هروله تا کربلا
توسط : NazaninFatemeh64

اینجا مسجدالحرام است، با آن عظمت وصف ناشدنی و جمعیت عظیم طواف کننده.احساس می کنم نبض زندگی در ذره ذره هر چه که چشمانم می بیند با ضران محکم و منظم خود می تپد.حس می کنم ذره کوچکی هستم در لابلای سیارک هایی که در نواری عظیم در بین کره ی مریخ و مشتری در جهت حرکت سیارگان می چرخند سرم گیج می رود. صورتم را به سنگ های سفید کف مسجدالحرم می گذارم. حالا چشمانم فقط پاهای طواف کننده هایی را می بیند که در مطاف در حرکت اند که دیوانه می شوم... یاد پاهایی می افتم که در «کربلای پنج»در کانال «پنج ضلعی» بخاطر خدا می دویدند تا زودتر به خط برسند! گاهی راه بندان می شد و گردان می ایستاد و گاه با شعار «ماشاءالله، حزب الله»به سرعتش می افزود: «آتش تهیه»زمین را شخم می زد و غوغا می کرد. انفجارها به قدری پی در پی و زیاد بود که به نظر می رسید تمام طبل های دنیا را آورده اند و با هم می کوبند. خط شکسته بود و بروبچه های تیپ مستقل اطلاعاتی 313 حر، مشغول پاکسازی سنگرهای اطراف دژ در «پنج ضلعی»روبروی سنگرهای نونی شکل بودند تا سنگری مناسب برای «شنود» بیابند و آماده کنند و «بی سیم های راکال» را به آنجا منتقل کنند.من مجبور بودم کنار یازده بی سیم که تحویلم بود منتظر بمانم و از آنها مواظبت کنم. حال زیر آن آتش سنگین با آن همه ترکش های سرخ محبور شدم حفره ی طاقچه مانندی در دیواره ی شرقی کانال بکنم و بی سیم ها را در آن قرار دهم و خودم هم در کنار بی سیم ها بمانم.این بود که مجبور شدم ساعت ها در طاقچه ئ قبر مانندی که در قسمت پایین کانال بود، دراز بکشم و چشمانم فقط می توانست پاهای آن بزرگمردان را ببیند؛ پاهای گل آلودی که زیر آن پاتک ها متعدد و آتش تهیه های مکرر و سنگین می دویدند که از قافله عقب نمانند و در معرکه ی عشق حضور داشته باشند! از روستاهای جنوب خراسان تا کویر مرکزی و روستاهای غربی و مرکزی و جنوبی و شرقی، تک تک گلچین کرده و به بطن آن معرکه ها کشیده بود؟ چه جاذبه و کششی می توانست اسماعیل را حتی بدون اشاره ی ابراهیم به مسلخ بکشاند، آن گونه سلاح بر کف و دل بر طف که ابراهیم خجل نشود؟ لودری آن روبرو مشغول زدن خاکریز بود، همراه با نُه راننده! یکی در حال کار با لودر و بقیه منتظر که به محض ترکش خوردن اولی، جایش را پر کند و چشمان من فقط پاهای این هشت راننده ی یدک لودر را می دید و پاهایی را که ابراهیم پسندانه و اسماعیل گونه، مصمم و محکم می دویدند تا فرمان عشق زمین نماند و «ولایت» حرف اول را بزند. پاهایی محکم، مصمم، کوبنده، قاطع و باوقار که با دعای «هاجر»و با فرمان «ابراهیم» به مسلخ می شتافت! چه می گویم! به مشهد و به قربانگاه، نه به مسلخ، که کشتن به خاطر گوشت سلاخی است و کشته شدن برای انجام فرمان خدا، قربانی شدن است و شهادت!و اگر چه تصور و احساس آن صحنه های معرکه و خلق آن حماسه های غوغا به سادگی امکان پذیر به نظر نمی رسد، اما فرمان،فرمان عشق بود و هر غیر ممکنی را ممکن می ساخت، پاها می دویدند تا پاسخی باشند به شوق «از هم پاشیده شدن» تمامی ذرات وجود عاشقان به فرمان ولایت و عشق و این گونه بود که:
