• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1780
  • سه شنبه 1383/7/14
  • تاريخ :

غزوه بنى المصطلق

بنى المصطلق، تیره‏اى از قبیله خزاعه هستند كه با قریش همجوار بودند. گزارش هایى به مدینه رسید كه «حارث بن ابى ضرار»، رئیس قبیله، در صدد جمع سلاح و سرباز است و مى‏خواهد مدینه را محاصره كند. پیامبر گرامى، بسان مواقع دیگر تصمیم گرفت فتنه را در نطفه خفه كند. از این جهت، یكى از یاران خود به نام «بریده» را، براى تحقیق رهسپار سرزمین قبیله یاد شده كرد. وى به صورت ناشناس با رئیس قبیله تماس گرفت و از جریان آگاه شد. سپس به مدینه برگشت و گزارش را تأیید كرد. در این موقع، پیامبر با یاران خود، به سوى قبیله « بنى المصطلق» حركت كرد، و در كنار چاه « مریسیع» با آنها روبرو گردید. جنگ میان دو دسته آغاز شد. جانبازى مسلمانان، و رعبى كه در دل قبائل عرب از ناحیه مسلمانان افتاده بود، سبب شد كه پس از زد و خورد كوتاهى با كشته شدن ده نفر از دشمن و یك نفر از مسلمانان، ـ آن هم به طور اشتباهى ـ سپاه دشمن متفرق گردند. سرانجام، اموال زیادى نصیب ارتش اسلام شد. (1)

نكات آموزنده این جنگ سیاست هایى است كه پیامبراكرم در حوادث پس از این جنگ اعمال نمود .

براى نخستین بار، آتش اختلاف میان مهاجر و انصار در این سرزمین روشن گشت. اگر تدابیر پیامبر نبود، نزدیك بود كه اتحاد و اتفاق آنها، دستخوش هوا و هوس چند نفر كوته ‏فكر شود .

ریشه جریان این بود كه پس از خاموش شدن جنگ، دو مسلمان یكى به نام «جهجاه مسعود» از مهاجران، و دیگرى به نام «سنان جهنى» از انصار، بر سر آب با یكدیگر اختلاف پیدا كردند. هر كدام طائفه خود را به كمك خویش طلبید. نتیجه این كمك‏ طلبى این شد كه مسلمانان، در این نقطه دور از مركز نزدیك بود به جان یكدیگر بیافتند، و به هستى خویش خاتمه دهند. پیامبر از جریان آگاه شد، و فرمود:

این دو نفر را به حال خود واگذارید، و این فریاد كمك، بسیار نفرت‏انگیز و بد بو است، (2) و بسان دعوت هاى دوران جاهلیت است و هنوز آثار شوم جاهلیت از دل اینها ریشه ‏كن نشده است.

«این دو نفر از برنامه اسلام آگاهى ندارند، كه اسلام همه مسلمانان را برادر یكدیگر خوانده و هر ندایى كه باعث تفرقه گردد، از نظر آئین یكتاپرستى بى‏ارزش است.» (3)

منافقى آتش اختلاف را دامن مى‏زند

پیامبر از این طریق جلو اختلاف را گرفت و هر دو طائفه را از شورش بر ضد یكدیگر بازداشت. ولى «عبدالله بن ابى» كه رئیس حزب نفاق مدینه بود، و كینه فوق‏العاده‏اى نسبت به اسلام داشت، و به طمع غنائم، در جهاد اسلام شركت مى‏نمود، كینه و نفاق خود را ابراز كرد، و به جمعى كه دور او بودند، چنین گفت:

از ما است كه بر ماست. ما مردم مدینه، مهاجرین مكه را در سرزمین خود جاى دادیم و آنها را از شر دشمن حفظ كردیم، حالِ ما مضمون گفتار معروفى است كه مى‏گویند: «سگ خود را پرورش ده تا تو را بخورد.» به خدا سوگند اگر به مدینه بازگردیم، باید جمعیت نیرومند و پرافتخار (مردم مدینه) افراد ناتوان و ضعیف ( یعنى مهاجران) را بیرون كنند.

سخنان عبدالله، در برابر جمعیتى كه هنوز ریشه‏هاى تعصب عربى و افكار جاهلى در دل آنان حكمفرما بود، اثر بدى بجا گذاشت، و نزدیك بود ضربه‏اى بر اتحاد و اتفاق آنها وارد شود.

