راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • پرستوها - شعر انتظار
    پرستوها - شعر انتظار
    کمان در دست ابروها، جهان دست پری‌روها خوشم با این هیاهوها، چه اشراقی است آن سوها!؟ طلسم دیر سال خاک شاید بشکند امشب که بر خود حرز می‌بندند اینجا سحر و جادوها پرستوها که برگردند فال عشق می‌گیریم پرستوها! پرستوها پرستوها پرستوها
  • امام زمان چه کسانی را خواهد کشت؟ - هنگامه ظهور و شباهتهاى آن به قیامت 7
    امام زمان چه کسانی را خواهد کشت؟ -...
    صحنه‏هاى قيامت با هنگامه ظهور حضرت حجت از جهات گوناگون مشابه يكديگرند كه در اين مجموعه خلاصه‏اى از شباهتها را كه از تفسير و تأويل آيات قرآن برگرفته شده است در قالب 14 مقاله تقديم خواهد شد. در شماره پيشين با بيان مقدمه مفصل درباره اين ارتباط موضوع چهارده ش
  • پاداش بزرگ انتظار
    پاداش بزرگ انتظار
    آرى، براى منتظران و صابران در زمان غیبت همین پاداش بس كه نام آنها در زمره یاران امام عصر علیه‌السلام، و از جمله كسانى ثبت‏شود كه آن حضرت را به هنگام ظهور همراهى مى‏كنند
  • تعداد بازديد :
  • 2683
  • پنج شنبه 25/4/1388
  • تاريخ :

سوار در برف

او خسته شده است از انتظار و زير برف ايستادن

داستان يک ديدار

 

هر وقت از او مى‏خواستيم كه اتفاق آن روز را تعريف كند حالش دگرگون مى‏شد، آب دهانش را قورت مى‏داد و نوعى ترس همراه با اشتياق به سراغش مى‏آمد. شغلش لگاره‏دوزى بود و تنها وسيله نقليه‏اش يابوى دودى رنگش بود. معمولا براى پيدا كردن كار به چهارمحال مى‏رفت و در روستاها و نقاط دوردست مدتها مشغول كار مى‏شد و بالاخره پس از سه يا چهار ماه كار به ولايت‏برمى‏گشت. اما، اينبار به علت مساعد بودن هوا، پاييز را در غربت گذرانده‏بود و با شروع اولين برف بايد به ديار خود بازمى‏گشت. هنوز از بروجن خارج نشده‏بود كه باريدن برف شروع شد ولى سيد مردى نبود كه خوف و هراسى از اين برفها داشته‏باشد.

شال سبزش را كه ميراث پدر بود، بار ديگر محكم كرد و افسار حيوان را به دست گرفت و جلوتر رفت. از روبروى روستاى نقنه كه رد مى‏شد دو سه نفر از دوستان سيد خواستند كه مهمانشان باشد، اما سيد نپذيرفت و به راهش ادامه داد. تمام صحرا پوشيده از برف و سفيد سفيد بود.

انعكاس نور خورشيد از پشت ابرها روشنايى يكنواختى را منتشر مى‏كرد. گرچه هوا سرد بود، اما قابل تحمل بود ولى هر از چندى باد مى‏وزيد و برفها را به صورتش مى‏زد. نزديكيهاى ظهر بود كه از گردنه گليسار گذشت. در اين فكر بود كه ناهار را در روستاى همگين بخورد. چيزى هم نمانده‏بود، ولى ناگاه ابرها فشرده‏تر شدند و سرعت‏بارش برف زياد شد. برف و بوران پيدا كردن راه را مشكل مى‏كرد و از سرعت آنها مى‏كاست، كم‏كم سوز سرما بيشتر شد، ناگهان حيوان از جا جست و بعد ميخكوب شد. براى لحظاتى سيد نمى‏دانست چه اتفاقى افتاده‏است، اما با پاك كردن چشمانش از برف كم‏كم صدايى ناآشنا به گوشش خورد و لكه‏هاى تيره‏رنگى را كه در برف سفيد خودنمايى مى‏كردند بخوبى ديد.

گرگ و ماه

آرى! چند گرگ گرسنه دوروبرش را گرفته‏بودند و هر لحظه حلقه محاصره را تنگتر مى‏كردند. چند دقيقه‏اى نگذشته‏بود كه دو تا از گرگها جسارت به خرج داده و با پاشيدن برف بر روى او، حمله را شروع كردند. سيد با چوبدستى و سروصداى زياد جواب آنها را داد و آنها براى چند دقيقه دور شدند، اما كمى بعد دوباره حمله گرگها شروع شد. بالاخره يكى از گرگها از پشت‏به يابو حمله كرد، و سيد مجبور شد حيوان را نجات دهد و در همين گيرودار نجات دادن يابو، خود نيز مورد حمله گرگها قرار گرفت. ضربان قلبش تند شده‏بود و تنفس مشكل، سرماى كشنده مرگ را هر لحظه نزديكتر مى‏ساخت، سيد تا اين لحظه بر خود مسلط بود و دفاع مى‏كرد، اما ناگهان يكى از پاهايش بر روى برفها سر خورد و نقش بر زمين شد، فرصت‏خوبى براى گرگها پيش آمد، گرگ گرسنه‏اى به يك خيز بر روى بدن سيد افتاد و با هم درگير شدند. كتف سيد توسط گرگ زخمى شد. ديگر اميدى به زنده ماندن نبود.

