راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

  • تعداد بازديد :
  • 4528
  • پنج شنبه 1/12/1387
  • تاريخ :

سفير رهايي

 (شهادت مالکوم ايکس، رهبر سياهپوستان مسلمان آمريکا)

 

آغاز

مالکوم ايکس، مبارز سياهپوستي بود که سال 1925 در ايالت اوهاماي آمريکا به دنيا آمد. او هفتمين فرزند خانواده بود.

مالکوم ايکس

پدرش کشيش مذهبي و از جمله افرادي بود که براي حقوق مدني سياهپوستان فعاليت مي‏کرد. مالکوم چهار سال بيشتر نداشت که با چشمان خود ديد فرقه‏اي از سفيدپوستان آمريکا خانه او را آتش زدند و خانواده‏اش را آواره کردند. به شش سالگي که رسيد، پدري در خانه نديد. دو سال از ربوده شدن کشيش ليتل، پدرش مي‏گذشت که يک روز جسد مثله شده او را کنار ريل راه‏آهن پيدا کردند. مادر مالکوم بيش از اين تاب نياورد و در بيمارستان رواني بستري شد.

مالکوم در کتاب خاطراتش درباره وضعيت زندگي خود بعد از مرگ پدرش، مي‏نويسد: «کانون خانوادگي ما از هم گسست. يک قاضي سفيدپوست وکيل خانوادگي ما شد و بردگي در لباس محبت را به يکايک ما آموخت. هر يک از خواهران و برادرانم تحت سرپرستي خانواده‏اي قرار گرفتند و ما کاملاً از هم جدا شديم». با وجود اين، مالکوم اشاره مي‏کند که هميشه دنبال فرصت مناسبي بوديم تا دور هم جمع شويم و ارتباط عاطفي خود را با يک‏ديگر حفظ کنيم.

وي، دوران کودکي را در فقر و يتيمي پشت سرگذاشت، او اميدوار بود که بتواند در نظام آموزشي آمريکا رتبه‏اي کسب کند و به شغل مورد علاقه‏اش يعني وکالت برسد. مالکوم ايکس، شاگرد ممتاز و برجسته‏اي بود که هوش و استعداد تحصيلي‏اش، او را از ديگر شاگردان سفيدپوست مدرسه جدا مي‏کرد، ولي اين برتري هرگز باعث نشد ديد نژادپرستان به او تغيير کند و دست‏کم نام او را با احترام صدا کنند. هر گاه وارد کلاس مي‏شد، او را «کاکاسياه» خطاب مي‏کردند و با توهين و تحقير به استقبالش مي‏رفتند. هنگامي که با معلمان صحبت مي‏کرد يا از آنها مشورت مي‏گرفت، تنها يک پاسخ مي‏شنيد: «درباره کاکاسياه بودنت واقع‏بين باش. هدف وکيل شدن واقع‏بينانه نيست. شغلي را انتخاب کن که در حد توانايي توست».

او درس و مدرسه را رها کرد و تصميم گرفت آزاد باشد. هرگونه قيد و بندي را از پاي خود گشود و يک دوره بي‏بند و باري را در جامعه آن روز آمريکا تجربه کرد. دوستان بدي برگزيد و بدي‏ها را چشيد؛ اما سرانجام هنگامي که براي فروختن يک ساعت دزدي به جواهرفروشي رفت، به دام پليس گرفتار شد و به ده سال حبس محکوم شد.

آشنايي

دوران محکوميت، از مالکوم ايکس انسان ديگري ساخت. مالکوم آموخت که هيچ‏گاه براي آموختن دير نيست، حتي اگر گرفتار ميله‏هاي زندان باشد. بيست سال از عمر او مي‏گذشت که دوباره بازگشت به خويشتن را تجربه کرد. او با برنامه‏ريزي براي اوقات فراغت خود در زندان، به مطالعات پردامنه علمي و مذهبي پرداخت.

او به تدريج با سياهپوستان مسلماني آشنا شد که هم‏بندش بودند؛ افرادي از گروه «ملت مسلمان». آنان از اسلام گفتند و مالکوم شنيد، از الله گفتند و مالکوم انديشيد. اتحاد، برادري و برابري، سه اصل جدايي‏ناپذير در دين اسلام بود و تبعيض نژادي در آ ن معنا نداشت. آرام آرام دريچه‏اي به روي مالکوم گشوده شد؛ برتري به پاکي و تقواست، نه به رنگ پوست.

هفت سال از دوران محکوميت مالکوم گذشت و او دوباره به آغوش جامعه نژادپرستي بازگشت که هرگز حاضر به پذيرش او به عنوان يک انسان نبودند. اما اين‏بار مالکوم ايکس درنگ نکرد و بلافاصله پس از آزادي، به عضويت گروه «ملت مسلمان» درآمد. او سير مطالعاتي و تحقيقاتي خويش را ادامه داد و تا جايي پيش رفت که به عنوان سخنگوي اين جمعيت برگزيده شد. تبليغات مذهبي و اعتقادي او در آمريکا، باعث شد تعداد زيادي از سياهپوستان با اسلام آشنا شوند و در مدت کوتاهي به عضويت گروه «ملت مسلمان» درآيند.