خوشبختانه، جوان مسلمان و غیورى به نام « زید بن ارقم» در آن جمع نشسته بود، و با قدرت بسیار به سخنان شیطانى او پاسخ داد و گفت:

« به خدا قسم، خوار و ذلیل توئى. آن كس كه در میان خویشاوندان خود كوچكترین موقعیتی ندارد، توئى. ولى محمد عزیز مسلمان ها است، دل هاى آنها آكنده از مهر و مودت او است.»

سپس برخاست و به نقطه فرماندهى لشكر آمد، و پیامبر را از سخنان و فتنه ‏جوییهاى عبدالله آگاه ساخت. پیامبر گرامى براى حفظ ظواهر سه بار سخن زید را رد كرد، گفت: تو شاید اشتباه مى‏كنى! شاید خشم و غضب، تو را به گفتن این سخن وادار كرده است! شاید او تو را كوچك و بی خرد شمرده، و منظورى غیر از این نداشته است. ولى زید در برابر هر سه احتمال جواب منفى داد و گفت: نه، نظر او ایجاد اختلاف و دامن زدن بر نفاق بود.

خلیفه دوم، از پیامبر درخواست كرد كه دستور دهد عبدالله بن ابى را بكشد، ولى پیامبر فرمود:

صلاح نیست زیرا مردم مى‏گویند: محمد یاران خود را مى‏كشد. (4) «عبدالله، از گفتگوى پیامبر با « زید ارقم» باخبر شد، فوراً شرفیاب محضر پیامبر شد و گفت:

هرگز من چنین سخنى نگفته‏ام و عده‏اى از خیراندیشان!! از عبدالله طرفدارى كرده گفتند:«زید» در نقل مطالب «عبدالله» دچار اشتباه شده است.

ولى مطلب در اینجا خاتمه نیافت، زیرا این نوع خاموشى موقت، بسان آرامش پیش از طوفان است، كه هرگز اعتمادى به آن نیست. رهبرعالیقدر باید كارى كند كه طرفین، جریان را به كلى فراموش نمایند. و براى همین هدف، با این كه موقع حركت نبود، دستور حركت داد « اسید بن حضیر»، شرفیاب حضور پیامبر شد و گفت: اكنون موقع حركت نیست، علت این دستور چیست؟!

پیامبر فرمود: مگر از گفتار عبدالله و آتشى كه روشن كرده اطلاع ندارى؟ «اسید» قسم یاد كرد و گفت: پیامبرعزیز! قدرت در دست شما است، شما مى‏توانید او را بیرون كنید. عزیز و گرامى شمایید، خوار و ذلیل او است. با او مدارا كنید كه او یك فرد شكست خورده است. اوسیان و خزرجیان، پیش از مهاجرت شما به مدینه، اتفاق كرده بودند كه او را حاكم مدینه كنند و در فكر گردآوردن جواهرات بودند، تا تاجى بر سر او بگذارند، ولى با طلوع ستاره اسلام وضع او دچار اختلال گشت، و مردم از گرد او پراكنده شدند و او شما را عامل این تفرق مى‏داند.

فرمان حركت صادر گردید. سربازان اسلام متجاوز از 24 ساعت به راه ‏پیمایى ادامه دادند و جز براى انجام فریضه نماز، در هیچ نقطه‏اى توقف نكردند. روز دوم كه هوا به شدت گرم بود، و طاقت راه‏ پیمایى از همه سلب شده بود، فرمان نزول صادر گشت. مسلمانان، در همان لحظه‏اى كه از مركب ها پیاده شدند، از فرط خستگى همه به خواب رفتند، و تمام خاطره‏هاى تلخ از دل آنها زدوده شد و با این تدابیر آتش اختلاف خاموش گشت. (5)

سربازى، در كشمكش ایمان و عواطف

فرزند «عبدالله»، یكى از جوانان پاكدل اسلام بود. طبق تعالیم عالى اسلام، نسبت به پدر منافق خود، بیش از همه مهربان بود. او از جریان پدر آگاه گردید و تصور كرد كه پیامبر او را به قتل خواهد رسانید.

