• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1595
  • پنج شنبه 1383/10/10
  • تاريخ :

با دوچرخه سواران صلح پس از بازگشت به ایران

انتظارنداشتیم زنده برگردیم!


نه ، ما عاشق قهرمانها نیستیم. نه، شاید ما هم مثل مردم داستان " کوری" ساراماگو، یک چیزی مان شده که نه زیبایی های واقعی را می بینیم و نه دلاورهای حقیقی را برق ستاره های حلبی چنان چشم ما را گرفته که ستاره های طلایی را نمی بینیم، یا اگر می بینیم هم نمی فهمیم شان.

سوال اول: جوانکی را تصور کنید که بلد است فوتبال بازی کند. او اخیراً به دلیل خالی بودن یک پست تیم تهرانی به پایتخت منتقل شده و حالا با قراردادی نجومی، صاحب اتومبیلی مدل بالا، پول فراوان برای وجب کردن کافی شاپ ها وقت کافی برای شرکت در شب نشینی های خفن شده است. عکس او در تیراژ بالا پوستر می شود، روزی بیست مصاحبه از او در روزنامه های مختلف چاپ می شود، مهمان شبکه های تلویزیونی داخلی و ماهواره ای می شود و ... بفرمایید آیا چنین موجودی حتی ارزش جفت کردن کفش قهرمانهای واقعی را دارد؟!

سوال دوم: جوانی را تصور کنید که به همراه یک جوان دیگر، بدون حمایت مادی یا حتی معنوی هیچکدام از این سازمانها و اداره هایی که بلندگوهای حق به جانبشان گوش من و شما را کر کرده، به یک سفر دور و دراز می روند، سفری به دور دنیا، آن هم نه با وسایل متعارف بلکه با دوچرخه! آنها تمام اره را رکاب می زنند و به نان و خرما یا هر غذای دیگری که وسعشان می رسد یا کرم مردم مسیر توی سفره شان می گذارد، قناعت می کنند. آنها می روند و می روند پیامشان، پیام صلح مردم ایران برای تمام ملل دنیا است. توی این راه کتک می خورند، زخمی می شوند، مریض می شوند، به بن بست های سخت می خورند و ... اما هیچ وقت ناامید نمی شوند. رکاب می زنند و می روند و می روند. حالا وقتی بعد از چهار سال و سه ماه به کشورشان بر می گردند هم درست مثل روزهای شروع سفر، جیبشان خالی است اما قلبشان لبریز از آرامش. توی کوله هایشان چیز گرانقیمتی دیده نمی شود اما سینه هایشان لبریز از حرفهایی به قیمت طلاست. از کسی ناراحت نیستند. اجازه می دهند تمام مسئولان شهر اردبیل خودی نشان بدهند و تا جایی که جا دارد پشت میکروفون فرهنگسرای روستای نیاز سخنرانی کنند. همان مسئولانی که گویا یادشان رفته تا همین دیروز اصلاً دلشان نمی خواست اسم همشهری شان"حسن علیزاده" و همسفر تهرانی اش "امیراحمدی" را بشنوند!

حسن و امیر خصوصاً روز 16 آذر (روز دانشجو) را برای ورود به ایران انتخاب کرده بودند. برایشان اهمیت نداشت که از خاتمی (که سالن گرم دانشگاه تهران را برای ملاقات با دانشجوها انتخاب کرده بود) گرفته تا دکتر قدیمی رئیس تربیت بدنی دانشگاهشان (که سرش به شبه المپیاد تبلیغاتی دانشگاه آزاد گرم بود) هیچکدام توجهی به ورودشان ندارد. توی آن هوای سرد آستارا، هر کس به سمتشان دوید را در آغوش گرفتند، خندیدند و گریستند، خندیدند و گریستند...

سوال دوم را بدون علامت سوال به پایان می بریم و امیدواریم مصاحبه ما با این قهرمانان، علامت سوال بزرگتری باشد در ذهن همگی ما. همه ما که قهرمانها را دوست نداریم...

