• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2104
  • چهارشنبه 1383/7/29
  • تاريخ :

مسافر

و آتش چنان سوخت بال و پرت را،

كه حتّی ندیدیم خاكسترت را

به دنبال دفترچه ی خاطراتت

دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

و پیدا نكردم در آن كنج غربت

به جز آخرین صفحه ی دفترت را:

همان دستمالی كه پیچیده بودی

در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی كه یك روز بستی

به آن زخم بازوی همسنگرت را

همان دستمالی كه پولك نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

ٱ

سحرگاه رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه ی آخرت را

و با غربتی كهنه تنها نهادی

مرا، آخرین پاره ی پیكرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی

كه تشییع كردم تن بی سرت را

كجا می روی؟ ای مسافر! درنگی

ببر با خودت پاره ی دیگرت را

اسفند 1369 محمد كاظم كاظمی

حکایت یک عکس آشنا

حکایت یک عکس آشنا

حکایت یک عکس آشنا
راز اين پنج شهيد

راز اين پنج شهيد

راز اين پنج شهيد
اتل متل شهادت

اتل متل شهادت

اتل متل شهادت
یازده لبخند آسمانی

یازده لبخند آسمانی

یازده لبخند آسمانی
UserName
عضویت در خبرنامه