سوار!
توسط : سرو سهی

صاحب مغازه عینک فروشی از دست دختر کولی عصبی بود. دختر هرروز با سیخ و قندشکن و هزار جور آت و آشغال دیگر می آمد جلوی مغازه او، دقیقه های متمادی به عینک ها زل می زد و مشتری های او را می پراند. دختر اما، مات و مبهوت عکس پشت ویترین شده بود:

 مرد جوانی با عینک دودی، تنها و مغرور، سوار بر اسبی سپید...

سه شنبه 19/6/1387 - 15:36
پسندیدم 0
UserName