در مورد انگیزه سفرتان صحبت کنید؟

احمدی: ما قبل از سفر دور دنیا حدود 20 کشور را رکاب زده بودیم. کمیته ای به نام "دوچرخه سواران ماجراجو" زیر نظر فدراسیون دوچرخه سواران وجود دارد که طبق قوانین این کمیته باید مراحل ابتدایی را طی کنی تا به مرحله سفر به دور دنیا برسی. به همین دلیل ما اول سفر دور ایران را شروع کردیم، بعد به کشورهای همسایه و بعدتر هم به نقاط دورتر رفتیم. مرحله آخر، سفر دور دنیا بود که مجوزش را از سازمان تربیت بدنی گرفتیم. هاشمی طبا مجوزمان را امضا کرد و برای هماهنگی آن را به وزارت امور خارجه بردیم ولی آنجا با سفر ما مخالفت شد.

دلیل مخالفت وزارت امور خارجه چه بود؟

احمدی: هیچ وقت علتش را به ما نگفتند.

اصلاً چه نیازی به همکاری امور خارجه بود؟

احمدی: می خواستیم یک کار رسمی انجام شود تا سفارتخانه های ایران در کشورهای مسیر با ما همکاری کنند.

حسن علیزاده: مخصوصاً برای تهیه ویزاها چون برای تمام حرکتهای اینچنینی باید وزارت امور خارجه ویزاها را بگیرد. ما اولین دوچرخه سوارانی هستیم که امتیاز سفر به دور دنیا را به دست آورده ایم، این امتیاز در فدراسیون دوچرخه سواری تصویب شده، شورای برون مرزی سازمان تربیت بدنی هم آن را تایید کرده است، حتی مدیران کل بخش های مختلف وزارت امور خارجه هم موافقت خود را اعلام کردند و نامه ما امضا شد ولی آخرین مدیر که واقعاً در این زمینه هیچکاره بود، 6 ماه ما را دواند. مخالفت میرخانی مسئول صدور یادداشت روی اعزامهای رسمی و صدور گذرنامه باعث شد که ما نتوانیم ویزا بگیزیم. برنامه ما اینطور بود که در فصل تابستان از تهران به سوی اروپا برویم، پاییز به آفریقا برویم و زمستان که نیمکره شمالی سرد است به نیمکره جنوبی برویم ولی با اقدام این آقا که داشت با زندگی ما بازی می کرد، همه چیز به هم ریخت و در تهران فقط موفق شدیم دو ویزا بگیریم، حتی به ما گفتند حق شکایت هم ندارید. ما هم که نمی خواستیم عمرمان را بیشتر هدر بدهیم، خودمان راه افتادیم.

آن امضای آخر چقدر در سفرتان مشکل ساز شد؟

علیزاده: گفتم که چقدر موثر بود، ضمن این که در فصل گرما در شبه قاره هند بودیم و سرمای زمستان را هم در ژاپن و کانادا خوردیم! اما خب، خوشبختانه سفرمان را تمام کردیم.

وضعیت شما در دانشگاه چطور است؟

علیزاده: ما الان ده سال است دانشجو هستیم! در سفرهای قبلی مرخصی ورزشی گرفته بودیم، شهریه ها یمان راهم می دادیم و مشکلی نبود اما الان را دیگر نمی دانم، به احتمال زیاد دیگر نمی توانیم درسمان را ادامه بدهیم.

آنوقت دیپلمه می شوید؟!

علیزاده: اصلاً برایمان مهم نیست، حتی اگر بگویند مدرک اکابرهم ندارید مهم نیست! چیزهایی که در این سفر یاد گرفتیم را نمی شود در هیچ دانشگاهی یاد گرفت.

