• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1572
  • سه شنبه 1383/8/12
  • تاريخ :

رایکوف بزرگ پس از سالهای سال:

اگر پروین را به من می دادند قبول نمی کردم


حتی نسل جوان فوتبال ایران، کسانی که کمتر از یک ربع قرن نیز سالها را تجربه کرده اند، نام «رایکوف» را شنیده اند. جدا شدن نام مردی که مربیگری تیم ملی و تاج را بر عهده داشت، هر گز از کتیبه فوتبال ایران محو نخواهند شد. آرزویی بود برای بسیاری تا بتوانند یکبار دیگر حرفهای این مربی قدیمی فوتبال ملی ایران را بشنوند. دیروز یک شبکه تلویزیونی با رایکوف گفت و گو کرد. باور می کنید؟ او هنوز ما را یادش هست... حتی زبانی که با آن سخن می گفت!

ایرانی ها عوض نمی شدند

من تنها نبودم. به همراه پنج یا شش مربی دیگر که از گوشه و کنار کاندیده شده بودند به ایران آمدیم، ولی مرا انتخاب کردند. من به این شکل سرمربی تیم ملی کشور شما شدم. هنوز یادم هست که فوتبال شما چقدر سخت عوض می شد. اصلاً تغییر نمی کرد! وقتی به ایران آمدم، دیدم تمامی تیمها به سبک انگلیسی بازی می کنند. سانتر کردن و سر زدن برنامه اول همه آنها بود. در حالی که می دانستم فوتبال ایران قابلیتهای دیگری دارد. خیلی سعی کردم که آرام، آرام نوع بازی ملی پوشان ایرانی را عوض کنم، ولی هیچ فایده ای نداشت. آنها با سیستم یوگسلاوی که من در نظرم بود کنار نمی آمدند.

آنها مال من بودند

من مجموعاً شش سال در ایران مربیگری کردم. این یک بخش فوق العاده از زندگی من محسوب می شد. وقتی یکسال و نیم گذشت، به راحتی فارسی حرف می زدم. ابتدا در تیم ملی و بعد تاج توانستم استعدادهای زیادی را کشف کنم. پور حیدری را پیدا کردم، پرویز مظلومی و ناصر حجازی را کشف کردم. آیا می دانید آنها کجا هستند؟ روشن یکی از استعدادهای نابی بود که از پیدا کردنش واقعاً خوشحالم. روشن حرکات بدون توپی انجام می داد که نظیرش را کمتر پیدا می کنید.

نه ... خیلی ها می گویند من در زمان انقلاب رفتم، در حالی که اصلاً واقعیت ندارد! من قبل از انقلاب از ایران رفتم و دیگر فرصتی نشد که بر گردم. من زمانی که از ایران رفتم، چهار سال در لوزان سوئیس زندگی کردم. مربیگری آن زمان باز هم شغل من بود. پانزده سال دیگر از زندگی ام را در یوگسلاوی مربیگری کردم. بعد به الجزایر رفتم. توانستم برای آنها جام ملتهای آفریقا را به دست آورم. دوست داشتم در آنجا بمانم. بعد از ایران، الجزایر یکی از عزیزترین کشورهایی بود که در آن عمرم را سپری کردم. اما به خاطر مشکلات خانوادگی مجبور شدم به کرواسی بر گردم!

آرزو داشتم مظلومی داشته باشم

عجب بازیکنی بود. من اولین بار روشن را در تیم ملی جوانان دیدم. یک بازیکن فوق العاده تکنیکی که شخصیت محکم و با ثباتی داشت. وقتی از او می خواستم در کارهای گروهی شرکت کند، خیالم راحت بود. چون همه را تحت تأثیر قرار می داد. خیلی خوب می توانست با توپ کار کند، ولی فقط برای خودش. همیشه با او می جنگیدم. از صمیم قلب دوستش داشتم، ولی مجبور می شدم با او بجنگم. چون تیم را دنبال خودش می کشید نه این که به نفع تیم کار کند!

مظلومی چیز دیگری بود. دلم برایش تنگ شده است. وقتی از او جدا شدم، همیشه آرزو داشتم مثل او را پیدا کنم، چون فوتبال در خونش بود. او بزرگترین بازیکنی بود که در ایران دیدم. سالهای بعد وقتی یک بازیکن مثل روشن بزرگ شد، دیگر می خواست با کارهای فردی اش ستاره بماند. اما مظلومی این شکلی نبود. او برای تیم کار می کرد، نه ستاره شدن.

