راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • تشرف سید عبداللّه قزوینى در مسجد سهله
    تشرف سید عبداللّه قزوینى در مسجد...
    آقا میرزا هادى سلمه اللّه تعالى از سید جلیل نبیل سید عبداللّه قزوینى نقل فرمود: در سـال 1327 ، بـا اهـل و عـیـال به عتبات مشرف گشتیم. روز سه شنبه به مسجد كوفه مشرف شدیم. رفقا خواستند به نجف اشرف بروند، ولى من گفتم: خوب است ش...
  • تشرف سیدمهدى قزوینى(ره)
    تشرف سیدمهدى قزوینى(ره)
    سید بزرگوار آقا میرزا صالح، فرزند سیدمهدى قزوینى، از زبان پدر خویش نقل مىكند: مـن براى ارشاد و هدایت عشیره‌هاى بنى زبید به مذهب تشیع، همیشه به جزیره‌اى كه در جنوب حـلـه و بـین دجله و فرات است، مىرفتم، چون همه آنها اهل سنت ...
  • تشرف شیخ محمد رشتى
    تشرف شیخ محمد رشتى
    شـیـخ مـحمد رشتى از ذاكرین با تقوا و شیفته اهل بیت عصمت علیهم السلام خصوصا حضرت ولى عصر عـجل اللّه تعالى فرجه الشریف است. و به خاطر آن كه نام مقدس امام زمان (عج) را در منبر و غیر آن زیاد می برد، معروف به شیخ محمد صاحب الزمانى...
  • تعداد بازديد :
  • 3190
  • پنج شنبه 17/5/1387
  • تاريخ :

تشرف حاج علي بغدادي به محضر امام عصر(عج)

امام زمان عليه السلام

مرحوم حاج ميرزا حسين نوري(ره) در معرفي حاج علي بغدادي(ره) مي‏نويسد:

حاج علي مذكور، پسر حاج قاسم كرادي بغدادي است و او از تجّار و فردي عامي است. از هر كس از علما و سادات عظام كاظمين و بغداد كه از حال او جويا شدم، او را به خير و صلاح و صدق و امانت و مجانبت از عادات سوء اهل عصر خود مدح كردند.

مرحوم علامه نوري كه خود حاج علي بغدادي را از نزديك ديده و حكايت او را از زبانش شنيده، چنين مي‏نويسد:

در ماه رجب سال گذشته كه مشغول تأليف كتاب «جنة‏المأوي» بودم عازم نجف اشرف شدم براي زيارت مبعث، سپس به كاظمين مشرف شدم و پس از تشرف و زيارت به خدمت جناب آقا سيد حسين كاظميني(ره) كه در بغداد ساكن بود رفتم و از ايشان تقاضا كردم جناب حاج علي بغدادي را دعوت كند تا ملاقاتش با حضرت بقية‏ الله‏ (ارواحنا فداه) را نقل كند، ايشان قبول نمود. و حاج علي بغدادي را دعوت نمود كه با مشاهده او آثار صدق و صلاح از سيمايش به قدري هويدا بود كه تمام حاضران در آن مجلس با تمام دقتي كه در امور ديني و دنيوي داشتند، يقين و قطع به صحت واقعه پيدا كردند.

و مرحوم حاج شيخ عباس قمي(ره) در كتاب مفاتيح الجنان مي‏نويسد:

از چيزهايي كه مناسب است نقل شود حكايت سعيد صالح متقي حاج علي بغدادي(ره) است كه شيخ ما در جنة‏المأوي و نجم الثاقب نقل فرموده: «كه اگر نبود در اين كتاب شريف مگر اين حكايت متقنه صحيحه، كه در آن فوايد بسيار است و در اين نزديكي‏ها واقع شده، هر آينه كافي بود.»(1)

حاج علي بغدادي نقل كرده است كه:

هشتاد تومان سهم امام به گردنم بود و لذا به نجف اشرف رفتم و بيست تومان از آن پول را به جناب «شيخ مرتضي» دادم و بيست تومان ديگر را به جناب «شيخ محمدحسن مجتهد كاظميني» و بيست تومان به جناب «شيخ محمدحسن شروقي» دادم و تنها بيست تومان ديگر به گردنم باقي بود، كه قصد داشتم وقتي به بغداد برگشتم به «شيخ محمدحسن كاظميني آل يس» بدهم و مايل بودم كه وقتي به بغداد رسيدم، در اداي آن عجله كنم.