از شروع سفر بگویید؟

احمدی: وقتی برنامه هایمان به هم خورد، مجبور شدیم به جای غرب، از شرق سفرمان را شروع کنیم. سپتامبر 2000 (شهریور 1379) با مقدار کمی پول از سمت پاکستان راه افتادیم. 98 درصد شبها را بیرون می خوابیدیم؛ توی جنگل، توی لوله های آب، بالای درخت... توی جنگلهای آسام کلکته بودیم، شب بود و دنبال جایی برای خواب می گشتیم که با یک سوسمار بزرگ تصادف کردیم. حسن سوسمار را دیده بود و رد شد اما من ندیدمش و رفتیم توی سینه همدیگر. من از این طرف افتادم و سوسمار هم از آن طرف! گفتیم با این و ضع نمی شود روی زمین خوابید، باید برویم بالای درخت.

علیزاده: هر جا از ما سوال می کردند شبها کجا می خوابید، می گفتیم: در یک هتل بی شما رستاره! منظورمان این بود که زیر آسمان خدا و ستاره های کهکشان می خوابیم.

احمدی: خلاصه تا ژاپن رفتیم و آنجا بود که واقعاً گیر کردیم. مشکل مالی باعث شد به بن بست بخوریم اما یک دکتر ایرانی به نام "امیر سپاس" به ما کمک کرد و علاوه بر پول ویزای کانادا، هزینه سفرمان راهم داد. توی کانادا ایرانی ها به ما گفتند، می خواهیم از نظر مالی کمکتان کنیم، سفیر ایران در تورنتو هم گفت: چرا مردم؟ خودم کمکتان می کنم. ما حرف سفیر را به مردم گفتیم، مردم کنار کشیدند و متاسفانه سفیر هم کنار کشید! خلاصه این اتفاق باعث شد کلی از راه را بدون حمایت طی کنیم و 5000 کیلو متر عرض کانادا را رکاب زدیم اما وقتی وارد آمریکا شدیم، دیگر واقعاً سفرمان راحت شد؛ برایمان جشن می گرفتند، تشویق می کردند، کمکهای مالی و ... خبرگزاری ها و تلویزیون های آمریکا از ما گزارش پخش کردند. عرض آمریکا را با کلی خاطره طی کردیم. آنجا به سازمان ملل رفتیم و موفق شدیم معاون "کوفی عنان" را ملاقات کنیم، حسابی تحویلمان گرفتند و کلی تعریف زیر بغلمان گذاشتند! چیزی که تلخ به نظرمان آمد این که در آن جلسه خبرنگاران همه دنیا و تلویزیون های مختلف حضور داشتند اما خبرنگاران خودمان نبودند. بدتر از آن هم اینکه سفیر صلح سازمان ملل ضمن خوشامدگویی به ما گفت: به نماینده ایران در سازمان ملل گفته ام که شما آمدید ولی او گفته به ما ربطی ندارید!

علیزاده: متاسفانه اغلب مسئولان غیر مسئولان رفتار می کردند... ما در آمریکا از لس آنجلس تا مقر سازمان ملل در نیویورک را رکاب زدیم و حدود16000 کیلومتر را طی کردیم. در شهرهای مختلف ایرانی ها دعوتمان می کردند و بزرگترین جشن این سفر باعنوان جشن صلح در واشنگتن دی سی برایمان گرفتند.

لابد آنجا با ایرانی ها سرشناسی هم ملاقات داشتید؟

علیزاده: بله مثلاً ورزشکاران بزرگ ایرانی مقیم آنجا را دیدیم. حشمت مهاجرانی، مصطفی عرب، عبدا... موحد، آندرانکی اسکندریان، حسین کلانی و ... همه آنها قدم به قدم وضعیت ما را دنبال می کردند و به ما محبت داشتند. در تمام طول این سفر ایرانی ها ما را حمایت می کردند و دیدید که در این سرما با چه شوری به لب مرز آمده بودند و از ما استقبال می کردند. پاداش ما را مردم دادند.

