• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
أخوی عطر نزن، شب جمعه بود
توسط : سانازجان

برای اینكه شناسایی نشیم تو مكالمات بی سیم برای هر چیزی یك كد رمز گذاشته بودیم. كد رمز آب هم 256 بود. من هم بی سیم چی بودم. چندین بار با بی سیم اعلام كردم كه 256 بفرستید. اما خبری نشد. باز هم اعلام كردم برادرای تداركات 256 تموم شده برامون بفرستید، اما خبری نمی شد. تشنگی و گرمای هوا امان بچه ها را بریده بود. من هم كه كمی عصبانی شده بودم و متوجه نبودم بی سیم رو برداشتم و با عصبانیت گفتم مگه شما متوجه نیستید برادرا؟ می گم 256 بفرستید بچه ها از تشنگی مردند. تا اینو گفتم همه بچه ها زدند زیر خنده و گفتند با صفا كد رمز رو كه لو دادی. اینجا بود كه متوجه اشتباهم شدم و با بچه ها زدیم زیر خنده و همه تشنگی رو یادشون رفت.

همه برن سجده....!!!

شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.
بعد از نماز محمدحسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذكری دارد كه ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب كردم! همچنین ذكری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند كه محمدحسین این ذكر را بگوید و بقیه تكرار كنند. هر چه صبر كردیم خبری نشد. كم كم بعضی از افراد سرشان را بلند كردند و در كمال ناباوری دیدند كه پشت تریبون خالی است و او یك جمعیت 2000 نفری را سر كار گذاشته است.
بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد كردن بچه ها به محمدحسین یك رادیو هدیه كردند!

روبوسی

روبوسی شب عملیات، و خداحافظی آن، طبیعتا باید با سایر جدایی ها تفاوت می داشت.
كسی چه می دانست، شاید آن لحظه، همه ی دنیا و عمر باقیمانده ی خودش یا دوست عزیزش بود و از آن پس واقعا دیدارها به قیامت می افتاد. چیزی بیش از بوسیدن، بوییدن و حس كردن بود. به هم پناه می بردند. بعضی ها برای این كه این جو را به هم بزنند و ستون را حركت بدهند، می گفتند: «پیشانی، برادران فقط پیشانی را ببوسید، بقیه حق النسا است، حوری ها را بیش از این منتظر نگذارید.»

مردن كه گریه نداره!

بعداز ظهر بود. گردان آماده می شد كه شب عملیات كند. فرمانده گردان با معاونش شوخی داشت، می گفت: خوب دیشب نگذاشتی ما بخوابیم، پسر مردن كه دیگر این همه گریه و زاری ندارد. به خودم گفته بودی تا حالا صددفعه كارت را درست كرده بودم. چیزی كه اینجا فراوان است مرگ.
بعد دستش را زد پشتش و گفت: بیا بیا برویم ببینم چه كار می توانم برایت بكنم.

اخوی عطر بزن شب جمعه بود

بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای كمیل چراغارو خاموش كردند مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر كسی زیر لب زمزمه می كرد و اشك می ریخت یه دفعه اومد. گفت اخوی بفرما. عطر بزن... ثواب داره.

- آخه الان وقتشه؟

بزن اخوی. بو بد میدی. امام زمان نمیاد تو مجلسمونا بزن به صورتت كلی هم ثواب داره بعد دعا كه چراغارو روشن كردند صورت همه سیاه بود تو عطر جوهر ریخته بود... بچه ها هم یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند.

پلنگ صورتی

شب عملیات بود. حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت: ببین تیربارچی چه ذكری میگه كه اینطور استوار جلوی تیرو تركش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمی ده. نزدیك تیربارچی شد و دید داره با خودش زمزمه میكنه: درن، درن، درن،... (آهنگ پلنگ صورتی!)
معلوم بود این آدم قبلا ذكرشو گفته كه در مقابل دشمن این گونه، شادمانه مرگ رو به بازی گرفته.

كمپوت

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم كنارم ایستاده بود كه یه هو یه خمپاره اومد و بوممممم..... نگاه كردم دیدم تركش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش. بهش گفتم تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی كه داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می كرد گفت: منم از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم. اونم اینكه وقتی كمپوت می فرستید جبهه خواهشاً پوستشو اون كاغذ روشو نكنید.
بهش گفتم: بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزیون پخش بشه ها یه جمله بهتر بگو برادر...
با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده.

ریشتو روی پتو میذاری یا زیرش؟

بعد از ظهر یكی از روزهای خنك پاییزی سال 64 یا 65 بود. كنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشكر 27 محمد رسول الله (ص) در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دو كوهه ایستاده بودیم و با هم گرم صحبت بودیم، یكی از بچه های تخریب كه خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیك گرم، رو به حاجی كرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وكیلی راستشو بهم می گی؟
حاج محسن ابروهاشو بالا كشید و در حالی كه نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!
بسیجی خوش خنده كه جا خورده بود سریع عذرخواهی كرد و گفت: نه! حاجی خدا نكنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین...
حاجی در حالی كه می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سؤالت را بپرس.
- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی كه دارین، پتو رو روی ریشتون می كشید یا زیر ریشتون؟
حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود كشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت چی شده كه شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟
- هیچی حاجی همینجوری!!!
- همین جوری؟ كه چی بشه؟
- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟
- نه حرف بدی نزدی. ولی... چیزه...
حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می كشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سؤال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می كرد كه دیشب یا شب های گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش كشیده یا زیر آن.
جوان بسیجی كه معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای كرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟
و همچنان می خندید.
حاجی تبسمی كرد و گفت: باشه بعدا جوابت رو میدم.
یكی دو روزی گذشت. دست بر قضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می كردم همان جوانك بسیجی از كنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو كه آمد پس از سلام و علیك با خنده ریز و زیركی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی؟؟!!
حاجی با عصابنیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی كردی كه این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فكر سؤال جنابعالی ام. پتو رو می كشم روی ریشم، نفسم بند می آد. می كشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سؤال الكی تو نتونستم بخوابم.
هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نكردی؟

دوشنبه 19/10/1390 - 22:30
پسندیدم 0
UserName