• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3692
  • دوشنبه 1383/9/9
  • تاريخ :

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم


چرا اغلب آدم ها فکر می کنند دیوار حرف زدن بلد نیست؟ چرا فکر می کنند وقتی با دیوار حرف بزنند، جوابی نمی شنوند و هر گاه کسی جواب حرفشان را نمی دهد، به کنایه می گویند مگر با دیوار حرف می زدم؟ اصلاً این طور نیست. اتفاقاً بعضی دیوارها یک سینه سخن دارند. از آدم هایی که دیده اند، از اتفاقاتی که جلو چشمانشان رخ داده، از زخم هایی که بر آنها وارد شده، از مرهم هایی که بر این زخم ها گذاشته شده، از کهنگی و دوباره نو شدن و ... ولی کو شنونده ی خوش ذوقی که بتواند حرف های دیوار را بشنود؟ من یک دیوار هستم با سینه ای پر خاطره. از تلخ تلخ تا شیرین شیرین. حدود سی سال سن دارم. شاید کمی هم بیشتر. دیگر تاریخ دقیقش از یادم رفته. وقتی اتفاقات زندگی خیلی زیاد باشند، طول عمر خیلی بیشتر به نظر می آید. انگار صد سال عمر کرده ام.

من در آبادن به دنیا آمدم، در ساختمانی چهار طبقه به نام پرشین هتل. « پرشین» همان فارس خودمان است. منتهی آن وقت ها که انگلیسی ها در آبادان جا خوش کرده بودند، زبان مردم آبادان ملغمه ای از فارسی و عربی و انگلیسی بود. خیلی چیزها اسم خارجی داشتند، یکی هم پرشین هتل. هتل را یکی از شرکای غلامرضا پهلوی به اسم حسن عرب ساخت که وقتی دوستان نفت خوار دربار از آن سر دنیا به آبادان می آیند، هتلی باب طبع برای اقامت داشته باشند. من آن دیوار خوش اقبالی بودم که بین اتاق های شماره 101 و 102 مشترک بود. دو اتاق در گوشه دنج طبقه اول.

از رفت و آمدهایی که می شد، هیچ دل خوشی نداشتم. مخصوصاً آن که در نزدیکی من جای دیگری هم ساختند که اسمش را کلوپ شبانه گذاشتند و سر و صداهای ناهنجار شبانه اش، آرامش را بر من و دوستانم حرام کرد.

روزگار با این سختی می گذشت تا این که اعتراض مردم به این همه صداهای ناهنجار که چهار گوشه مملکت را پر کرده بود، به ثمر نشست. صاحب پرشین هتل فرار را بر قرار ترجیح داد و ما به بزرگ ترین آرزوی زندگی دیواریمان رسیدیم.

دیگر نه منظره نازیبایی چشمانمان را آزار می داد و نه صدای گوشخراشی مزاحم ما بود. مدتی به این منوال گذشت تا این که...

باز هم صداهای ناهنجار، سکوت و آرامش دیواری مرا بر هم زد. این بار صدای هواپیماهای جنگی، بمب، توپ، تانک و خلاصه صدای گوشخراش جنگ و تجاوز. من در گوشه امنی بودم و زیر پایم محکم بود و از معرکه نسبتاً دور.

اما نگران آنانی بودم که زیر دیوارهای سست فقر زندگی می کردند و هر لحظه در هول و هراس آواری که شاید بر سرشان بریزد. در همین زمان بود که اتفاق بسیار مهمی در زندگی ام رخ داد. به عبارت صحیح تر مهم ترین اتفاق زندگی ام. همان اتفاقی که باعث شد خوش اقبالی، حساب مرا از حساب همه دیوارهای دیگر هتل جدا کند. فکرش را بکنید در کشاکش دلهره و اضطراب مردم شهر، اسم من، اسم یک دیوار در تاریخ به ثبت رسید. من برای خودم شخصیتی تاریخی شدم. چرا؟

داستان از این قرار است که وقتی مقاوت 45 روزه مردم خرمشهر به آخر رسید و مدافعان، شهر را به سوی آبادان ترک کردند، یک بزرگ مرد بی ادعای تاریخ ساز، پرشین هتل را به خاطراستحکام ساختمان و فاصله نسبی از کانون حملات دشمن، به عنوان مقر فرماندهی دفاع از آبادان انتخاب کرد. او با یارانش از خونین شهر به آبادان هجرت کرد و برای دفاع از آبادن، ساختمان پرشین هتل سابق را به عنوان پایگاه سپاه خرمشهر بر گزید. در این اوضاع و احوال از بین همه اتاق های هتل، همای سعادت بر شانه اتاق های 101 و 102 که در طبقه اول، امن تر از بقیه ساختمان بودند ، نشست و به این ترتیب یکی از این دو اتاق به محل زندگی و دیگری به مقر فرماندهی او تبدیل شدند.

در این زمان بود که من با یکی از بزرگ ترین انسان های تاریخ، هم خانه شدم. بزرگ مردی که کم حرف می زد و زیاد کار می کرد. در سن جوانی طرح و نقشه های جنگی را به مثابه فرماندهان با سابقه جنگی طراحی می کرد، بی آن که ادعایی داشته باشد مظهر تواضع بود. بارها شاهد بودم که موقع نماز، افراد از یکدیگر سبقت می گرفتند تا پشت سر او جایی برای خود پیدا کنند.

هرچند در نمازهایی که نیمه شب می خواند، دست احدی به او نمی رسید و من تنها شاهد آن اتفاق زیبا بودم .

