• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
مطالب مرتبط
  • پرواز مترسک
    پرواز مترسک
    مترسک، توی مزرعه تنها بود. هر روز طلوع و غروب خورشید را تماشا می‌کرد. از بس یک‌جا ایستاده بود، خسته شده بود.
  • ساقه‌های طلایی گندم
    ساقه‌های طلایی گندم
    باد ساقه‌های طلایی گندم را تکان می‌داد. بابا داس را به شکوفه داد و گفت: «باید گندم‌ها را درو کنیم.»
  • پوست بدن من
    پوست بدن من
    پوست شما مانند کیسه‌ای است که بدنتان را محکم نگه می‌دارد؛ اما به غیر از این وظیفه‌های دیگری هم دارد. پوست از شما در مقابل دنیای پیرامونتان محافظت می‌کند
عضویت در خبرنامه
  • تعداد بازديد :
  • 6194
  • دوشنبه 12/12/1387
  • تاريخ :

عکس مزرعه ام را می بافم

دار قالی

بابا و مش رحمان دار قالی مادر را کنار پنجره گذاشتند. بعد بابا یک دار کوچک آورد و گفت: این هم برای شکوفه.

شکوفه از دیدن دار کوچک خوشحال شد.

مش رحمان برای مادر نقشه‌ی قالی آورده بود. مادر یکی از نقشه‌ها را انتخاب کرد. بعد مش رحمان چند گلوله‌ی نخ رنگی به مادر داد. مادر گلوله‌های نخ را بالای دار قالی‌اش آویزان کرد. شکوفه پرسید:  نقشه‌ی قالی من کو؟

مش رحمان گفت:برای قالی کوچک تو باید نقش تازه‌ای پیدا کنم.

عصر، شکوفه به مزرعه‌ی کوچکش رفت. پرنده‌ها بین گل‌های آفتابگردان مزرعه بازی می‌کردند. شکوفه از آنها پرسید: شما برای قالی من نقّاشی دارید؟

گنجشک‌ها جیک جیک کردند و پر و بال‌شان را تکان دادند. شکوفه به گل‌های آفتابگردان نگاه کرد. فکر کرد مش رحمان برای نقشه‌ی قالی او عکس گل‌های مزرعه و گنجشک‌ها را بکشد. شکوفه با خوشحالی به دکّان مش رحمان رفت. مش رحمان داشت نقّاشی می‌کشید. شکوفه گفت: دوست دارم عکس مزرعه‌ام را ببافم.

مش رحمان همراه شکوفه به مزرعه رفت. گنجشک‌ها و گل‌ها را دید و عکس مزرعه کشید.

 

نوشته: فاطمه بختیاری

تنظیم برای تبیان: خرازی

**********************

مطالب مرتبط

باغ گلابی

اشک تمساح ( داستان )

هتل زرّافه بفرمایین!

عجب اشتباهی

آرزوهای خورشید

گوهر گرانبها

پادشاه و دلقک

UserName