در روز پنجشنبه‏اي بود كه به كاظمين به زيارت حضرت موسي بن جعفر و حضرت امام محمدتقي عليهماالسلام رفتم و خدمت جناب «شيخ محمدحسن كاظميني آل يس» رسيدم و مقداري از آن بيست تومان را دادم و بقيه را وعده كردم كه بعد از فروش اجناس به تدريج هنگامي كه به من حواله كردند، بدهم.

و بعد همان روز پنجشنبه عصر به قصد بغداد حركت كردم، ولي جناب شيخ خواهش كرد كه بمانم، عذر خواستم و گفتم: بايد مزد كارگران كارخانه شَعربافي را بدهم، چون رسم چنين بود كه مزد تمام هفته را در شب جمعه مي‏دادم.

لذا به طرف بغداد حركت كردم، وقتي يك سوم راه را رفتم سيد بزرگواري را ديدم، كه از طرف بغداد رو به من مي‏آيد چون نزديك شد، سلام كرد و دست‏هاي خود را براي مصافحه و معانقه با من گشود و فرمود: «اهلاً و سهلاً» و مرا در بغل گرفت و معانقه كرديم و هر دو يكديگر را بوسيديم.

بر سر عمامه سبز روشني داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگي بود.

ايستاد و فرمود: «حاج علي! به كجا مي‏روي؟»

گفتم: كاظمين(عليهما‌السلام) را زيارت كردم و به بغداد برمي‏گردم.

فرمود: امشب شب جمعه است، برگرد.»

گفتم: يا سيدي! متمكن نيستم.

فرمود: «هستي! برگرد تا شهادت دهم براي تو كه از مواليان (دوستان) جد من اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) و از مواليان مايي و شيخ شهادت دهد، زيرا كه خداي تعالي امر فرموده كه دو شاهد بگيريد.»

اين مطلب اشاره‏اي بود، به آنچه من در دل نيت كرده بودم، كه وقتي جناب شيخ را ديدم، از او تقاضا كنم كه چيزي بنويسد و در آن شهادت دهد كه من از دوستان و مواليان اهل بيتم و آن را در كفن خود بگذارم.

گفتم: تو چه مي‏داني و چگونه شهادت مي‏دهي؟!

فرمود: «كسي كه حق او را به او مي‏رسانند، چگونه آن رساننده را نمي‏شناسد؟»

گفتم: چه حقي؟ فرمود: «آنچه به وكلاي من رساندي!»

گفتم: وكلاي شما كيست؟ فرمود: «شيخ محمدحسن!»

گفتم: او وكيل شما است؟! فرمود: «وكيل من است.»

امام زمان عليه السلام

اينجا در خاطرم خطور كرد كه اين سيد جليل كه مرا به اسم صدا زد با آن كه مرا نمي‏شناخت كيست؟

به خودم جواب دادم، شايد او مرا مي‏شناسد و من او را فراموش كرده‏ام!

باز با خودم گفتم: حتماً اين سيد از سهم سادات از من چيزي مي‏خواهد و خوش داشتم از سهم امام(عليه‌السلام) به او چيزي بدهم.

لذا به او گفتم: از حق شما پولي نزد من بود كه به آقاي شيخ محمدحسن مراجعه كردم و بايد با اجازه او چيزي به ديگران بدهم.

او به روي من تبسمي كرد و فرمود: «بله بعضي از حقوق ما را به وكلاي ما در نجف رساندي.»

گفتم: آنچه را داده‏ام قبول است؟ فرمود: «بله»

من با خودم گفتم: اين سيد كيست كه علماء اعلام را وكيل خود مي‏داند و تعجب كردم! با خود گفتم: البته علما در گرفتن سهم سادات وكيل هستند.

سپس به من فرمود: «برگرد و جدم را زيارت كن.»

من برگشتم او دست چپ مرا در دست راست خود نگه داشته بود و با هم قدم زنان به طرف كاظمين مي‏رفتيم. چون به راه افتاديم ديدم در طرف راست ما نهر آب صاف سفيدي جاري است و درختان مركبات ليمو و نارنج و انار و انگور و غير آن همه با ميوه، آن هم در وقتي كه موسم آنها نبود بر سر ما سايه انداخته‏اند.