فقط می توانم ظاهر رفتارهای او را توصیف کنم. چون پی بردن به کار آنها در فهم دیوای من نمی گنجد. هر چند که این روزها دیگر تفاوت چندانی میان بینش بعضی آدم ها با فهم دیواری خودم قائل نیستم. از همین اتاق تاریخ سازم می گفتم. او شأن و مقامش از همه کسانی که آنجا زندگی می کردند، بالاتر بود. اما همیشه پایین اتاق می نشست، آخر از همه غذا می خورد و تلاوت قرآنش هیچ شبی ترک نمی شد. آه چه نوایی داشت صدای تلاوت او به هنگام غرق شدن در دریای کلام الهی. ای کاش مرا همچون دیوارهای عالی قاپو ساخته بودند تا صدای او را در خودم ضبط می کردم و تا ابد هر گاه شما به دیدارم می آمدید، طنین صدای او را به شما تقدیم می کردم و شما نیز در خوشبختی من سهیم می شدید.

بگذریم. خاطرات آن روزها را طاقت گفتن ندارم.این قدر بگویم که وقتی روز هفتم مهرماه 60 بعد از عملیات موفقیت آمیز ثامن الائمه و شکست حصر آبادان، به قصد جماران و دیدار مولایش از پیش ما رفت و دیگر بازنگشت، دل های ما، همه وجود ما همچون دیوارهای جنگ زده، به تمامی فرو ریختند.

القصه، زمستان تمام شد و روسیاهی به زغال ماند. جنگ تمام شد و آنان که فقط به فکر راحت و آسایش خود بودند و از غم هیچ خانواده شهید داده ای دلشان به درد نیامد و همه همتشان در مدت هشت سال این بود که چطور پسرانشان را از سربازی معاف کنند و در دوران جنگ شهرها به کدام نقطه امن پناه ببرند، نصیبی جز شرمندگی نبردند.

ولی من در جایی بودم که مثل مرغ، سر عروسی و عزا سرش را می برند. هنوز با خاطرات هم اتاقی دوست داشتنی ام دلخوش بودم که اصحاب بازسازی آمدند و تصمیم گرفتند. پرشین هتل را با اسم زیبای هتل آزادی بازسازی کنند. تا این جای کار خیلی هم خوب بود. اما یک جای کارشان بدجوری اشکال داشت.

اشکالی به بزرگی اشتباهی که یک دیوار سست می تواند مرتکب شود. چند نفر از شاگردان و مریدان آن یار سفر کرده هم آمدند و به آنان گفتند که این دو اتاق هتل، فقط دو تا چهار دیواری نیستند، بلکه خاطره ای مجسم از هشت سال مردانگی و استقامت یک ملت و یادگار روزهای فرماندهی بزرگ مردی تاریخ ساز در آبادان وخرمشهر به شمار می آیند. بیایید در بازسازی هتل، حساب این دو اتاق را از ده ها اتاق دیگر جدا کنید، آنها را به همین شکل به مثابه یادمان دفاع مقدس و آن سردار شهید محافظت کنید.

اما آقایان بازسازی چنان سرشان گرم تأمین اعتبارات بازسازی بود که گویا جز صدای جرینگ جرینگ، هیچ نمی شنیدند.

بدون هیچ رحم و مروتی به جان ما افتادند و در این هنگام هویت مرا نیز از من گرفتند و اتاق های 101 و 102 را نیز مثل بقیه اتاق ها بزک کردند تا به توریست ها تعارف کنند.

آنان کاری با من کردند که عراقی ها نکرده بودند. الان وقتی می بینم مسافرانی که از زوایای ظریف و مهم دفاع مقدس خبر ندارند، با کفش روی کف اتاقی پا می گذارند که روزگاری او و یارانش سر بر سجده می گذاشتند و اکنون شمار کمی از آنان در میان ما هستند و اکثرشان در مقامی قرار دارند که ما باید خاک زیر پایشان را توتیای چشم کنیم، دلم می گیرد و با عقل دیواری خودم می پرسم من از آن ساختمان های نیمه مخروبه ای که در پاریس و لندن از زمان جنگ جهانی دوم تا به حال نگهداری شده و به عنوان مظاهر مقاومت و افتخار به مسافران نشان داده می شوند، چه چیز کم داشتم؟

شاید آن بنیاد عریض و طویلی که هتل داری و بانک داری فقط یکی دو قلم از محل های درآمدزایی آن هستند، تشخیص داد که نگهداری این دو اتاق توجیه اقتصادی ندارد و ممکن است به ورشکستگی اش! بیانجامد و آن بنیاد دیگر که وظیفه اش حفاظت از آثار و نشانه های دفاع مقدس است، شاید تشخیص داد که بزرگداشت « شهید محمد جهان آرا، شهردار و فرمانده سپاه خرمشهر» وظیفه یک نهاد دیگر است و آن نهاد دیگر هم شاید جواب داد که...

و این سلسله « دیگران» همچنان در سلب مسؤولیت از خویش در بِزنگاه هایی که پای دفاع از ارزش ها به میان می آید، ادامه دارد....

منیژه شعاعی

منبع: ویژه نامه همشهری 82

ماجرا های داش ولی، در جبهه

ماجرا های داش ولی، در جبهه

ماجرا های داش ولی، در جبهه
بالاخره ریش هاش رو کوتاه کرد

بالاخره ریش هاش رو کوتاه کرد

بالاخره ریش هاش رو کوتاه کرد
پای ‌منو بده ، پای خود تو بردار !

پای ‌منو بده ، پای خود تو بردار !

پای ‌منو بده ، پای خود تو بردار !
میرزا بنویس در جبهه

میرزا بنویس در جبهه

میرزا بنویس در جبهه
UserName
عضویت در خبرنامه