مژدهی کوچولوی من کجاست؟

بازیکنانی در تیم من بازی می کردند که بلد بودند پاس بدهند. پاسکاری و یک و دو کردن اصل کاری ما بود. زمان ما امکان آن نبود که بازیکنی سر از اروپا در آورد، وگرنه خیلی از بازیکنان ایرانی آن دوران لیاقت بازی با بزرگان دنیا را داشتند. یادم است پسری در تیم من بازی می کرد که اسمش مسعود مژدهی بود. آن قدر دوستش داشتم که حد نداشت... همیشه او را مژدهی کوچولو صدا می زدم. از مسعود خبر دارید؟ او الان کجا است؟

6 بر یک به پرسپولیس باختیم!

روزهای با شکوهی را در ایران تجربه کردم. در داربی تاج و پرسپولیس چشم باز کردم و یکصد هزار ایرانی را در ورزشگاه آزادی دیدم. واقعاً تصویر فوق العاده ای بود. من کمتر در داربی شکست می خوردم. 3 یا 4 بازی را بردیم، ولی در یک مسابقه 6 بر یک شکست خوردیم... چی؟ اشتباه می کنم؟ بله... بله ... یادم افتاد. 6 بر صفر باختیم. چرایش راهیچ وقت نفهمیدم. تاج تیمی بود که یا همه بود و یا هیچ نبود! ما آن روز انگیزه بردن نداشتیم. یعنی هیچی نبودیم. وقتی گل اول و دوم را خوردیم، پرسپولیس می توانست تا فردا صبح به ما گل بزند. روز 6 بر صفر وحشتناک بود، خیلی روز بدی بود... یکی از روزهای بد زندگی من!

با یاد شاگردانم زندگی می کنم

خیلی خوشحالم که بعد از 30 سال فراموشم نکردید. من هنوز یاد همایون عزیزم (شاهرخی) هستم. بهزادی، وفاخواه. این آخری حرکات بدون توپش خیلی خوب بود. همگی جزو شاگردان من بودند. هنوز با یادشان زندگی می کنم. می خواستم یک روز به ایران برگردم، ولی آن زمان با عراق جنگ داشتید. من همیشه تحت تأثیر شخصیت بازیکنان ایرانی بودم. ما رابطه پدر و پسر با هم برقرار کردیم. شخصیتشان محکم و سخت بود. در زمینه یادگیری فوق العاده زیرک و باهوش بودند. اما ذهنیتشان عوض نمی شد. چون در باشگاهها روی آنها خوب کار نمی کردند. من وقتی از تاج جدا شدم، شنیدم پورحیدری مربی این تیم شده است. او یک انسان فوق العاده با شخصیت بود. خوب کار می کرد و همه برایش احترام قائل بودند. متأسفانه از او هم بی خبرم!

کی معروف شد؟

یادش به خیر حشمت مهاجرانی. او از ما نبود... جزو پاسی ها محسوب می شد. قدرت بدنی و هوش بالایی داشت. الان مهاجرانی کجا است؟ محمود یاوری چه کار می کند؟ از پورحیدری خبر دارید؟ شما می دانید از بین شاگردان من کدام یکی بیشتر از بقیه معروف شدند!؟ هر کاری می کنم حسن روشن از یادم نمی رود. او بدون این که حرف گوش کند بهترین راه حل را پیدا می کرد. بچه سر به راهی نبود، ولی همه دوستش داشتیم. همیشه کاری را خراب می کرد، مشکلاتی به وجود می آورد و جالب این که خودش هم می فهمید و زود کارهایش را درست می کرد.

پروین را می دادند، ردش می کردم!

گفتید علی پروین. بله! خیلی خوب یادم می آید. آن موقع در پرسپولیس بازی می کرد. همه می گفتند بازیکن خوبی است، ولی اگر پروین را به من می دادند، قبولش نمی کردم. او وقتی پا به توپ می شد خیلی فکر می کرد. بازیکن سریعی نبود. با بقیه بازیکنان همکاری نداشت. می خواست فقط خودش باشد. البته پروین به تنهایی خوب کار می کرد. من بازیکنان هم تیپ پروین را نمی پسندیدم. می خواستم بچه هایم تک ضرب کار کنند. پاسکاری برایم از دریبل خیلی مهمتر بود.!

کسی یادم نیست

هیچ کس دیگر یادی از من نمی کند. کسی سراغم را نمی گیرد. الان در مرز مجارستان زندگی می کنم. از بین شاگردان گذشته ام در ایران کسی با من در تماس نیست. نگفتید... شماره مرا از کجا به دست آوردید؟ هیچ کس مرا تا به حال پیدا نکرده بود!

UserName