سفير رهايي
(شهادت مالکوم ايکس، رهبر سياهپوستان مسلمان آمريکا)
آغاز
مالکوم ايکس، مبارز سياهپوستي بود که سال 1925 در ايالت اوهاماي آمريکا به دنيا آمد. او هفتمين فرزند خانواده بود.
پدرش کشيش مذهبي و از جمله افرادي بود که براي حقوق مدني سياهپوستان فعاليت ميکرد. مالکوم چهار سال بيشتر نداشت که با چشمان خود ديد فرقهاي از سفيدپوستان آمريکا خانه او را آتش زدند و خانوادهاش را آواره کردند. به شش سالگي که رسيد، پدري در خانه نديد. دو سال از ربوده شدن کشيش ليتل، پدرش ميگذشت که يک روز جسد مثله شده او را کنار ريل راهآهن پيدا کردند. مادر مالکوم بيش از اين تاب نياورد و در بيمارستان رواني بستري شد.
مالکوم در کتاب خاطراتش درباره وضعيت زندگي خود بعد از مرگ پدرش، مينويسد: «کانون خانوادگي ما از هم گسست. يک قاضي سفيدپوست وکيل خانوادگي ما شد و بردگي در لباس محبت را به يکايک ما آموخت. هر يک از خواهران و برادرانم تحت سرپرستي خانوادهاي قرار گرفتند و ما کاملاً از هم جدا شديم». با وجود اين، مالکوم اشاره ميکند که هميشه دنبال فرصت مناسبي بوديم تا دور هم جمع شويم و ارتباط عاطفي خود را با يکديگر حفظ کنيم.
وي، دوران کودکي را در فقر و يتيمي پشت سرگذاشت، او اميدوار بود که بتواند در نظام آموزشي آمريکا رتبهاي کسب کند و به شغل مورد علاقهاش يعني وکالت برسد. مالکوم ايکس، شاگرد ممتاز و برجستهاي بود که هوش و استعداد تحصيلياش، او را از ديگر شاگردان سفيدپوست مدرسه جدا ميکرد، ولي اين برتري هرگز باعث نشد ديد نژادپرستان به او تغيير کند و دستکم نام او را با احترام صدا کنند. هر گاه وارد کلاس ميشد، او را «کاکاسياه» خطاب ميکردند و با توهين و تحقير به استقبالش ميرفتند. هنگامي که با معلمان صحبت ميکرد يا از آنها مشورت ميگرفت، تنها يک پاسخ ميشنيد: «درباره کاکاسياه بودنت واقعبين باش. هدف وکيل شدن واقعبينانه نيست. شغلي را انتخاب کن که در حد توانايي توست».
او درس و مدرسه را رها کرد و تصميم گرفت آزاد باشد. هرگونه قيد و بندي را از پاي خود گشود و يک دوره بيبند و باري را در جامعه آن روز آمريکا تجربه کرد. دوستان بدي برگزيد و بديها را چشيد؛ اما سرانجام هنگامي که براي فروختن يک ساعت دزدي به جواهرفروشي رفت، به دام پليس گرفتار شد و به ده سال حبس محکوم شد.
آشنايي
دوران محکوميت، از مالکوم ايکس انسان ديگري ساخت. مالکوم آموخت که هيچگاه براي آموختن دير نيست، حتي اگر گرفتار ميلههاي زندان باشد. بيست سال از عمر او ميگذشت که دوباره بازگشت به خويشتن را تجربه کرد. او با برنامهريزي براي اوقات فراغت خود در زندان، به مطالعات پردامنه علمي و مذهبي پرداخت.
او به تدريج با سياهپوستان مسلماني آشنا شد که همبندش بودند؛ افرادي از گروه «ملت مسلمان». آنان از اسلام گفتند و مالکوم شنيد، از الله گفتند و مالکوم انديشيد. اتحاد، برادري و برابري، سه اصل جداييناپذير در دين اسلام بود و تبعيض نژادي در آ ن معنا نداشت. آرام آرام دريچهاي به روي مالکوم گشوده شد؛ برتري به پاکي و تقواست، نه به رنگ پوست.
هفت سال از دوران محکوميت مالکوم گذشت و او دوباره به آغوش جامعه نژادپرستي بازگشت که هرگز حاضر به پذيرش او به عنوان يک انسان نبودند. اما اينبار مالکوم ايکس درنگ نکرد و بلافاصله پس از آزادي، به عضويت گروه «ملت مسلمان» درآمد. او سير مطالعاتي و تحقيقاتي خويش را ادامه داد و تا جايي پيش رفت که به عنوان سخنگوي اين جمعيت برگزيده شد. تبليغات مذهبي و اعتقادي او در آمريکا، باعث شد تعداد زيادي از سياهپوستان با اسلام آشنا شوند و در مدت کوتاهي به عضويت گروه «ملت مسلمان» درآيند.