مالکوم ايکس

نصرت الهي

مالکوم ايکس در جامعه آمريکا چنان جايگاهي پيدا کرده بود که هرگز تصوّر آن را نمي‏کرد. همان‏گونه که خود در يادداشت‏هايش مي‏نويسد، اللّه‏ به ياري او آمد و او را از اوج تباهي، به قله‏هاي معرفت و انسانيت رساند. مالکوم، طعم اسلام و مسلماني را چشيد. او خدا را شناخت و به هيچ قيمتي حاضر نشد از دين خود دست بردارد. به همين دليل، مخالفت‏ها را تحمل کرد؛ شايعه‏ها، تهمت‏ها، ترورها و... را پشت سر گذاشت و فقط به آرمان مقدس خويش انديشيد.

مبارزه

هدف بلندي که مالکوم ايکس را در زندگي به دنبال خود مي‏کشيد، چيزي نبود جز مبارزه با برده‏داريِ نُوين در آمريکا. او مي‏خواست به سياهپوستان بفهماند کساني که امروز شما را به دليل پوست سياهتان از ساده‏ترين حقوق انساني محروم مي‏کنند، هرگز اجازه نخواهند داد آينده‏اي روشن و آباد به استقبالتان بيايد. مالکوم به سياهان مي‏گفت: «زيستن در آمريکا، شما را آمريکايي نمي‏کند. شما بايد ياد بگيريد از ميوه‏هاي آمريکايي‏ها لذت ببريد. اما شما از اين ميوه‏ها لذت نبرده‏ايد. شما تنها از خارها و سختي‏ها لذت برده‏ايد براي اينکه شما بايد سخت‏تر کار مي‏کرديد تا به ميوه‏ها دست يابيد».

مالکوم ايکس هم زمان با گام‏هاي بلند و سازنده‏اي که در مسير اسلام برمي‏داشت، تصميم گرفت به سنت نيک ازدواج، جامه عمل بپوشاند و با حضور زني شايسته، خود را از تنهايي در لحظه‏هاي پرفراز و نشيب زندگي برهاند. مالکوم يار وفادار و همسر مهرباني مي‏طلبيد تا سرد و گرم روزگار را در کنار او بچشد و تلخ و شيرين هم‏زيستي با او را پذيرا باشد.

مالکوم ايکس

بِتي، پرستار سياهپوستي بود که در يکي از بيمارستان‏هاي آمريکا مالکوم را شناخت و هنگامي که با افکار و اعتقادات اين جوان مبارز آشنا شد، پيشنهاد زندگي مشترک با او را پذيرفت. بتي، همسرش را مظهر اراده در يک زندگي خانوادگي مي‏دانست و مي‏گفت: «مالکوم براي من هم پدر و هم شوهر، و براي فرزندانش يک همبازي خوب بود».

ريشه در تمام دني

مالکوم ايکس به چند کشور آسيايي و آفريقايي سفر کرد تا به جهانيان ثابت کند مبارزه با تبعيض نژادي و برده‏داري مدرن، تنها به جامعه آمريکا محدود نيست. او مي‏خواست اين حرکت در تمام نقاط دنيا ريشه يابد تا افزون بر کسب قدرت و انسجام لازم، سرانجام روزي به بار بنشيند و آزادي واقعي را در کام تمام استثمارزدگان دنيا فرو بنشاند.

حقيقت

سفر به سرزمين وحي و زيارت خانه خدا، برگ افتخار ديگري بود که در دفتر زندگي مالکوم ايکس جاي گرفت. آن‏گونه که خودش اشاره کرده، در اين سفر روحاني و مقدس با معناي واقعي اتحاد و برابري ميان مسلمانان آشنا شد و حقيقت اسلام را فرا گرفت. مالکوم در مناسک حج ديد که هيچ فرقي بين سفيد و سياه و رنگين پوست نيست و همه مسلمانان جهان، از هر طبقه و نژادي که باشند با صلح و دوستي کنار يکديگر جمع مي‏شوند و عالي‏ترين مراسم مذهبي و اعتقاديِ خويش را به جاي مي‏آورند.

مالکوم ايکس، پس از بازگشت از مناسک حج، نام حاج ملک شبّاز را براي خود برگزيد. او با روحي پاک و صيقل داده به محل سکونت خود در آمريکا بازگشت و درصدد ايجاد تشکيلاتي گسترده برآمد تا به وسيله آن، مسلمانان جهان را با نژادهاي گوناگون به همدلي و ظلم‏ستيزي فراخواند. مالکوم در آستانه راه بود که خانه‏اش را به آتش کشيدند و چون از اين واقعه جان سالم به در برد، يک هفته بعد در 39 سالگي هنگام سخنراني در سالن بالروم مانهاتان، با شليک چند گلوله به زندگي پرفراز و نشيب او پايان دادند. مالکوم ايکس زماني چشم از دنيا فروبست که چشم گشودن دختران دوقلويش را در اين دنيا نديد. ولي آنها و نسل‏هاي ماندگار پس از آنها، آمدند تا راه نيمه تمام حاج ملک شبّاز را ادامه دهند. تا روزي که اثري از استثمار و بردگي روي زمين باقي نماند. به اميد آن روز.

منبع: پايگاه حوزه

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ياكريم
با سلام
روحش شاد!
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 3/12/1387 - 10:19
ْْْيا قهار
روحش قرین حق!
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 3/12/1387 - 10:18
narciss1700
خیلی جالب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 2/12/1387 - 15:2
alirezamirzaiy
کلام حق وقتی در جان بنشیند حدومرزی نمی شناسد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 2/12/1387 - 13:49
علی
بنام خدا

روحش شادو یادش گرامی باد.انشاالله که جامعه اسلام از این گونه شخصیتها به خود بیشتر ببیند.

خداحافظ
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 2/12/1387 - 4:39
mohammad amin akhy
very good
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 1/12/1387 - 16:44