گفتم: اين نهر و اين درخت‏ها چيست؟

فرمود: «هر كس از دوستان كه جد ما را زيارت كند و زيارت كند ما را، اينها با او هست.»

گفتم: سؤالي دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: مرحوم شيخ عبدالرزاق، مدرس بود. روزي نزد او رفتم شنيدم مي‏گفت: كسي كه در تمام عمر خود روزها روزه بگيرد و شب‌ها را به عبادت مشغول باشد و چهل حج و چهل عمره بجا آورد و در ميان صفا و مروه بميرد و از دوستان حضرت اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) نباشد! براي او فائده‏اي ندارد!

فرمود: «آري والله‏ براي او چيزي نيست.»

سپس از احوال يكي از خويشاوندان خود سؤال كردم و گفتم: آيا او از دوستان حضرت علي (عليه‌السلام) هست؟

فرمود: «آري! او و هر كه متعلق است به تو.»

گفتم: اي آقاي من سؤالي دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: روضه خوان‏هاي امام حسين(عليه‌السلام) مي‏خوانند: كه سليمان اعمش از شخصي سؤال كرد، كه زيارت سيدالشهدا(عليه‌السلام) چطور است او در جواب گفت: بدعت است، شب آن شخص در خواب ديد، كه هودجي(مركبي) در ميان زمين و آسمان است، سؤال كرد كه در ميان اين هودج كيست؟

گفتند: حضرت فاطمه زهرا و خديجه كبري(عليهما‌السلام) هستند.

گفت: كجا مي‏روند؟ گفتند: چون امشب شب جمعه است، به زيارت امام حسين(عليه‌السلام) مي‏روند و ديد رقعه‌هايي را از هودج مي‏ريزند كه در آنها نوشته شده:

«امان من النار لزوار الحسين(عليه‌السلام) في ليلة الجمعة امان من النار يوم القيامة»؛ (امان‌نامه‏اي است از آتش براي زوار سيدالشهدا (عليه‌السلام) در شب جمعه و امان از آتش روز قيامت). آيا اين حديث صحيح است؟

فرمود: «بله راست است.»

گفتم: اي آقاي من صحيح است كه مي‏گويند: كسي كه امام حسين(عليه‌السلام) را در شب جمعه زيارت كند، براي او امان است؟

فرمود: «آري والله‏». و اشك از چشمان مباركش جاري شد و گريه كرد.

گفتم: اي آقاي من سؤال دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: در سال 1269 به زيارت حضرت علي بن موسي الرضا(عليه‌السلام) رفتم در قريه درود (نيشابور) عربي از عرب‏هاي شروقيه، كه از باديه‌نشينان طرف شرقي نجف اشرف‌اند را ملاقات كردم و او را مهمان نمودم از او پرسيدم: ولايت حضرت علي بن موسي الرضا(عليه‌السلام) چگونه است؟

گفت: بهشت است، تا امروز پانزده روز است كه من از مال مولايم حضرت علي بن موسي الرضا(عليه‌السلام) مي‏خورم نكير و منكر چه حق دارند در قبر نزد من بيايند و حال آن كه گوشت و خون من از طعام آن حضرت روئيده شده. آيا صحيح است؟ آيا علي بن موسي الرضا(عليه‌السلام) مي‏آيد و او را از دست منكر و نكير نجات مي‏دهد؟

فرمود: «آري والله‏! جد من ضامن است.»

گفتم: آقاي من سؤال كوچكي دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: زيارت من از حضرت رضا(عليه‌السلام) قبول است؟ فرمود: «ان شاءالله‏ قبول است.»

گفتم: آقاي من سؤالي دارم. فرمود: «بپرس!»

گفتم: زيارت حاج احمد بزازباشي قبول است يا نه؟ (او با من در راه مشهد رفيق و شريك در مخارج بود)

فرمود: «زيارت عبد صالح قبول است.» گفتم: آقاي من سؤالي دارم. فرمود: «بسم‏الله‏»

گفتم: فلان كس اهل بغداد كه همسفر ما بود زيارتش قبول است؟ جوابي نداد.

گفتم: آقاي من سؤالي دارم. فرمود: «بسم‏الله‏»

گفتم: آقاي من اين كلمه را شنيديد؟ يا نه! زيارتش قبول است؟

باز هم جوابي ندادند. (اين شخص با چند نفر ديگر از پولدارهاي بغداد بود و دائماً در راه به لهو و لعب مشغول بود و مادرش را هم كشته بود).

