• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6750
  • سه شنبه 23/4/1388
  • تاريخ :

پسرک و پروانه
پروانه و پسرک

 کاش می دانستی تو حلقه ای از تدبیر خدا را شکستی؛ خدا تقلا را برای پیله قرار داد تا به وسیله آن مایعی از بدنش ترشح کند تا پس از خروج از پیله به او امکان پرواز بدهد.

پروانه و پسرک

پروانه تقلا می کرد. پروانه نه، پیله، می خواست تا پروانه بشود. و از آن دوردست ها می آمد پسری. پسرک رسید.

 پیله تکانی خورد، پسرک کنار پیله نشست. پیله تقلا می کرد. پسرک دلش سوخت؛ ساعت ها گذشت. پسرک نشسته بود و پیله رنج آزادی بر جان می خرید. پسرک خسته شد، پیله هم. پسرک  می خواست ببیند پرواز پروانه را و پیله نمی دانست در ذهن پسرک چه می گذرد. پسرک قیچی کوچکی را در آورد و سوراخی در ته پیله ایجاد کرد و می خندید برای تماشا، برای پروانه. پیله آهسته سر خورد، از پیله در آمد، و حالا پروانه شد؛ اما یارای پروازش نبود. جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بود. پسرک چشم به بال پروانه داشت و پروانه در حسرت پرواز تقلا می کرد. پسرک انتظار داشت پروانه بپرد ولی نمی دانست که پروانه باید تا آخر عمرش روی زمین بخزد.

پسرک نمی دانست چرا؟ پروانه را در دست هایش گرفت؛ اما پروانه دیگر پروانه نبود. پروانه حالا چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: کاش می دانستی تو حلقه ای از تدبیر خدا را شکستی؛ خدا تقلا را برای پیله قرار داد تا به وسیله آن مایعی از بدنش ترشح کند تا پس از خروج از پیله به او امکان پرواز بدهد.

پسر برای جهالتش گریست. آنقدر گریست تا عارف شد. دیگر پسرک می دانست:

که سختی هایش برای اینست که او پروانه شدن و پرواز کردن را بیاموزد.

"وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوفِ وَالْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ

 شما را به اندکی ترس و گرسنگی و بینوایی و بیماری و نقصان در محصول می‌آزماییم و شکیبایان را بشارت ده (بقره155)


نوشته شده توسط حسن رضایی گروه حوزه علمیه

اقتباس از کتاب مکتوب 2، آقای پائولو کوئیلهو

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ناشناس
اشکم درامد خدایا کمک کن بنده ات باشم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 9/10/1389 - 12:6
ناشناس
واقعاً زیبا بود کاش برسیم به اینگونه درکها تا زیباتر زندگی کنیم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 12/8/1389 - 14:9
maryam .
بیست
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 21/5/1389 - 12:55
ناشناس
مرسی
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 16/5/1389 - 13:48
$h@p@r@k
خیلی عالی بود. با اجازه با ذکر منبع در جای دیگه استفاده میکنیم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 6/7/1388 - 16:35
یاسر ا
جالب بود اما نکته ای که اینجا هست اینه که ما از این موارد(داستان کوتاه)در آموزه های دینی مان زیاد دارین اما غرییها دارن از اونها به نام خودشان استفاده میکنن.باید حرکتی کرد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 25/6/1388 - 13:18
جوانی در حال تغییر عاشق حضرت حق اگر لایق باشم
عالی بود.دست همه ی شما درد نکنه.*به امید فرج*
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 14/6/1388 - 8:46
AMVAJENILGOON
بیست بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 11/6/1388 - 18:7
ناشناس
مطلب واقعا زیبایی بود . کاش پند گیریم.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 13/5/1388 - 14:55
آرزو جوانمرد
عالی بود. لطفا از این جور مطالب بازم بزارید. واقعا آدم رو متحول می کنه. یه داستان کوتاهه ولی خیلی چیزا رو برای آدم روشن می کنه.
همه چیز توی دنیا حکمت داره. هر چیز بد و خوبی که می بینید، خوبن و این بدی هم حکمت داره که فقط خدا می دونه.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 5/5/1388 - 10:45
montazar60
خیلی علی بود .خدایا ما را با صابران محشور کن
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 24/4/1388 - 20:18
behnam benisi
مرسی
در کار خدا دخالت نکنیم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 24/4/1388 - 15:49
EleRam
فوق العاده بود. با اجازه تون از این مطالب برای جاای دیگه هم استفاده می کنیم. (با ذکر منبع) :)
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 24/4/1388 - 14:46
mmaagg
آفرین
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 23/4/1388 - 12:33
ناشناس
مطلب فوق العاده ایی بود کیف کردم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 23/4/1388 - 6:1