سيد فريادى كشيد و با گريه كمك خواست. يا جدا! يا صاحب‏الزمان! يا مهدى ادركنى!

خون گرم كتفش بر روى دستهايش ريخت و برف سفيد را رنگين كرد. حيوان از خودش دفاع مى‏كرد و مى‏خواست‏خود را نجات دهد و سيد گلوى گرگ را با شهامت فشار مى‏داد. ناگهان گرگها فرار كردند سيد لحظه‏اى به خود آمد. خدايا چه مى‏بينم، صداى حيوان بلند شد دستها را به زمين مى‏زد و مثل اينكه چيزى مى‏خواهد بگويد.

اسب

سوارى نزديك شد. جوانى چون قرص ماه، تنومند و خوش‏سيما. سوار بر اسبى سفيد به زيبايى تمام طبيعت. هيبت‏سوار سيد را متحير كرده‏بود. نگاهش گرم و مجذوب‏كننده بود، ناگهان سوار گفت: برخيز سيد! سيد از جا پريد و بلند شد. جوان چنان ابهتى داشت كه سيد جرات نكرد حرفى بزند. جوان همان‏طور كه سوار اسب بود اشاره به سيد كرد و گفت: گرگها مزاحمت‏شدند، هان!؟ دستانت را ببر بالا! سپس تكه‏اى از شالش را جدا كرد و بر زخم كتف گذاشت، سيد مى‏لرزيد ولى هيچگونه احساس درد و ناراحتى نداشت. يك لحظه چشمش به اسبش افتاد حيوان نجيب چنان به سوار نگاه مى‏كرد كه انگار هزار سال است كه او را مى‏شناسد، اشك حيوان سرازير بود، سوار رو به سيد كرد و گفت: برو خدا نگهدارت شما نجات يافتيد، سيد گفت: ولى گرگها؟ زخم شانه‏ام؟ حيوانم؟ سوار لبخندى زد و دستش را به علامت‏ خداحافظى بلند كرد چند ثانيه‏اى نگذشته‏بود كه سوار ناپديد شد. سيد هنوز دستهايش را پائين نياورده‏بود، ناگهان مانند كسى كه از خواب بيدار شود به خود آمد. خدايا! اين جوان زيبا كه بود؟ كتفم كه خون مى‏آمد و زخم شده‏بود چه شد؟ پس گرگها كو؟ چرا ديگر سردم نيست؟ من چرا گرسنه نيستم. همه اينها براى چند ثانيه او را سرگرم كرده‏بودند. آرى! آقا امام زمان به كمكش آمده‏بود و سيد بعدا متوجه شد. سيد هر سال از آن راه مى‏گذشت و هر زمان كه به گردنه مى‏رسيد در آن نقطه كه معشوق را ديده‏بود پياده مى‏شد و ساعتها اشك مى‏ريخت. تكه بريده شال تا آخر عمر همراه سيد بود و سخت‏ترين بيماران با تماس با اين تكه شال نجات مى‏يافتند به عشق مولا صاحب‏الزمان.

اين داستان ماجرايى است‏حقيقى از زندگى انسان شريفى كه نامش سالها پس از مرگ بر سر زبان مردم ماند.

 

مريم نبيان

تنظيم براي تبيان: گروه دين و انديشه – حسين عسگري

 

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ممم
با سلام ممنون از مطلب زیبایی که در سایت گذاشته اید اسم سید چه بود و این اتفاق در چه سالی رخ داده است
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 8/5/1388 - 13:4
ناشناس
اشكمو دراورد یا مولا یا صاحب الزمان
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 1/5/1388 - 18:53
Hsafey116
اللهم ارنی الطلعة الرشیدة و....
وعجل فرجه و سهل مخرجه و....
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 1/5/1388 - 12:48
ehsan1111
خیلی خیلی زیبا بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 29/4/1388 - 12:45
ناشناس
الههم عجل لولیك الفرج
روز جمعه شد و آقام نیومد
ای خدا كاسه صبرم سر اومد
چی میشه این آرزو دل نمونه
آخه این آرزوی هممونه
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 26/4/1388 - 23:27
abbas_moradi
یا صاحب الزمان!
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 26/4/1388 - 0:41
ناشناس
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 25/4/1388 - 23:2
nhashemi
با سلام متشکر /خیلی زیبا بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 25/4/1388 - 22:19
ناشناس
زیبا بود ممنون
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 25/4/1388 - 13:55