در اين موقع به جايي رسيديم، كه جاده پهن بود و دو طرفش باغات بود و شهر كاظمين در مقابل قرار گرفته بود و قسمتي از آن جاده متعلق به بعضي از ايتام سادات بود، كه حكومت به زور از آنها گرفته بود و به جاده اضافه نموده بود و معمولاً اهل تقوا كه از آن اطلاع داشتند، از آن راه عبور نمي‏كردند ولي ديدم آن آقا از روي آن قسمت از زمين عبور مي‏كند!

گفتم: اي آقاي من! اين زمين مالي بعضي از ايتام سادات است تصرف در آن جايز نيست!

فرمود: «اين مكان مال جد ما، اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) و ذريه او و اولاد ماست. براي ما تصرف در آن حلال است.»

در نزديكي همين محل باغي بود كه متعلق به حاج ميرزا هادي است او از ثروتمندان معروف ايران بود كه در بغداد ساكن بود.

گفتم: آقاي من مي‏گويند: زمين باغ حاجي ميرزا هادي مال حضرت موسي بن جعفر(عليهما‌السلام) است، اين راست است يا نه؟

فرمود: «چه كار داري به اين!» و از جواب اعراض نمود.

در اين وقت رسيديم به جوي آبي، كه از شط دجله براي مزارع كشيده‏اند و از ميان جاده مي‏گذرد و بعد از آن دو راهي مي‏شود، كه هر دو راه به كاظمين مي‏رود، يكي از اين دو راه اسمش راه سلطاني است و راه ديگر به اسم راه سادات معروف است، آن جناب ميل كرد به راه سادات.

پس گفتم: بيا از اين راه، يعني راه سلطاني برويم.

فرمود: «نه! از همين راه خود مي‏رويم.»

پس آمديم و چند قديم نرفتيم كه خود را در صحن مقدس كاظمين كنار كفشداري ديديم، هيچ كوچه و بازاري را نديديم. پس داخل ايوان شديم از طرف «باب المراد» كه سمت شرقي حرم و طرف پايين پاي مقدس است. آقا بر درِ رواق مطهر، معطل نشد و اذن دخول نخواند و بر درِ حرم ايستاد. پس فرمود: «زيارت كن!» گفتم: من سواد ندارم. فرمود: «براي تو بخوانم؟» گفتم: بلي!

فرمود: «أدخل يا الله‏ السلام عليك يا رسول الله‏ السلام عليك يا اميرالمؤمنين...» و بالاخره بر يك يك از ائمه سلام كرد تا رسيد به حضرت عسكري(عليه‌السلام) و فرمود:

«السلام عليك يا ابا محمدالحسن العسكري.»

بعد از آن به من فرمود: «امام زمانت را مي‏شناسي؟»

گفتم: چطور نمي‏شناسم. فرمود: «به او سلام كن.»

گفتم: «السلام عليك يا حجة‏الله‏ يا صاحب الزمان يابن الحسن.»

آقا تبسمي كرد و فرمود: «عليك السلام و رحمة‏الله‏ و بركاته.»

پس داخل حرم شديم و خود را به ضريح مقدس چسبانديم و ضريح را بوسيديم به من فرمود: «زيارت بخوان.»

گفتم: سواد ندارم. فرمود: «من براي تو زيارت بخوانم؟» گفتم: بله.

فرمود: «كدام زيارت را مي‏خواهي؟» گفتم: هر زيارتي كه افضل است.

فرمود: «زيارت امين الله‏ افضل است»، سپس مشغول زيارت امين الله‏ شد و آن زيارت را به اين صورت خواند:

«السلام عليكما يا اميني الله‏ في ارضه و حجتيه علي عباده اشهد انكما جاهدتما في الله‏ حق جهاده، و عملتما بكتابه و اتبعتما سنن نبيه(عليه‌السلام) حتي دعا كما الله‏ الي جواره فقبضكما اليه باختياره والزم اعدائكما الحجة مع ما لكما من الحجج البالغة علي جميع خلقه...» تا آخر زيارت.

