راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • نگاه زنانه و فمینیسم در ادبیات
    نگاه زنانه و فمینیسم در ادبیات
    بررسي نگاه زنانه، نوشتار زنانه و رابطه آنها با فمينيسم در ادبيات داستانى ....
  • کتابخواران به پیش!
    کتابخواران به پیش!
    باید از بین بچه‌ها‌ی یک عالمه نویسنده چند بچه تپل پیدا کرد تا کتابخوارها لقمه‌ها‌ی چرب تری گیرشان بیاید. در این صفحه سعی کرده ایم از بین کتاب‌ها‌ی جدیدالچاپ(!) 89 - یعنی آنهایی که برای نمایشگاه کتاب امسال آماده شده اند- ترگل و ورگل‌ها‌یشان را انتخاب کنیم.
  • شغلهای دوم و سوم نویسندگان شما
    شغلهای دوم و سوم نویسندگان شما
    جواب این سؤال ساده را کسی دقیقا نمی‌داند چون روایت‌ها به تعداد نویسنده‌ها متفاوت است. می‌گویند تعداد انگشت‌شماری نویسنده، از نوشتن به ثروت رسیده‌اند، بقیه، البته همیشه...
  • تعداد بازديد :
  • 355
  • سه شنبه 2/12/1390
  • تاريخ :

پیری و دگردیسی عادتهای نویسندگی!

هشدار به نویسندگان جوان؛


وقتی نوشتن به پایان می‎رسید، سال‎های متمادی را به ننوشتن می‎گذراند. به عبارتی‎ راه‎هایی را که به نوشتن رهنمونش می‎کرد، گم و فراموش کرده بود. دست‎هایش زنگ‎زده‎ و افکارش سردرگم بود. گاهی در آشوب افکارش، به یاد می‎آورد که درگذشته چیزهایی‎ نوشته بود؛ به نظرش می‎رسید که اهداف کهنش را زیرپا گذاشته است.


ناتالیا گینزبورگ

نویسنده در جوانی، آن‎گاه که می‎نوشت، احساس گناه می‎کرد. دلیلش را نمی‎دانست. نوشتن همانی بود که می‎خواست و از کودکی با خود عهد بسته بود انجام‎ دهد. با این حال احساس گناه می‎کرد. افکاری مغشوش در ذهن داشت: این‎که برای نوشتن‎ چیزهای جدی‎تر، می‎بایست خود را پرورش دهد و مطالعه کند. اما او مطالعه نمی‎کرد و در عوض فکر می‎کرد که باید خود را پرورش دهد. ساعاتی که به نوشتن می‎گذراند، به‎ نظرش ساعات دزدی می‎آمد.

وقتی می‎نوشت به نظرش می‎رسید که باید به سوی پایان بشتابد. بارها برایش پیش آمده‎ بود که نوشته‎هایش را تمام نکند؛ بنابر این آرزوی اصلی‎اش شده بود تمام کردن. شاید در آن صورت از احساس گناه رهایی پیدا می‎کرد. مثل پسرکی بود که انگور دزدیده باشد. در شتاب سرگیجه‎آورش، افکار مزاحمی آزارش می‎داد: گویی سرش را توی کندوی زنبورها گذاشته باشد. تازه باید انگورش را برای آدم‎های ناشناس، دور و مرموزی می‎برد. تصوری‎ که او از آن‎ها داشت، بسیار با خودش و با همه‎ی کسانی که با آن‎ها زندگی می‎کرد تفاوت‎ داشت. ازشان می‎ترسید. تازه از ریزش خاک و زلزله هم می‎ترسید مبادا راهش را سد کنند؛ می‎ترسید که وقتی برسد هیچ‎کس را پیدا نکند چون احتمالا زمینی که آن آدم‎ها رویش‎ بودند، منفجر می‎شد.