نصرت الهي
مالکوم ايکس در جامعه آمريکا چنان جايگاهي پيدا کرده بود که هرگز تصوّر آن را نميکرد. همانگونه که خود در يادداشتهايش مينويسد، اللّه به ياري او آمد و او را از اوج تباهي، به قلههاي معرفت و انسانيت رساند. مالکوم، طعم اسلام و مسلماني را چشيد. او خدا را شناخت و به هيچ قيمتي حاضر نشد از دين خود دست بردارد. به همين دليل، مخالفتها را تحمل کرد؛ شايعهها، تهمتها، ترورها و... را پشت سر گذاشت و فقط به آرمان مقدس خويش انديشيد.
مبارزه
هدف بلندي که مالکوم ايکس را در زندگي به دنبال خود ميکشيد، چيزي نبود جز مبارزه با بردهداريِ نُوين در آمريکا. او ميخواست به سياهپوستان بفهماند کساني که امروز شما را به دليل پوست سياهتان از سادهترين حقوق انساني محروم ميکنند، هرگز اجازه نخواهند داد آيندهاي روشن و آباد به استقبالتان بيايد. مالکوم به سياهان ميگفت: «زيستن در آمريکا، شما را آمريکايي نميکند. شما بايد ياد بگيريد از ميوههاي آمريکاييها لذت ببريد. اما شما از اين ميوهها لذت نبردهايد. شما تنها از خارها و سختيها لذت بردهايد براي اينکه شما بايد سختتر کار ميکرديد تا به ميوهها دست يابيد».
مالکوم ايکس هم زمان با گامهاي بلند و سازندهاي که در مسير اسلام برميداشت، تصميم گرفت به سنت نيک ازدواج، جامه عمل بپوشاند و با حضور زني شايسته، خود را از تنهايي در لحظههاي پرفراز و نشيب زندگي برهاند. مالکوم يار وفادار و همسر مهرباني ميطلبيد تا سرد و گرم روزگار را در کنار او بچشد و تلخ و شيرين همزيستي با او را پذيرا باشد.
بِتي، پرستار سياهپوستي بود که در يکي از بيمارستانهاي آمريکا مالکوم را شناخت و هنگامي که با افکار و اعتقادات اين جوان مبارز آشنا شد، پيشنهاد زندگي مشترک با او را پذيرفت. بتي، همسرش را مظهر اراده در يک زندگي خانوادگي ميدانست و ميگفت: «مالکوم براي من هم پدر و هم شوهر، و براي فرزندانش يک همبازي خوب بود».
ريشه در تمام دني
مالکوم ايکس به چند کشور آسيايي و آفريقايي سفر کرد تا به جهانيان ثابت کند مبارزه با تبعيض نژادي و بردهداري مدرن، تنها به جامعه آمريکا محدود نيست. او ميخواست اين حرکت در تمام نقاط دنيا ريشه يابد تا افزون بر کسب قدرت و انسجام لازم، سرانجام روزي به بار بنشيند و آزادي واقعي را در کام تمام استثمارزدگان دنيا فرو بنشاند.
حقيقت
سفر به سرزمين وحي و زيارت خانه خدا، برگ افتخار ديگري بود که در دفتر زندگي مالکوم ايکس جاي گرفت. آنگونه که خودش اشاره کرده، در اين سفر روحاني و مقدس با معناي واقعي اتحاد و برابري ميان مسلمانان آشنا شد و حقيقت اسلام را فرا گرفت. مالکوم در مناسک حج ديد که هيچ فرقي بين سفيد و سياه و رنگين پوست نيست و همه مسلمانان جهان، از هر طبقه و نژادي که باشند با صلح و دوستي کنار يکديگر جمع ميشوند و عاليترين مراسم مذهبي و اعتقاديِ خويش را به جاي ميآورند.
مالکوم ايکس، پس از بازگشت از مناسک حج، نام حاج ملک شبّاز را براي خود برگزيد. او با روحي پاک و صيقل داده به محل سکونت خود در آمريکا بازگشت و درصدد ايجاد تشکيلاتي گسترده برآمد تا به وسيله آن، مسلمانان جهان را با نژادهاي گوناگون به همدلي و ظلمستيزي فراخواند. مالکوم در آستانه راه بود که خانهاش را به آتش کشيدند و چون از اين واقعه جان سالم به در برد، يک هفته بعد در 39 سالگي هنگام سخنراني در سالن بالروم مانهاتان، با شليک چند گلوله به زندگي پرفراز و نشيب او پايان دادند. مالکوم ايکس زماني چشم از دنيا فروبست که چشم گشودن دختران دوقلويش را در اين دنيا نديد. ولي آنها و نسلهاي ماندگار پس از آنها، آمدند تا راه نيمه تمام حاج ملک شبّاز را ادامه دهند. تا روزي که اثري از استثمار و بردگي روي زمين باقي نماند. به اميد آن روز.
منبع: پايگاه حوزه