از خطرهای سفر نگفتید؟

علیزاده: ما بارها و بارها با خطر مواجه شدیم. مثلاً در یک سرازیری تند در جاده های نوادابا سرعت 60 کیلومتر می رفتیم که میخ بزرگی توی لاستیک دوچرخه رفت و حتی طوقه دوچرخه را هم سوراخ کرد. من زمین خوردم و درست وقتی سرم را از زمین بلند کردم یک تریلی از آنجا پیچید. یعنی ممکن بود به همین خاطر سرم له شود. جاده همیشه خطرناک است. ممکن است یک دفعه قالپاق اتومبیل ها کنده شود و به آدم بخورد. همه اتفاقات در جاهای ناشناخته آفریقا، مسیرهای خطرناک آمریکای جنوبی و ... باعث می شود که آدم از خودش انتظار زنده برگشتن نداشته باشد!

چه انگیزه ای باعث شد این مشکلات را به جان بخرید؟

علیزاده: ما با عشق به این سفر رفتیم. زندگی همه اش مبارزه است دیگر. عمر آدم هم خیلی کوتاه است و هر کس دوست دارد در این فاصله کوتاه یک کاری بکند. تنها وسیله ما هم برای انجام این کار همین دوچرخه بود بعضی ها نقاش خوبی هستند، بعضی های دیگر هنرپیشه یا ورزشکار خوبی هستند. ما هم دوچرخه سوارهای خوبی هستیم! هر کس که یک ذره نسبت به کشورش احساس دین و وظیفه کند، انرژی زیادی خواهد داشت و فکر نمی کنم کاری ک ما کردیم را دیگران نتوانند انجام بدهند. توی رادیو و تلویزیون ها در وصف ما می گفتند: پیل تن های ایران؛ فردوسی باید دوباره بیاید و در باره اینها بنویسد. ما می گفتیم: نه بابا، اتفاقاً ما خیلی هم لاغر مردنی هستیم! منظورم این است که 70 درصد این کار به کمک آمادگی ذهنی انجام شد. این خیلی مهم بود که خارجی ها از سفر ما با خبر شوند. اسم های ما چون برای آنها تلفظ سخنی دارد زود فراموششان می شود اما همیشه یادشان می ماند که دو ایرانی با پیام صلح از شهرشان گذشته اند. بزرگترین پاداش برای ما همین بود که دهان آنها که می گویند ایرانی ها تروریست هستند بسته شد.

در مورد سابقه دوچرخه سواری تا پیش از سفر نپرسیدیم؟

علیزاده: ما قبلاً دوچرخه کوهستان سوار می شدیم و حتی در مسابقات هم شرکت می کردیم اما بعد دیدیم این کار ما را ارضا نمی کند. گیرم که بردیم و قهرمان هم شدیم ولی ما دوست داشتیم کارهای مهم تر و بزرگتری بکنیم، این شد که با دوستانمان صحبت کردیم و دسته جمعی برای سفر دور ایران راه افتادیم.

احمدی: آن سفر و سفرهای دیگر باعث شد که یاد بگیریم چگونه بدون پول سفر کنیم. 23 استان را با هزینه جزئی طی کردیم و اغلب غذایمان نان و خرما بود اما همین سخنی ها روحیه ما را قوی کرد و باعث شد در سفر دور دنیا جانزنیم.

بدترین خبری که در طول سفرتان منتشر شد، اتفاقی بود که در آفریقای جنوبی برایتان رخ داد.

علیزاده: بله بدترین اتفاق در ژوهانسبورگ بود؛ قرار بود به سفارت بوتسوانا برویم و ویزا بگیریم. دوچرخه ها را در هتل گذاشته بودیم و حدود 500 متر فاصله تا سفارت را پیاده رفتیم. خوش شانس بودیم که هم دوچرخه ها همراهمان نبود و هم اینکه در راه برگشت که پاسیورت ها و پول ویزا را به سفارت تحویل داده بودیم آن اتفاق افتاد... چندین نفر به ما تذکر داده بودند که مواظب باشیم اماهیچ وقت فکر نمی کردیم در روز روشن و مقابل کلی آدم غافلگیر بشویم. یک دفعه دیدم چند نفر از اراذل آنجا از پشتبه ما حمله کردند و نمی خواهم انسان را با حیوان مقایسه کنم ولی مثل کفتار که به شکار حمله می کند روی ما ریختند. وقتی می خواستم چاقوی یکی شان را بگیرم دستم برید و دیگر هیچ دیگر نفهمیدم .