وقتی نوشتن به پایان می‎رسید، سال‎های متمادی را به ننوشتن می‎گذراند. به عبارتی‎ راه‎هایی را که به نوشتن رهنمونش می‎کرد، گم و فراموش کرده بود. دست‎هایش زنگ‎زده‎ و افکارش سردرگم بود. گاهی در آشوب افکارش، به یاد می‎آورد که درگذشته چیزهایی‎ نوشته بود؛ به نظرش می‎رسید که اهداف کهنش را زیرپا گذاشته است. آن‎وقت به خود اعلام می‎کرد که وظیفه داشت باز بنویسد؛ و این عقیده‎ی جدی، احساسی از گناه را در زندگی غرق در مشغله‎های دیگرش می‎پاشید. گاهی فکر می‎کند که-به دلایلی مخالف‎ آن‎ها-برای تمام طول عمر بهانه‎ای برای احساس گناه پیدا کرده.

حالا که پیر شده، خیلی آهسته می‎نویسد. ده‎ دفعه می‎ایستد تا بسازد و خراب کند. حالا صبر و حوصله‎ی فوق‎العاده‎ای پیدا کرده است.

حالا دیگر فکر نمی‎کند که باید نوشته‎هایش را به آدم‎های دور و مرموز بدهد. عادت‎ کرده نوشته‎هایش را به سه چهار نفری نشان دهد که اغلب می‎بیند.

دیگر ترس از آن ندارد که زلزله بیاید. عادت کرده در وضعیت‎هایی ملس و ناراحت و تحت فشار رنج‎هایی که له‎اش می‎کنند، بنویسد؛ همانند کسی که یاد گرفته زیر فشار تلی‎ از آواز نفس بکشد.

در جوانی از نعمت تخیل برخوردار بود. تخیل کمی داشت اما یک کمی تخیل داشت. دغدغه‎اش همین کمی تخیل بود. از آن‎جا که از کودکی تصمیم گرفته و امید بسته بود که نویسنده و رمان‎نویس شود، این تخیل کم خیلی به نظرش عجیب می‎آمد. همچنین به‎ نظرش می‎رسید که میلش به مشاهده و دقت بسیار کم است. در واقعیت‎های اطراف‎ خود، شماری از جزئیات بسیار کوچک را قاپ می‎زد و با جان و دل در یادش حفظ می‎کرد؛ که تازه همه‎ی آن نیز در نظرش غرق در ابری از بخار می‎آمد. خیلی حواس‎پرت‎ بود.

تخیلش نه ماجراجویانه بود و نه بخشنده. تخیلی خشک و خالی، پردرد و درمانده بود که به‎سان نعمتی شکننده، ظریف و قیمتی به آن نگاه می‎کرد. گویی از زمینی خشک و بی‎آب و علف، چند شاخه گل پژمرده و غمگین بچیند.

بیش‎تر از آن‎که صرفه‎جو باشد، حقیقتا خسیس شده بود. اندک چیزهایی را تصور می‎کرد و با کلامی سریع و بی‎شاخ و برگ بیان‎شان می‎کرد. از آن‎جا که می‎خواست نوشته‎هایش‎ را دوست بدارد، اسم خست‎اش را گذاشته بود اعتدال. . . بس که عزمش بر نادیده گرفتن‎ معایبش با تبدیل آن‎ها به چیزی شریف، دوست‎داشتنی و فاخرانه بود.

اما گاهی هم حقیقت را به خود می‎گفت. به خود می‎گفت که از خست‎اش خوشش‎ نمی‎آید. احساس می‎کرد برای دست‎ودل‎بازی ساخته شده است. دلش می‎خواست‎ رودخانه‎ای پرآشوب و توفانی از کاغذ را سیاه کند و در عین حال شفاف و بی‎نقص بنویسد. در حالی که او کاغذهایی خالص، سریع، منظم، تمیز و خسیس پیش رو داشت. چنین‎ خلوصی، دروغی محض بیش نبود چرا که در حقیقت او دنیای پیش رویش را از پس ابری‎ از بخار می‎دید. به این ترتیب فقط خسیس نبود بلکه دروغ‎گو هم بود و خستش برآمده از ترسی بود که از برملا کردن آن دنیای عریان. نافرهیخته و مه‎آلود داشت. او هم تنها کورسویی خسیس به آن دنیای خود می‎گشود. دست در آن می‎برد و آن چند گل‎ پژمرده‎اش را دانه‎دانه می‎شمرد. آن هم با چه سرعتی! چون همان احساس گناه را داشت.