در اين هنگام شمع‏هاي حرم را روشن كردند، ولي ديدم حرم روشني ديگري هم دارد، نوري مانند نور آفتاب در حرم مي‏درخشند و شمع‏ها مثل چراغي بودند كه در آفتاب روشن باشد و آن چنان مرا غفلت گرفته بود كه به هيچ وجه ملتفت اين همه از آيات و نشانه‏ها نمي‏شدم.

وقتي زيارتمان تمام شد، از طرف پايين پا به طرف پشت سر يعني به طرف شرقي حرم مطهر آمديم، آقا به من فرمودند: آيا مايلي جدم حسين بن علي(عليهما‌السلام) را هم زيارت كني؟»

گفتم: بله شب جمعه است زيارت مي‏كنم.

آقا برايم زيارت وارث را خواندند، در اين وقت مؤذن‏ها از اذان مغرب فارغ شدند. به من فرمودند: «به جماعت ملحق شو و نماز بخوان.»

ما با هم به مسجدي كه پشت سر قبر مقدس است رفتيم آنجا نماز جماعت اقامه شده بود، خود ايشان فرادا در طرف راست امام جماعت مشغول نماز شد و من در صف اول ايستادم و نماز خواندم، وقتي نمازم تمام شد، نگاه كردم ديدم او نيست با عجله از مسجد بيرون آمدم و در ميان حرم گشتم، او را نديدم، البته قصد داشتم او را پيدا كنم و چند قِراني به او بدهم و شب او را مهمان كنم و از او نگهداري نمايم.

ناگهان از خواب غفلت بيدار شدم، با خودم گفتم: اين سيد كه بود؟ اين همه معجزات و كرامات! كه در محضر او انجام شد، من امر او را اطاعت كردم! از ميان راه برگشتم! و حال آن كه به هيچ قيمتي برنمي‏گشتم! و اسم مرا مي‏دانست! با آن كه او را نديده بودم! و جريان شهادت او و اطلاع از خطورات دل من! و ديدن درخت‌ها! و آب جاري در غير فصل! و جواب سلام من وقتي به امام زمان(عليه‌السلام) سلام عرض كردم! و غيره...!!

بالاخره به كفشداري آمدم و پرسيدم: آقايي كه با من مشرف شد كجا رفت؟

گفتند: بيرون رفت، ضمناً كفشداري پرسيد اين سيد رفيق تو بود؟

گفتم: بله. خلاصه او را پيدا نكردم، به منزل ميزبانم رفتم و شب را صبح كردم و صبح زود خدمت آقاي شيخ محمدحسن رفتم و جريان را نقل كردم او دست به دهان خود گذاشت و به من به اين وسيله فهماند، كه اين قصه را به كسي اظهار نكنم و فرمود: خدا تو را موفق فرمايد.

حاج علي بغدادي(ره) مي‏گويد:

من داستان تشرف خود، خدمت حضرت بقية‏الله‏ (عج الله‏ تعالي فرجه الشريف) را به كسي نمي‏گفتم. تا آن كه يك ماه از اين جريان گذشت، يك روز در حرم مطهر كاظمين سيد جليلي را ديدم، نزد من آمد و پرسيد: چه ديده‏اي؟

گفتم: چيزي نديدم، او باز اعاده كرد، من هم باز گفتم: چيزي نديده‏ام و به شدت آن را انكار كردم؟ ناگهان او از نظرم غائب شد و ديگر او را نديدم.(2)

(ظاهراً همين برخورد و ملاقات باعث شده است تا حاج علي بغدادي(ره) داستان تشرف خود را خدمت آن حضرت، براي مردم نقل كند).

 

پي‏نوشت‌ها:

1- مفاتيح الجنان 484.

2- نجم الثاقب، ص 484، حكايت 31/ بحارالانوار، ج 53، ص 317.

 

منبع:

موعود، ش 47 .

