راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • توجه به سه دسته از آیات قرآن
    توجه به سه دسته از آیات قرآن
    زاد هر مسافری به اندازه طول سفر او است؛ آن كس كه مقصد او لقاء الله است ره‌توشه بهتر و با دوام‌تری را می‌طلبد و خداوند در عين آن كه آخرت و آنچه را نزد خدا است بهتر و پايدارتر از دنيا و ديگر كالاها می‌داند بهترين و پايدارترين هستی را ذات خود اعلام می‌كند.
  • نامه عارفانه آیت الله العظمی بهجت
    نامه عارفانه آیت الله العظمی بهجت
    جماعتی از مؤمنین و مؤمنات، طالب نصیحت هستند، بر این مطالب، اشکالات وارد است، از آنجمله: 1. نصیحت در جزییات است، و موعظه اعم است از کلیات و جزییات. ناشناس ها همدیگر را نصیحت نمی کنند.
  • دیدار مسلمان مساوی با بهشت
    دیدار مسلمان مساوی با بهشت
    آنچه روحيه ها را شاداب و زندگي ها را با صفا مي سازد، «ديدار» است. چه ديدارهاي دوستانه، چه خويشاوندانه! به ويژه اگر در ديدارها، سخنان دلنشين گفته شود و خاطرات شيرين و همفکري در مسير گشايش مشکلات.
  • تعداد بازديد :
  • 771
  • يکشنبه 1/1/1389
  • تاريخ :

این متّی عجب آدمیه؟!

پیر

ماجرای حضرت داود و متّی هیزم شکن

داود رو به سلیمان کرد و گفت: پسرم برخیز تا برویم این متی عجب آدمی است! من تاکنون کسی مثل او ندیده بودم

چهار ستون باریک و چند تیرچه چوبی، تمام استخوان بندی خانه‌اش بود . داود دور کلبه را دور زد و از بیرون صدا زد: یا الله! کسی در این کلبه نیست؟ پیرزن که متوجه وجود چند غریبه در بیرون خانه شده بود جواب داد: با چه کسی کار دارید؟ داود گفت: با متی کار دارم . آیا خانه او همین جاست؟ پیرزن گفت: بله خانه‌اش اینجاست، اما رفته بازار میان هیزم فروشان . به آنجا بروید . داود بار دیگر کلبه را ورانداز کرد . سلیمان تکه چوبی که در دست داشت بر زمین انداخت و به دنبال پدر به راه افتاد . داود با خود اندیشید: عجبا! چه همنشینی خواهد بود متّی؟

به بازار رسید. سراغ هیزم فروشان را گرفت. گوشه‌ای از یک میدان نسبتا بزرگ، در وسط بازار چند سکویی بود که جایگاه هیزم فروشان بود . از مردی که ایستاده بود سراغ متّی را گرفتند. او گفت: به بیابان رفته است. کمی صبر کنید می آید . داود بر سکویی نشست. به مردم نگاهی انداخت. هر یک مشغول کاری بودند.

داود به فکر فرو رفت. از میان همه این ها و همه مردان گذشته و آینده تاریخ، خداوند متی را برای همنشینی داود برگزیده بود. پیرمردی از انتهای بازار نمایان شد. زیر بار هیزم خم شده بود. چهره‌اش مشخص نبود. موهای سفید و بلندش خبر از پیری او می داد . داود برخاست و شتابان به طرف پیرمرد حرکت کرد و سلیمان نیز که از دعای پدر در مورد همنشینش در بهشت و فرموده خدا آگاه بود، به دنبال پدر حرکت کرد.

داود به متی رسید. سلامی کرد و بار هیزم را از دوش پیرمرد بر دوش خود گذاشت. پیرمرد کمر راست کرد. نگاهی انداخت و گفت: تا این جا خودم آورده‌ام، اجازه بدهید خودم هم تمامش کنم. داود گفت: پدر! ما را هم در ثواب خود شریک کن. متی خندید. به سکوها رسیدند.

عرفان

داود بار هیزم را بر زمین گذاشت. متی گفت: الحمدلله که روزی امروزمان را هم خداوند بر ما مرحمت کرد، و فریاد زد: چه کسی هیزم پاکیزه و حلال را به درهمی چند از مالی حلال و پاکیزه می خرد؟ چند نفر قیمت هایی متفاوت و کم و زیاد گفتند. نهایتا هیزم به 12 درهم به همان مردی که داود از او در مورد متی سؤال کرده بود فروخته شد.

داود خود را معرفی کرد. پیرمرد شانه‌های داود و پیشانی سلیمان را بوسید. او به داود و زبورش ایمان داشت. هرچند تا آن روز داود را ندیده بود، اما دورادور توسط پیامبر شهرشان از داود چیزهایی شنیده بود و از زبورش آیاتی را حفظ بود.

داود و سلیمان را به منزلش دعوت کرد. میان راه با 12 درهم مقداری گندم خرید. به خانه رسیدند. زیر درخت بیرون خانه، متی زیلویی انداخت و داود و سلیمان را دعوت به نشستن کرد و خود مشغول آسیاب گندم ها و نان پختن شد و همزمان مشغول صحبت شدند. متی از یونس پسرش تعریف کرد که به خاطر ابلاغ رسالتش مدتی آنان را تنها گذاشته و به شهری دیگر رفته است . و داود از زبورش برای متی خواند.

نانها که آماده شد، سه قرص از نانها را بر سر سفره گذاشت و خود نشست. لقمه ای برداشت. گفت: بسم الله. بر آن نمک پاشید و در دهان گذاشت و چون لقمه را فرو برد گفت: الحمدلله و این کار را تکرار کرد. سپس آب برداشت و گفت: بسم الله و نوشید و گفت: الحمدلله. سپس گفت: پروردگارا چه کسی را همچون من نعمت بخشیده ای و لطف نموده‌ای. چشم و گوش و بدنم را سالم فرمودی و مرا قدرت دادی که بسوی درختی که خود نکاشته‌ام و بر نگهداری‌اش اهتمام نداشته بروم و مشتری را به سویم کشاندی. پس با بهای آن، غذایی خریدم که خود آن را کشت نکرده بودم و آتش را رام من ساختی، تا غذایم را پختم و اشتهایم را برانگیختی تا آن را بخورم و بر طاعتت قوت گیرم. پس حمد و ستایش تراست. قطره اشکی بر گوشه چشم متی نشست. داود گفت: پسرم برخیز تا بازگردیم . حقیقتا من تاکنون بنده‌ای شکرگزارتر از متی ندیده بودم.


منبع: دیدار آشنا؛ ش 26   -  تنظیم: گروه دین و اندیشه

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
Ali Rezaei
واقعا تاثیر گذار بود!
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 7/1/1389 - 1:54
بهنام
واقعا عجب آدمیه

ممنون تبیان
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 1/1/1389 - 10:10