احساس می‎کرد دزد است: دزدی بسیار خسیس، حسابگر و عصبی. در برخی از لحظات‎ شفافیت، احساس می‎کرد موجودی نفرت‎انگیز است.

با این حال به این اندیشه پناه می‎برد که بعدها، در آینده، ناگهان سرشار از خیال و دقت نظر خواهد شد و تخیل بی‎کران و سبزش به‎سان بیشه‎زاری وحشی و در نداشت به رویش‎ گسترده؛ و آن‎گاه که اندیشه‎هایش بارور و شکوفا می‎شدند، ثروت‎هایش را سخاوت‎مندانه‎ و بی‎محابا می‎بخشید.

اینک آینده‎ی وی تکه راهی است شکاف برداشته و زیرورو که علفی در آن سبز نمی‎شود. تخلیش محو شده است. دیگر نه احساس گناه می‎کند و نه شتاب. حالا صبور شده و ساعت‎های خود را با ساختن و خراب کردن می‎گذراند.

در جوانی نسبت به کتاب‎هایی که قبلا نوشته بود، خیلی غبطه می‎خورد. گاهی در آن‎ها کنکاش می‎کرد تا بفهمد چگونه آن‎ها را نوشته است. بعد متوجه شد که چنین‎ جست‎وجویی بیهوده است. کتاب‎هایش هیچ نمی‎آموخت: وقتی به آن‎ها خیره می‎شد گویی در مقابل دیوار سفیدی ماتش برده باشد.

قادر نبود رابطه‎ی بی‎غل‎وغشی با کتاب‎هایش داشته باشد. یا زیادی از آن‎ها خوشش‎ می‎آمد یا این که حالش را می‎گرفتند. می‎خواندشان و باز می‎خواندشان بی‎آن‎که خسته‎ شود و می‎خواست به هرقیمتی دوست‎شان داشته باشد.

حقیقت خاطراتی را پیش پایش می‎آورد که عذابش می‎دهند. این صحیح که عادت‎ کرده تحت فشار تابی از خرابه بنویسد؛ اما ترس از آن دارد که با دست‎زدن به آن همه‎ خاطره، دست‎ها و چشم‎هایش بسوزند. از این گذشته می‎ترسد که خاطراتش به کسانی نیز آسیب برساند که اینک در زندگی‎اش حضور دارند و او دوست‎شان می‎دارد.

در کتاب‎هایش، واژگان و جملاتی هست که سال‎هاست از آن‎ها نفرت پیدا کرده است. اما حتی به مخیله‎اش هم خطور نمی‎کند که آن‎ها را پاک و بازنویسی کند. حالا دیگر آدم‎های زیادی آن جملات را خوانده‎اند و خراب کردن‎شان کاری‎ست عبث. تازه، دست زدن حتی به یکی از واژه‎های آن کتاب‎ها باعث چندشش می‎شود؛ به نظرش می‎رسد که جملات و واژگان در آن کتاب‎ها گویی در تکه یخی سنگی فرو افتاده‎اند. حقیقت این‎ است که حتی حالا هم رابطه‎ی بی‎غل‎وغشی با کتاب‎هایش ندارد. بنابر این آن‎ها را فورا می‎بندد و کنارشان می‎گذارد. دیگر هیچ میلی به خلق کردن ندارد. نمی‎داند به دلیل خستگی است یا این که تخیلش‎ -که همیشه ضعیف، شکننده و بیمار بوده-حالا مرده است، یا شاید هم فهمیده که او برای‎ خلق کردن ساخته نشده بلکه برای نقل کردن آن‎چه از دیگران یا خود فهمیده یاچیزیهایی‎ که واقعا برسرش آمده بود، ساخته شده است.