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
Manoochehr Sharifi
ای دل غم دیده حالت به دل بدمکن
وین سرشوریده باز ایدبه کنعان غم مخور
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 3/2/1389 - 8:15
سیدمهدی سیادت
اجر همه شما با امام زمان(عج)
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 3/1/1388 - 18:22
شادی
شب جمعه است.دلم گرفته بود.عجب چیزی نصیبم شد!!!!!!!!!!!!!! ای امام من کجایی؟بیا...به خاطردل زهرا مادرت بیا....به تو محتاجم.به سویم نظر کن.نکنه به من پشت کنی که که بخدابی تو هیچم.بیاعزیزدل زهرا
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 19/10/1387 - 17:27
seifollah khodadadi
اتفاقا موقعی که این داستان را می خواندم شب جمعه بود تصمیم گرفتم زیارت عاشورا از طرف خودم و منتظران حضرت صاحب الزمان بخوانم
لطف کنید از این داستان ها بیشتر نقل کنید
خدای مهدی (ع) اجرتان دهد.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 10/8/1387 - 0:22
star_blue
در شب جمعه موفق به خواندنش شدم* حسابی منقلب شدم و اشك مان را در اورد - خوشا بحال انانكه موفق به دیدن جمال یار شدند- با صلوات و دعای برای تعجیل در فرجش انشالله بتوانیم توفیق رویت جمالش را بیابیم - یا حداقل لیاقتی پیدا كنیم كه او به ما نیم نگاهی از سر كرم و بزرگواری بیندازد
- انشالله
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 31/5/1387 - 8:41
پرتو پويا
با تجسم صحنه اشك شوق ریختم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 24/5/1387 - 15:19
mehrdadvadi
خیلی زیبا بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 23/5/1387 - 12:33
sirsadegh
excellent
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 23/5/1387 - 2:23
صالح
من میخواستم از این طریق یک تشکر حسابی از مسئولین زحمت کش تبیان بکنم. چون من به وسیله ی این سایت با چند تا سایت بسیار خوب دیگر هم آشنا شدم .
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 23/5/1387 - 0:41
eeskandary
لطفا باز هم از این داستان های پر فضیلت بگذارید،متشکرم.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 21/5/1387 - 0:16
حسین پ
خیلی عالی است
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 20/5/1387 - 17:25
mamadmola
دلبسته ام مرا ز سر خویش وا نکن
از من مرا جدا کن و از خود جدا نکن
هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر
گویم گرفته ای ز عنایت رها مکن
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 20/5/1387 - 16:40
مجاهد
کسانی که منتظر امام زمان اند باید خود نیز امام زمانی باشند
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 20/5/1387 - 15:25
عيسي عوض پور
انشاءالله توفیق شهادت در ركاب آقایمان را داشته باشیم.التماس دعا
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 20/5/1387 - 10:24
alitabrizi
تو ای صفای ضمیرم چرا نمیآیی؟ چرا بهانه نگیرم چرا نمی آیی؟
اگر حجاب ظهورت وجود تار من است خدا كند كه بمیرم چرا نمی آیی؟
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 19/5/1387 - 12:49
غريبه
خدا كنه ما هم لایق این دیدار بشویم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 19/5/1387 - 12:47
محسن جمشيدي
خوش به سعادتش!
لطفآ باز هم از این مطالب بگذارید.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 18/5/1387 - 23:45
goli
عالی
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 18/5/1387 - 20:23
جمیل دیبا
خوش به سعادتش به امید فرج مولایمان صلوات
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 18/5/1387 - 19:51
Thenoor
خدا خیرتان دهد ما را که به گریه اندخت.
به یاد امام زمانمان انداخت
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 18/5/1387 - 18:3
ناشناس
اگر باز هم از این داستانها و روایات زیبا دارید حتماً برای ما بگذارید. تشکر.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 18/5/1387 - 15:58
منتظر
به امید تعجیل در فرج آقا امام زمان صلوات
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 18/5/1387 - 14:34
احمد جاهد سرمد
بسیار عالی و زیبا بود.
اجرتان با خدا
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 18/5/1387 - 9:12
مرتضی جعفری
واقعا مطلب عالی و جالبی بود تشکر
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 17/5/1387 - 19:26
یه عاشق بی قرار
خوش به سعادتش من راضیم تموم هستم و نیستم و بدم تا که آقا یک بار اسممو صدا کنه
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 17/5/1387 - 12:56
علی
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور     کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
خدایا ایران را به سرزمین اسلام و به سرزمین آقا امام زمان تبدیل کن
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 17/5/1387 - 12:15
فاطمه
خیلی عالی بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 17/5/1387 - 11:39
ناشناس
خوش به حالش
خواهش می كنم از این تشرف ها بیشتر بگذارید ممنون
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 17/5/1387 - 9:38
ناشناس
بسیار عالی و زیباست
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 17/5/1387 - 8:54
soleyman_hatami
اجرتان با خدا
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 17/5/1387 - 1:55