از این رو، به پیامبر عرض نمود: اگر قرار است پدر من به قتل برسد، من شخصاً حاضرم این دستور را اجرا كنم، و تقاضا دارم كه این كار را به دیگرى واگذار نفرمائید! زیرا من مى‏ترسم روى حمیت عربى و عواطف پدرى، تحمل از من سلب شود و قاتل پدرم را بكشم و دست خود را با خون مسلمانى آلوده سازم و سرانجام زندگى خود را تباه كنم .

گفتگوى این جوان از عالى‏ترین تجلیات ایمان است. چرا از پیامبر درخواست نكرد كه از سر تقصیر پدر درگذرد؟ ! زیرا مى‏دانست كه هر كارى كه پیامبر انجام دهد، به دستور خداوند است، ولى فرزند عبدالله خود را در یك كشمكش روحى عجیبى مشاهده نمود.

عواطف پدرى و اخلاق عربى او را تحریك مى‏كند كه انتقام خون پدر را از قاتل بگیرد و خون مسلمانى را بریزد.

ولى در مقابل، عواملى مانند علاقه به آرامش محیط اسلام ایجاب مى‏كند كه پدر او به قتل برسد. او در این كشاكش، راه سومى را برگزید كه هم مصالح عالى اسلام محفوظ بماند، و هم عواطف او از ناحیه دیگران جریحه‏دار نشود و آن این كه خود او شخصاً مجرى فرمان باشد.

این عمل اگر چه جگرخراش و جانكاه است، ولى نیروى ایمان و تسلیم در برابر اراده خداوند تا حدى به او آرامش مى‏داد. اما پیامبر مهربان، به او فرمود: چنین تصمیمى در كار نیست و ما با او مدارا خواهیم كرد.

این سخن، كه نمایانگر عظمت روحى پیامبر بود، همه مسلمانان را در تعجب فرو برد. در این هنگام، موج اعتراض و نكوهش به سوى عبدالله سرازیر گشت. او به‏ قدرى در انظار مردم خوار و ذلیل گردید، كه دیگر كسى به او اعتنا نمى‏نمود.

پیامبر در این حوادث درس هاى آموزنده‏اى به مسلمانان آموخت، و گوشه‏اى از سیاست هاى خردمندانه اسلام را آشكار ساخت. پس از این واقعه، رئیس منافقان، عبدالله دیگر قد علم نكرد و در هر واقعه‏اى مورد تنفر و اعتراض مردم بود. روزى پیامبر به عمر فرمود: روزى كه به من گفتى او را به قتل برسانم، در آن روز مردمى بودند كه در قتل او متأثر مى‏شدند و به حمایت او برمى‏خاستند. اما امروز آنچنان از او متنفرند كه اگر دستور قتل او را صادر كنم، بدون تأمل او را مى‏كشند.

ازدواج با بركت

دختر «حارث بن ضرار»، رئیس شورشیان «بنى مصطلق» از دستگیرشدگان بود. پدر او با فدیه سراغ دختر خود آمد تا او را آزاد سازد. وقتى به بیابان عقیق رسید، دو شتر از مجموع شترانى كه آنها را براى پرداخت فدیه آورده بود برگزید، و در میان دره‏اى پنهان و مخفى ساخت . وقتى حضور رسول گرامى رسید، یادآور شد من فدیه دختر خود را آورده‏ام. پیامبر رو به حارث كرد و گفت: «دو شترى را كه در آن دره پنهان كرده‏اى كجاست؟»

حارث با شنیدن چنین خبر غیبى، سخت تكان خورد و او و دو فرزند وى كه همراه او بودند اسلام آوردند و فوراً فرستاد آن دو شتر را آوردند و تسلیم رسول خدا نمود. بدین ترتیب، دختر وى آزاد گردید و او نیز اسلام آورد. آنگاه پیامبر از دختر او خواستگارى كرد و پدرش با كمال علاقه، در ازاء چهارصد درهم، او را به عقد پیامبر درآورد. خبر بستگى پیامبر با حارث كه رئیس بنى مصطلق بود، در میان مسلمانان منتشر گشت. این امر سبب شد كه صد خانواده از بنى مصطلق آزاد شوند و پیوسته در زبان ها گفته مى‏شد هیچ زنى براى قوم خود پُر بركت‏تر از این زن نبود.