نمی‎داند که مرگ تخیل را  شکست قلمداد کند و حسرتش را بخورد یا این‎که‎ همچون حس رهایی بداند و با آن وداع گوید.

روح چنین دگردیسی‎ای را یا دیگر نمی‎تواند زنده کند یا این‎که از زنده کردن‎اش ابا دارد. حالا وقتی می‎خواهد از زندگی واقعی‎اش بخش‎هایی را جدا کند، ورز دهد و دست‎کاری‎ کند-چنان‎که زمانی انجام می‎داد-به نظرش می‎رسد که هربخشی پشت همه‎اش قایم‎ می‎شود. ترازوهای کوچکش واژگون و سروته می‎شوند. دیگر نه احساس داروساز بودن‎ می‎کند و نه آشپز بودن. حتی احساس دزد بودن هم نمی‎کند چون میلی به فرار ندارد. تازه‎ کجا فرار کند؟ احساس می‎کند خودش است.

حقیقت خاطراتی را پیش پایش می‎آورد که عذابش می‎دهند. این صحیح که عادت‎ کرده تحت فشار تابی از خرابه بنویسد؛ اما ترس از آن دارد که با دست‎زدن به آن همه‎ خاطره، دست‎ها و چشم‎هایش بسوزند. از این گذشته می‎ترسد که خاطراتش به کسانی نیز آسیب برساند که اینک در زندگی‎اش حضور دارند و او دوست‎شان می‎دارد. در مقابل‎ گفتن حقیقت، خلق کردن در نظرش به سان بازی با چند تا بچه گربه می‎آید؛ در حالی که از حقیقت گفتن، مثل حرکت کردن در میان دسته‎ای از ببرهاست. گاهی به خود می‎گوید: برای یک نویسنده همه چیز مشروع است به شرط آن‎که بنویسد: حتی آزاد کردن ببرهایی و بردن‎شان به گردش. اما در حقیقت به نظرش نمی‎رسد که نویسنده‎ها حقوقی غیر از حقوق‎ دیگر مردم داشته باشند. به این ترتیب خود را در مقابل مشکلی می‎بیند که قادر به حل آن‎ نیست. نمی‎خواهد چوپان گلّه‎ی ببرها شود. فکر می‎کند که از همان اول که در جوانی شروع‎ به نوشتن کرد، در اشتباه بوده است. می‎بایست خیال را دوست می‎داشت چنان‎که حالا حقیقت را دوست دارد. حال آن‎که عشقی که نثار خیال کرده، اندک و به سردی بوده‎ است. او در پاسخ به آن‎ها جز تصاویر خسیس و یخی چیزی ارزانی نکرده است.

اینکه از حقیقت چیزی می‎خواهد که خیال هرگز به او ارزانی نکرده است. در حالی که‎ این را می‎خواهد، متوجه است که امری محال را می‎خواهد. در لحظه‎ای که می‎خواهد حقیقت را بگوید، غرق تماشای خشونت و عمق آن می‎شوند. فکر می‎کند که هرگز کاری‎ نکرده جز این که اشتباه روی اشتباه انبار کند. چه ابله بوده است، تازه مشتی سؤال ابلهانه‎ هم از خود پرسیده است. از خود پرسیده که آیا نوشتن برای او تکلیف بوده یا لذت. ابله. نه این بوده و نه آن. در بهترین لحظه‎ها برای او حکم سکونت بر روی این کره‎ی خاکی را داشته است.

اکتبر 1970

بخش ادبیات تبیان

منبع:مد و مه- ناتالیا گینزبورگ/ ترجمه‎ی آنتونیا شرکا

ارسال به