تو خوراک آگاهي مي دهد. اين موانع، حجاب ادراک تو هستند. هر احساس ترسي، در باور تو، بارور شده. و اين باورها، از خاطره اي جان گرفته اند و اين خاطرات را تو تا به امروز در ذهنت حفظ کرده اي. و تا به امروز گوشه هاي خلوت ذهنت را اشغال مي کردند؟ دقت کن اين تويي که به تاثيرات مثبت و منفي از بيرون و درون، جان مي دهي و آن تاثيرات را به عمل تبديل مي کني! تو حاصل انتخاب هايت هستي! اگر احساس آرامش، شادي و موفقيت مي کني به راهت ادامه بده! اگر از آن چه که هستي ملولي و احساس فشار و خشم مي کني، از اين لحظه تصميم بگير، الگوهاي نادرستي را، که تا به امروز در ذهنت نگه داشته اي، نپذيري و ردشان کني و به انتخاب تازه اي فکر کني که مي تواند تو را شکوفا کند. قدرت هر انديشه اي، از نقطه پذيرش آن انديشه آغاز مي شود. وقتي تو انديشه اي را مي پذيري، طرز بينش، گفتار و کردارت تغيير مي کند و آن انديشه را تغذيه مي کند. هر فکري يک جهت است و تو مسافري که با رفتن به آن جهت، به آن فکر، تجسم مي بخشي.
الگوهاي غلط و منفي مثل احساس فقر يا ناداني و تنبلي کردن، احساس نازيبا بودن، ناهماهنگي با اطرافيان، احساس شرم و کمرويي، احساس حقارت و عدم اعتماد به نفس، همگي از باوري نادرست آغاز شده
اگر از کمک کردن به مستمندان، به علت احساس فقر در خودت، امساک مي کني! اگر ناله مي کني و هميشه در حال شکايتي و به آنان که بيش تر دارند حسرت مي خوري، اگر هميشه بين خودت و روياهايت خط فاصله مي کشي و يا اگر هيچ رويايي براي پرواز نداري، دقت کن، اين رفتارها نشانه تصاوير نادرستي است که از کودکي يا نوجواني در تو به يادگار مانده. نقطه اي سياه در صفحه اي سپيد چه سرنوشتي مي تواند داشته باشد؟ يکي از اين نقطه سياه به يک شکل زيبا مي رسد، اين نقطه مي تواند چشم يک طاووس زيبا باشد. يا چشم يک حيوان درنده و وحشي. يا مرکز گلي زيبا. يا آن قدر بزرگ شود تا همه صفحه سپيد را سياه کند. معصوميت تو مي تواند از آن نقطه، زندگي خلق کند و ترس تو مي تواند زندگي را در همان نقطه مدفون سازد. تو نياز به قدرت تفکيک کردن تصاوير منفي از مثبت داري. تصاوير زشت و منفي را مثل ميوه هاي کال و لک زده از تصاوير مثبت جدا کن.
روي تصاوير مثبت تمرکز کن آن قدر که آن تصاوير باور تو باور تو عمل تو شوند، آن وقت خود به خود دنياي پيرامونت تغيير مي کند.
يکي از رموز اقتدار اين است، هرگز شکايت نکن. نه از کساني که با تو بد کرده اند نه از خودت و نه دنياي اطرافت. به خودت بگو، جهت رفتارم را چگونه تغيير بدهم تا احساس رضايت و آرامش کنم! در اين سفر به درون، تو او... را ملاقات مي کني. همان حقيقت و آگاهي که در انتظار ظهور است. او... آن بخش خلاق آفريننده وجود است با ذات عملگرايي که مي تواند نيروي هاي کيهاني را به سمت تو جذب کند و با تمرکز روي آن تو را متحول سازد. از همين لحظه خودت را ببخش و ديگران را، چرا که براي آغاز، صفحه دلت بايد سفيد و بي خط باشد. مثل کبوتري سپيد که آماده پرواز است از جهتي که تو رهايش مي کني. او.. از همان لحظه عمل مي کند. او... چهره متعالي توست. تصويري بي عيب و نقص. او... هر تصوير نادرستي را که از خود داري روي کاغذ بنويس، آن وقت آن را بسوزان. ناپديد مي شوند. همين قصد را در ذهنت عمل کن، آن وقت پس از بارها ممارست مي بيني تو همه چيز هستي، حالا دوباره تو بگو، کيستي؟ مي خواهم تو را با او... آشنا کنم. اگر مي خواهي از همين لحظه با نوشتن تصاوير مثبت از خودت آغاز کن تا به او برسي. دلت را چون کبوتري سپيد در دست بگير و به سمت بهشتي که او وعده داده رهايش کن.
منبع: موفقيت
مقالات مرتبط
اگر دوباره متولد مي شدم
قدرت عشق
عشق به خود
لذت ببر، يک دستور است
آن روي تفکر
رازي راه گشا
از موانع عبور کنيد