احمدی: هیمن بلا هم سر من آمد.

وقتی به هوش آمدم هیچ چیز یادم نبود، فقط پاهای مردم را می دیدم که دارند از کنارمان رد می شوند.

احمدی: بله، سیاه ها اصلاً توجهی به ما نمی کردند. خب اینها به خاطر کینه آنها نسبت به سفید پوست هاست.

علیزاده: متاسفانه تمام عکس هایی که در نقاط مختلف آفریقا گرفته بودیم و پول هایمان را بردند. تلخ تر از آن رفتار سفیر ایران در آفریقای جنوبی بود که وقتی ما با همان حال خراب و دست و گردن زخمی به سفارت رفتیم به ما گفت: نمی توانیم کاری برایتان بکنیم. حتی به پلیس هم تلفن نکرد.

خب، برگردیم به خاطرات خوش، قضیه شیلی که در سایت تان خیلی از آن تعریف کرده بودید، چیست؟

احمدی: دخترهای شیلی خیلی خارجی ها را دوست دارند حتی "عبدا... امیدار" (یکی از دو برادر ایرانی که پنجاه سال قبل با موتور به سفر دور دنیا رفتند) هم آنجا عاشق شد و بعد از پایان سفر به شیلی برگشت و با آن خانم ازدواج کرد. الان هم آنجا زندگی خوبی دارد و آدم واقعاًً سرشناسی است. خود عبدا... برایمان گفت: اینجا معروف است دخترها شیلی می ایستند. پسرهای خارجی را که می بینند طناب را دور گردنشان می اندازند و حلقه را توی انگشت شان می کند. اگر شما بتوانید مجرد از اینجا بروید انگار که دوبار قهرمان شده باشید! مردم شیلی و کلاً آمریکای جنوبی (البته به جز آرژانتینی ها که دماغشان را بالا می گیرند!) خیلی خونگرم هستند. سرزمین شان هم به "مرداب جهانگردان" معروف شده چون آنجا با وجود فقر زیاد اصلاً یک دنیای دیگر است.

شایعه ای که در مورد سفر برادران امیدوار و شاید حتی در مورد شما وجود دارد اینکه بعضی ها با بدبینی می گویند شاید آنها با هواپیما، اتومبیل یا وسایل دیگر این مسیر را رفته باشند یا حتی اصلاً نرفته باشند؟!

احمدی: ما از تمام مسیرهایی که رفته ایم و تابلوی شهرهای مختلف عکس داریم. این سند سفر ماست اما کسی که می خواهد بد بگوید، می گوید. مثلاً می گوید: اینها پشت رانت نشسته اند و بغل تابلوی شهرها با دوچرخه شان عکس گرفته اند!

در طول سفر اخبار ایران را هم پیگیری می کردید؟

تقریباً بله. هر جا که به اینترنت دسترسی داشتیم روزنامه های ایران را نگاه می کردیم. مثلاً زمان حادثه بم در نیوزلند بودیم و توی اخبار تصاویر ناراحت کننده ای دیدیم. با ایرانی های آنجا کمی پول و کمک های دیگر جمع کردیم و به ایران فرستادیم یا وقتی رضا زاده قهرمان جهان شد، خیلی لذت بردیم. زمان حادثه یازده سپتامبرتازه وارد آمریکا شده بودیم و داشتیم خودمان را آماده می کردیم که از دل ایالات متحده بگذریم چون از دهات های آنجا می گذشتیم و ملت آنجا خیلی متعصب هستند، مجبور شدیم پرچم جلوی دوچرخه هایمان را برداریم با وجود اینکه اوضاع خیلی بحرانی بود اما باز هر جا که رفتیم گفتیم که ایرانی هستیم.

UserName