• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4473
  • سه شنبه 1383/6/31
  • تاريخ :

اتل،متل،یه بابا

"ابوالفضل سپهر " شاعر دفاع مقدس ساعت 2 بامداد روز یكشنبه29شهریور1383 در بیمارستان عیوض زاده تهران جان به جان آفرین تسلیم كرد.

آخرین خواسته این شاعر ، طلب دعا از شنوندگان و مخاطبان شعرش بود ... او در آخرین لحظات زندگی اش به خبرنگار ما گفت : هر كس شعرهای مرا شنیده ، از خدا بخواهد كوله بار آخرت مرا سرشار كند...

پیكراین شاعر ، دیروز از مقابل لشكر حضرت رسول ( ص ) تشییع می شود.

 اتل متل یه بابا

كه اون قدیم قدیما

حسرتشو می خورن

تمامی بچه ها

*

اتل متل یه دختر

 دردونه باباش بود

بابا هرجا كه می رفت

دخترش هم باهاش بود

*

اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود

به گفته بچه ها:

بابا چه مهربون بود

*

یه روز آفتابی

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دخترو جا گذاشتش

*

چه روزای سختی بود

اون روزای جدایی

چه سالهای بدی بود

ایام بی بابایی

*

چه لحظه سختی بود

اون لحظه رفتنش

ولی بدتر ازاون بود

لحظه برگشتنش

*

هنوز یادش نرفته

نشون به اون نشونه

اون كه خودش رفته بود

آوردنش به خونه

*

زهرا به او سلام كرد

بابا فقط نگاش كرد

ادای احترام كرد

بابا فقط نگاش كرد

*

خاك كفش بابا را

سرمه توچشاش كرد

بابا جونو بغل زد

بابا فقط نگاش كرد

*

زهرا براش زبون ریخت

دو صد دفعه صداش كرد

پیش چشاش ضجه زد

بابا فقط نگاش كرد

*

اتل متل یه بابا

یه مرد بی ادعا

براش دل می سوزونن

تمامی بچه ها

*

زهرا به فكرباباست

بابا توفكر زهرا

گاهی به فكر دیروز

 گاهی به فكر فردا

*

یه روز می گفت كه خیلی

براش آروز داره

ولی حالا دخترش

زیرش ، لگن می ذاره

*

یه روز می گفت : دوست دارم

عروسیتو ببینم

ولی حالا دخترش

می گه به پات می شینم

*

می گفت : برات بهترین

عروسی رو می گیرم

ولی حالا می شنوه

 تا خوب نشی نمی رم

*

وقت غذا كه میشه

 سرنگ را بر می داره

یك زرده تخم مرغ

توی سرنگ می ذاره

*

گوشه ی لپ بابا

سرنگ رو می فشاره

برای اشك چشمش

هی بهونه میاره

*

عضه نخوره بابا جون

اشكم مال پیازه

بابا با چشماش میگه :

خدا برات بسازه

*

هر شب وقتی بابا رو

 می خوابونه توی جاش

با كلی اندوه و غم

می ره سركتاباش

*

" حافظ" رو برمی داره

راه گلوش می گیره

قسم می دهد حافظو

" خواجه ! " بابام نمیره

*

دو چشمشو می بنده

خدا خدا  می كنه

با آهی از ته دل

حافظو وا می كنه

*

فال و شاهد و فالو

به یك نظر می بینه

نمی خونه ، چرا كه

هر شب جواب همینه

*

اون شب كه از خستگی

گرسنه خوابیده بود

نیمه شب  ، چه خواب

قشنگی رو دیده بود

*

تو خواب دیدش تو یك باغ

تو یك باغ پر از گل

پر از گل و شقایق

میون رودی بزرگ

*

نشسته بود تو قایق

یه خرده اون طرف تر

میان دشت و صحرا

جایی از اینجا بهتر ...

*

بابا سوار اسبه

مگه میشه محاله ...

 بابا به آسمون رفت

تا پشت یك در رسید....

پیام شهیدان

پیام شهیدان

پیام شهیدان
جبهه عجین با کربلا بود

جبهه عجین با کربلا بود

جبهه عجین با کربلا بود
شعری به یاد رفیق شهید

شعری به یاد رفیق شهید

شعری به یاد رفیق شهید
شبی که تساوی معنا نداشت

شبی که تساوی معنا نداشت

شبی که تساوی معنا نداشت
UserName
عضویت در خبرنامه