• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
مطالب مرتبط
  • پرنده سخنگو
    پرنده سخنگو
    آفتاب از لابه لای شاخ و برگ درختان، بر زمین جنگل می‏تابید. مرد صیاد طبق عادت همیشگی، آرام و بی‏صدا در لابه‏لای درختان راه می‏رفت تا جای مناسبی برای پهن کردن دام پیدا کند. بالاخره تصمیم گرفت تا دام خود را زیر بلندترین درخت جنگل پهن کند. روی دام را با برگ
  • با کلاه یا بی کلاه؟
    با کلاه یا بی کلاه؟
    در جنگلی که نه خیلی دور بود و نه خیلی نزدیک، خرسی زندگی می‏کرد. این خرس یک کلاه قشنگ داشت. به همین خاطر به او خرس با کلاه می‏گفتند.
  • پرواز پرستو
    پرواز پرستو
    در یک روز ابری هوا نه سرد بود و نه گرم. پرستوی زیبایی برای گرفتن چند تا سنجاقک از لانه‏اش بیرون آمد و به آسمان پرواز کرد. و به این طرف و آن طرف چرخ می‏زد تا شاید برای خوردن چیزی گیرش بیاید. ناگهان آسمان غرش کرد. پرستو ترسید. از همان بالا چرخ‏زنان دور خودش
عضویت در خبرنامه
  • تعداد بازديد :
  • 46461
  • سه شنبه 20/5/1388
  • تاريخ :

گنجشک فراموشکار
گنجشک

یکی بود، یکی نبود. در یک باغ سرسبز و زیبا، روی یک درخت بلند و در لانه‏ی کوچکی یک خاله گنجشک زندگی می‏کرد. او سه جوجه‏ی کوچولو و قشنگ به نام‏های ژولی، مولی و جولی داشت.

آنها در کنار هم با شادی و خوشی زندگی می‏کردند. اما بچه‏ها، خاله گنجشک قصه‏ی ما عیب بزرگ داشت، و آن این بود که گاهی دچار فراموشی می‏شد، و این مشکل بزرگی برای زندگی آنها به وجود آورده بود.

یک روز خاله گنجشک همراه بچه‏هایش برای تفریح و بازی به پارک جنگل رفتند. بچه‏ها با دیدن وسایل بازی فریادی از

گنجشک

شادی کشیدند و هر کدام به طرف یک وسیله پرواز کردند. یکی سرسره بازی می‏کرد، دیگری تاب بازی می‏کرد و آن یکی سوار چرخ و فلک شد.

آنها حسابی سرگرم بازی شدند. مادر آنها، خاله‏ گنجشک هم وقتی دید هر کدام از آنها مشغول یک بازی هستند، به طرف بوفه‏ی پارک پرواز کرد و مشغول خوردن خوراک دانه‏ی مخصوص شد.

اما او دچار فراموشی شد و از فکر جوجه‏هایش غافل شد. بعد از خوردن خوراکی خود، بدون توجه به بچه‏هایش به طرف لانه پرواز کرد و سرگرم تمیز کردن لانه و درست کردن غذا شد.

از آن طرف، جوجه‏ها وقتی دیدند هوا کم‏کم تاریک می‏شود و خبری از مادرشان نیست، خیلی نگران و ناراحت شدند و کم‏کم به گریه افتادند. هر کدام یک طرف پارک را برای پیدا کردن مادرشان می‏گشتند؛ حتی حیوانات پارک هم برای آنها ناراحت شده بودند. بچه زنبوری که در آن نزدیکی مشغول بازی میان گل‏ها بود، از آنها پرسید: «چرا گریه می‏کنید؟» آنها با ناراحتی گفتند: «مادرمان را گم کرده‏ایم و دنبال او می‏گردیم.»

بچه زنبور که خیلی دانا بود، گفت: «اینکه ناراحتی ندارد. شما باید پیش آقا خروس بروید او پلیس این پارک است. او کنار در پارک ایستاده است. حتماً به شما کمک می‏کند.»

گنجشک

آنها خوشحال شدند و به طرف در پارک پرواز کردند. آقا پلیس با دیدن آنها و چشم‏های اشک‏آلودشان فهمید که گم شده‏‏‏اند؛ کمی آنها را دلداری داد و گفت: «عزیزان من! آیا شما آدرس لانه‏ی‏تان را بلد هستید؟»

جوجه گنجشک‏ها کمی فکر کردند و گفتند: «آدرس را بلد هستیم، ولی راه رفتن به آنجا را نمی‏دانیم.»

آقا پلیس هم آدرس را از آنها پرسید و گفت دنبال من بیایید.

وقتی از دور، جوجه‏ها چشم‏شان به لانه‏ی خودشان افتاد، از خوشحالی فوری به طرف لانه پرواز کردند. با نوک خود در زدند. خاله گنجشک در را باز کرد و با دیدن آنها تازه فهمید که چه دسته‏گلی به آب داده است. جوجه‏ها خود را به بغل مادرشان انداختند. خاله گنجشک از آقای خروس پلیس تشکّر کرد و گفت: «شما دوست بزرگی برای ما و همه بچه‏ها هستید.»

بله بچه‏ها، از آن روز به بعد مادر جوجه‏ها عکس ژولی، مولی و جولی را با بند به گردن خود آویزان کرد تا وقتی چشمش به آنها خورد، از فکر آنها غافل نشود و آنها را در هر شرایطی فراموش نکند. او همیشه پیش خودش فکر می کرد که اگر آن روز آقا خروس مهربان به آنها کمک نمی‏کرد چه بلایی سر جوجه‏هایش می‏آمد. بچه‏ها که آن روز را با نگرانی پرواز کرده و بسیار خسته شده بودند، کنار هم  در تخت خواب‏شان به خواب شیرین فرو رفتند.

 

عاطفه محرّر زاده

تنظیم : بخش کودک ونوجوان

*******************************************

مطالب مرتبط

پرنده سخنگو

با کلاه یا بی کلاه؟

پرواز پرستو

وقتی بابا گم شد

گاو حسن

دختر فراموشکار

تدبیر موش

 فیل به درد نخور

ماشین دودی

 

 

 

UserName