سرانجام، همه اسیران بنى ‏مصطلق از زن و مرد به گونه‏اى آزاد شدند و به قبیله خود بازگشتند. (6)

فاسق رسوا مى‏شود

گرایش گروه بنى‏مصطلق به اسلام یك گرایش اصیل بود، زیرا آنان در مدت اسارت خود هیچ چیزى جز خوش‏ رفتارى و نیكى و گذشت ندیده بودند، تا آنجا كه اسیران آنان همگى به بهانه‏هاى گوناگونى آزاد گشتند و به میان عشیره خود بازگشتند. پیامبر« ولید بن عقبه» را براى اخذ زكات به سوى آنان اعزام كرد. وقتى آنان خبر ورود نماینده رسول خدا را شنیدند، بر اسب ها سوار شدند و به استقبال او رفتند. نماینده پیامبر تصور كرد كه آنها قصد قتل او را كرده‏اند، فوراً به مدینه بازگشت و دروغى را سر هم نمود و گفت آنان مى‏خواستند مرا بكشند و از پرداخت زكات امتناع ورزیدند.

خبر ولید در میان مسلمانان منتشر شد. آنان هرگز چنین انتظارى از « بنى مصطلق» نداشتند، در این زمان هیئتى از آنها وارد مدینه شد. آنها حقیقت را به رسول خدا گفتند و افزودند:« ما به استقبال او رفتیم و مى‏خواستیم به او احترام بگذاریم و زكات خود را بپردازیم، ولى او ناگهان از منطقه دور شد و به سوى مدینه بازگشت و شنیدیم مطلب خلافى را به شما گفته است. در این موقع، آیه ششم سوره حجرات نازل شد و گفتار« بنى مصطلق» را تأیید كرد و ولید را یك فرد فاسق معرفى نمود. مضمون آن این است:

« اى افراد با ایمان اگر یك فرد فاسقى خبرى را به سوى شما آورد، توقف كنید و به بررسى بپردازید تا مبادا به گفتار او اعتماد كرده و كارى انجام دهید كه بعدها پشیمان شوید.»

پى‏نوشت‏ها:

1- تاریخ طبرى، ج 2/ 260.

2- دعوها فانها منتنة.

3- «تعالیق سیره ابن هشام»، نقل از «سهیلى» .

4- بررسى زندگانى خلیفه دوم، این مطلب را به ثبوت مى‏رساند كه او هرگز در معركه‏هاى نبرد و صحنه‏هاى جنگ اظهار قدرت نمى‏كرد و همواره در صفوف متقاعدان بود. ولى هر موقع مسلمانان، دشمن را دستگیر مى‏كردند، او نخستین شخصى بود كه از پیامبر مى‏خواست او را اعدام كند و گردنش را بزند. براى نمونه مواردى را تذكر مى‏دهیم:

5- یكى همین مورد است كه خواست عبدالله منافق را گردن زند.

6- در مقدمات فتح مكه كه «حاطب بن ابى بلتعه»، به نفع مشركان جاسوسى كرده بود، از پیامبر خواست كه گردن او را بزند.

7- هنگامى كه ابوسفیان، به وسیله عباس عموى پیامبر، به اردوگاه مسلمانان آورده شد، عمر از پیامبر خواست كه در همان لحظه او را اعدام كند.

8 - تاریخ طبرى، ج 2، صص261 ـ 262/  مجمع البیان، ج 10، صص292 ـ 295.

9- سیره ابن هشام، ج 2، ص295/ تفسیر قمى ، ص681/  تاریخ طبرى، ج 2، ص264.

بر گرفته از كتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 166

نویسنده: جعفر سبحانى

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
رسيدن خبر به مدينه و دستور حفر خندق

رسيدن خبر به مدينه و دستور حفر خندق

رسيدن خبر به مدينه و دستور حفر خندق
یک صفحه سفید و یک صفحه سیاه از کربلا

یک صفحه سفید و یک صفحه سیاه از کربلا

یک صفحه سفید و یک صفحه سیاه از کربلا
سالروز مرگ ابوبکر خليفه اول

سالروز مرگ ابوبکر خليفه اول

سالروز مرگ ابوبکر خليفه اول
صفین رویارویی عدل و جهل

صفین رویارویی عدل و جهل

صفین رویارویی عدل و جهل
UserName
عضویت در خبرنامه