راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • فصلی با سالار شهیدان
    فصلی با سالار شهیدان
    شبهایی كه در حریم تنهایی و به مدد چراغ نورافشان شرح هایی چون شرح یازجی و شرح برقوقی، غرق دریای دیوان متنب‍ّی می‌شدم و در امواجِ گاه شگفت‌انگیز تمثیل‌ها و تشبیهات و نكات حكمی آن، دل غمگینم طراوت و تازگی می‌گرفت، با توصیفهایی مواجه می‌شدم كه بعضاًَ ذهنم را
  • نماز و عدالت واژه های عاشورا
    نماز و عدالت واژه های عاشورا
    ذات عاشورا نماز است و عدالت، نه تنها عزادارى و مصیبت. اگر كسى عاشورا را با همه ابعاد آن بشناسد، اصل مصیبت امام‏حسین (ع) را فراموش مى‏كند، و براى "عاشوراى حسینى" به سوگ مى‏نشیند...
  • عاشورا، کتاب جامع عشق
    عاشورا، کتاب جامع عشق
    کربلا قصه قلب‌ها و قرن‌هاست. دستی در دل‌ها دارد و پا به پای قافله دل‌ها تا ژرفنای فطرت زلال انسان حضور دارد. فطرت همزاد انسان است و تا انسان هست کربلا تلالو و درخشش و شفافیت خواهد داشت. غیرت و حمیت جلوه‌های کمالند و کمال‌جویی ریشه در فطرت دارد و این دو در
  • تعداد بازديد :
  • 13509
  • چهارشنبه 26/10/1386
  • تاريخ :

روضه دکتر شریعتی در روز عاشورا

عاشورا

 

... شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که : به کجا؟

نه پیش می رود،

که : چگونه؟

نه می جنگد،

که : با چه؟

نه سخن می گوید،

که : با که؟

و نه می نشیند، که :

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.

اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... د

آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

منبع:

حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی

 

 

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
آ صادق
بسیار دردناک بود تا وسطش زا نتوانستم بیشتر بخوانم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 27/10/1390 - 16:6
ناشناس
بیانی قشنگتر ازاین امکان نداشت
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 26/9/1390 - 10:54
سيد محمد حسيني
بسیار زیباست.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 21/9/1390 - 18:53
خسن بهادری
روحش شاد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 15/9/1390 - 10:43
فاطمه
عااااالی بودروحشان شادیادشان گرامی
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 14/9/1390 - 18:8
ناشناس
بسیار خوب
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 14/9/1390 - 10:17
ابوالقاسم کوشا
خدایا صبر( عدم وجود ظاهری ) استاد را به ما عطا کن
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 13/9/1390 - 22:33
ناشناس
خدای حسین،شریعتی را غرق رحمت كند.
فرهانه
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 12/9/1390 - 9:59
رضا شوکتی
امام حسین بیش از آب محتاج یاری بود افسوس که بجای دردهایش زخمهایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. سلام بر تو ای معلم شهید ای آنچه دارد از توست ایمان و اعتقاد و روح جهادم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 10/9/1390 - 17:29
آرش تهرانی اصل
واقعا عالیه .قلم دکتر همچون خون آقا همیشه جاودان است
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 9/9/1390 - 15:28
مهدی
خیلی زیبا و فوق العاده
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 9/9/1390 - 11:53
ناشناس
بسیار جالب بود .سلام بر حسین لعنت بر یزیدیان
غلامرضاساعدی از بردسكن
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 8/9/1390 - 14:51
ناشناس
روحش شاد.حسینی بود برای زمان خودش که مانند حسین مظلومانه زیست ومظلومانه تر رفت ولی زیربارزورنرفت.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 8/9/1390 - 9:23
ناشناس
عالییییییییییییییییییییییییییی
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 6/9/1390 - 10:57
محسن پالار
حسین به بعضی ها روح عزت وآزادی وشرف داد وبه بعضی ها نان . (دكتر شریعتی)
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 28/8/1390 - 21:11
محمد عموزادی
این روز که فصل پاییز اعتقاد و ایمانه بیشتر از هر چیز محتاج شور شریعتی هستیم عاشقی که باهر جمله اش انقلاب میکرد. روح او و همه عاشقان شاد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 26/8/1390 - 22:41
نوری .
استاد بینظیر هست
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 10/6/1390 - 1:43
عاشق مولایم حسین(ع)
روح دکتر شاد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 27/12/1389 - 21:37
ناشناس
هنوز هم بعد از سی و اندی سال از شهادتش عمیق ترین و زیباترین حرفها متعلق به اوست اما نه، ما بت پرست نیستیم. همه چیز از خداست...
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 7/11/1389 - 2:30
ناشناس
خیلی جالب بود ممنون
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 7/10/1389 - 13:17
علی راد
سلام و درود بر روح آزاده دکتر شریعتی که در هیچ حساری نگنجید
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 29/9/1389 - 20:37
ناشناس
با سلام و درود بر حسین (ع) و تمامی یارانش در تمام دورانها
دوست عزیز
((مهدی داوری
آقای مطهری می فرمود:سطح تفکرات آقای شریعتی به اندازه دریا ولی درای عمق کم است ومشکل همینجاست))
اگر واقعا احساسی و تفکری دریاره امام و رهبر واقعی تمام دورانها داریم را بیان کنیم . ای کاش که درک ما به سمتی پیش بره که امام حسین (ع) در راه اون شهید شدند.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 27/9/1389 - 0:35
حامد
شریعتی مثل علی(ع) دردمند و مثل حسین مظلوم بود. شریعتی از هر جهت بی نظیره. یک روشنفکر کامل. کلمات عاجز از توصیف ایشان هستند. روحش بسیار شاد باد.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 24/9/1389 - 17:47
ناشناس
روحش شاد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 24/9/1389 - 11:12
ناشناس
خداوند به حرمت شهدای كربلا دكتر شریعتی را با حسین محشور نماید
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 20/9/1389 - 11:32
زهرا زینی وند
کاش خودمون به حرفامون عمل کنیم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 19/9/1389 - 18:13
الهه
میشه روح دردمند دکتر رو در واژه واژه ی این مطلب حس کرد.روحی که با تمام وجودش میفهمید حسین که بود.چه می گفت؟و از چه می نالید.
دکتر شریعتی هم دارای وسعت فکر بودن و هم دارای عمق اندیشه!
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 18/9/1389 - 0:1
مصطفی افغان
ای کاش ما هم همچو استادی میداشتیم.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 17/9/1389 - 20:37
ناشناس
جعفر
مو به تنم سیخ شد.عاشورا رو حس کردم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 17/9/1389 - 9:29
ناز ناز عسلی
بد نبود می تونس بهتر باشه
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 16/9/1389 - 18:29