صحنه های معرکه، لحظه های ماندگار
مانده از آن زمان ها، برای ما یادگار
و حال در کنار خانه ی کعبه هستم، همه ی پاها مصمم و قاطع مشغول انجام طواف اند و چون سیارگانی به گرد خورشید در مسیر اصلی همه ی سیارگان و در همان جهت و بر طبق قانون الهی در گردش اند؛ پاهایی که قاعدتاً برای اطاعت فرمان خدا و برای خدا می روند و می دوند؛ اما در ذهن خسته ی خودم تصور می کنم پاهایی را که در کانال پنج ضلعی در شلمچه و در کربلای پنج به طرف خط می دویدند! از خود می پرسم آیا این حرکت واین دویدن و ادامه ی آن در طواف به دور خانه ی مقدس کعبه، اگر در نهایت به «خط» می رسید و تازه اول عشق بود و زدن به خط و یا علی مدد، آیا باز هم این همه دونده داشت؟!اگر چه هدف از حج نیز چیزی جز این نیست و در واقع هجرتی است از خود به خدا، برای یافتن حرکت و سپس هجرت از خدا و شتافتن به سرزمین شناخت و عرفان و عمل و شرکت در امتحان سخت الهی در معرکه ای خونین در قربانگاه و با حضور شیاطین و وسوسه های خناسان و... اما در اینجا حاجی می داند که آنچه قربانی می شود، او نیست و از او هم نیست؛ یعنی نه جای «ابراهیم(ع)»است و نه جای «اسماعیل (ع)» و تنها نقشی است که بازی می کند وتا واجبات حجش ادا شود! اما در آن صحنه های معرکه و غوغا در کربلای جبهه ها که همیشه عید قربان بود و حتی ابراهیمش نیز ذبیح بود، وضعیت عکس اینجا بود، ساعت ها با آن همه سختی و در مسیری ناشناخته و خطرناک می دویدی تا به مسلخ برسی و صبر کنی تا رمز عملیات را به دست بیاوری و «یا فاطمه الزهرا(س)» و «یا علی(ع)» بگویی و عشق آغاز شود که «لاتجتمع العزیمه و ولیمه» یعنی ولیمه و میهمانی نیست و عزم و اراده ی تو که بجای آوردن شکر نعمت های خداست با میهمانی یکجا جمع نمی شود:«تشدوا عقد المارر» پس بند کفش ها را محکم کنید و چرت هم نزنید که خواب چقدر عزم و اراده ی تو را باطل می کند و روشنایی های همت تو را محو می کند.«ما انقض النوم لعزایم الیوم!»، «واصحی ظلم لتذاکیر الهمم»(خطبه 211 نهج البلاغه فیض الاسلام).
- چه می گویم ای خدای کعبه که اگر پاهای این طواف کنندگان به بزرگی، خلوص، عظمت، اطاعت از فرمان تو و اولیای امورت بود، آن وقت با این خیل عظیم اسماعیلی که به سادگی و با شوق و دلدادگی گردن جلو چاقوی عشق و ولایت می دهد و با ابراهیم هایی که اگر چاقو نبرد، آن را محکم به زمین می کوبند که چرا فرمان خدا اجرا نمی شود و... آن وقت کجا دیگر «پیمان سنتو» یا «سیتو» یا هر کوفت و زهرمار دیگری می توانست به حریم مسلمانان تجاوز کند و امنیت پاره های تن اسلام را از بین ببرد؟!و عراق و افغانستان را اشغال شده معرفی کند و «سامرا.»!...
یا رب کعبه مددی!

 

نویسنده:رحیم چهره خند

دوشنبه 27/9/1391 - 0:1
پسندیدم 0
UserName