داستان من و معلولیت این داستان رو یک نفر به نام آقا مهدی برامون فرستاده از همتون خواهش می کنم بخونید
توسط : اوت

به نام خدا

با سلام به دوستان خودم در بخش مطالب روزانه سایت تبیان خصوصا آقای اوت

داستان و قصه زندگی من شاید کمی طولانی باشه و شمارو خسته کنه بخاطر همین از همه شما عذر میخوام

اسم من مهدی هست. در هنگام تولد با واژه ای به این دنیای رنگارنگ پا گذاشتم که از نظر خیلی ها نفرین الهی ویا یک عذاب الهی است و از نظر خیلی ها هم یک امتحان الهی

اما این یار جدانشدنی که تا امروز 35 ساله با منه اسمش هست معلولیت. بله من یک معلول جسمی هستم که مثل خیلی از هم نوع های خودم با تلاش و پشتکار ،در سوزوسرما و برف و بارون و در زیر نگاه سنگین جامعه درس خوندم تا به جایی برسم

اما قصه من قصه درس خوندن و با فلاکت مهندس ساختمان شدن نیست . بلکه قصه تلخ نگاه غلط  جامعه هست . نگاه وتفکری که زندگی من رو به انزوا وزوال تبدیل کرد .زندیگی که میتونست مثل زندگی خیلی ها یا حتی بهتر از اونها باشه.

بعداز فارغالتحصیلی در رشته ساختمان با یکی از دوستان هم دوره ای یک شرکت مشاوره تاسیس کردیم .کار خیلی عالی بود و هر روز وضع بهتر میشد.تا اینکه کی شب مادرم بعد از کلی حرفهای امید وار کننده بهم گفت که وقت ازدواجم هست و تا الان هم خیلی دیرشده .گفت چندتایی رو زیر سر گرفتم اما اگه خودت هم کسی رو در نظر داری بگو.

خیلی وقت بود که بهش علاقه داشتم ،شاید پیش از رفتن به دانشگاه.امیدی نداشتم که جواب مثبت بشنوم .آخه از نظرم خیلی عالی و فوق العاده بود .بهرحال اون چیزی که در دلم بود رو گفتم .مراسم خواستگاری انجام شد و بعد از چند روز مادرم با خوشحالی نظر مثبت اونها رو اعلام کرد.

همه چیز خیلی سریع پیش رفت تا بروز عقد رسیدیم.حدودای ظهر زنگ خونه زده شد .بابام خدابیامرز رفت دم در .چند دقیقه بعد در حالی که چهره اش گرفته بود وارد اتاق شد و در حالی که بسختی می نشست با حالت بغض آلودی گفت: پدرمینا بود ،گفت مینا پشیمون شده.انگار دنیایی رو رو سرم خراب کرده باشند.با خواهش و اصرار به همراه بابا به خونشون رفتیم .ابتدا نمی ذاشتن ببیمش اما بعد اجازه دادن

به اتاقش رفتم و دلیل انصرافش رو ازش پرسیدم اما اون جز سکوت چیزی جواب نداد . باهاش حرف زدم،التماس کردم ،داد زدم ،حتی گریه کردم آما اون جز سکوت و چند قطره اشک چیزی نگفت .تنها پدرش به این بسنده کرد که شرمنده است . بعد از اون اتفاق به کل اخلاقم تعقییر کرد .خونه نشین شدم و دیگه شرکت نرفتم .مدتی بعد شراکتم رو بهم زدم وتا امروزکه دوسال از اون اتفاق تلخ میگذره زندگی من به همین روال هست و تعقییری نکرده

حالا دوستان از شما میپرسم آیا من مستحق چنین برخوردی بودم .من که موقعیت کاری و زندگی خوبی داشتم آیا باید بجرم معلولیت چنین مجازاتی میشدم؟

آیا از نظر شما معلولیت یک جرمه؟ آیا ما از معتادین هم کمتریم که کسی حاظر نیست با ما زندگی کنه؟

آیا معلولین به صرف معلولیت باید تنها بمونند؟تا آخر عمر؟

فقط کافیه کمی انصاف داشته باشید و خودتون رو جای ما بگذارید.

لطفا نظر خودتون رو برام بگید

Mr927tw@yahoo.com

واقعا ما چرا این گونه ایم

سه شنبه 19/6/1387 - 10:4
پسندیدم 0
UserName