• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
نامه ای به امام رضا ( اثر ارسالی به جشنواره امام رضا )
توسط : autumn88
آقا ی دلم سلام ...در روز ازل ، وقتی كه خدا با نوك انگشتان سحر آفرینش ، آن بارقة قدسی و اهورایی را در گل انسان دمید  ، هستی در سكوت عدم فرو رفت . نگاه رحیم خداوند ، گونه های سرد و مرتعش او را گرم كرد . حال بعد از سیاه زمستانی ، بوی بهار در دماغ آفرینش پیچیده بود . ریسمان طبیعت از تنة زندگی بالا رفت بالای بالا ... انسان لذت جستن داشت . دستانش دو مسیح خاموش بودند . اما ... افسانة شوم زندگی ، برایش فرجامی شوم تر در نظر گرفته بود . انسان تنها بود اما میخواست عشق را در دیگری پیدا كند ، او تنها بود ولی این را می دانست كه دوست داشتن در روشنایی ریشه میبندد ، زیر نور سبز میشود و بالا می رود . انگارة كاشكی بر وجودش نقش بسته بود . اندیشه های دردناك تنهایی محتاج  فرصت هایی بودند تا در آن هیچ كس نباشد ... انسان نیز این را فهمیده بود و ابراهیم وار گرد كعبة آمال خویش طواف میكرد . حال كار خدا بود و بس ... تنها یكتایی كه او را از تنهایی درآورد . دستانش را رو به آسمان برد و طلبید نیازش را از بی نیاز بی همتا ... حال انسان دیگر تنها نبود كسی را میخواست تا عاشق او باشد . اندوه پرمعنایی وجودش را فراگرفته بود  تا اینكه ... یافت . نزدیك شده بود به آنچه كه می خواست . تازه داشت در مكتوبی از حریر سپید ، صداقت راستین حیات را پیدا می كرد . اما یك مشت انسان نماهای چهارپا كه عاق آسمان آنها را همراهی می كرد ، حس حسادتشان برانگیخته شد ... چه احمقانه ! حس كردند این پیوند آسمانی مانع اعمال شیطانی شان خواهد شد . تا سرحد وجود نداشته شان ترسیده بودند از این پیوند سبز آفرینش . هریك روحی تاجرانه داشتند كه آنها را در نظر طبیعت منفور میكرد . نسیم ، بیمارگونه از خمیازة غار بیرون آمد . وحشت موهومی بر اندام انسان حكومت میكرد . آن چهارپایان انسان نما ، او را از اوج بلندترین قلة عشق های بلند پایین آوردند . پایین آوردند ... آنقدر پایین كه در كویر برزخ هم جایی برایش نبود . شیاطین وحشیانه می خندیدند  ... دندانهای زرد و سیاهشان توی ذوق آسمان می زد . چشمانشان برق ابلیس را داشت ، نگاهشان چركین بود . آنها بودند كه انسان را از عشق فراری دادند . پر كردند آن دنیای بهشت گونه را از رذائل و تباهی وجودشان ... آنها فراری اش دادند ... فراری اش دادند از دوست داشتن ، از وجود داشتن ... اما كاش می دانستند ... كاش می دانستند كه خدا آن بالاست ! آقای دلم ! داستان من و زندگی ام ، مصداق عینی این قصة پر غصه است ! قسم به همان پنجرة فولادین و صحن متبرك و كبوتران همیشه سیرت ! به گلاب باران گنبد طلایی و ضریح مقدست ! فاش میگویم و ...  !باورم ، یاورم ، كنج دلم ، سیمای پر از نور شما را می طلبد ... شور نگاه شما را میخواهد ... روی سیاه و قطرة اشك كنج نگاه دوره گردم ، صولت قامت و گیرایی سخنان شما را گدایی می كند ...آقای دلم ! با تمام وجود بی وجودم ، می نشینم رو به آن لاجوردی بی پایان تا هرم نفسهای گرمتان بر صورتم بنشیند و من ذوب شوم در آن حلاوت و شیوایی ! با تمام وجود ... می خواهمتان ...  خدا ، حافظ شماست ، شما نیز شفاعت ما را ...                                                                           پایان ...
شنبه 28/6/1388 - 15:15
5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
UserName