• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
مطالب مرتبط
  • دفتر خط‌ دار بی‌خط
    دفتر خط‌ دار بی‌خط
    زنگ نقاّشی بود. لیلا دلشوره‌ی زیادی داشت. نمی‌دانست حالا که دفتر نقاشی‌اش تمام شده باید کجا نقّاشی بکشد
  • خسارت و نابودی چرا؟
    خسارت و نابودی چرا؟
    یکی از آخرین روزهای زیبای بهاری بود. مریم و مهتاب و بابا و مامان از صبح زود بیدار شده بودن و وسایل مورد نیاز برای رفتن به باغ عمو رو جمع کرده بودن.
  • اولین روز
    اولین روز
    در گوشه‌ای از حیاط مدرسه، پسری تنها ایستاده بود و به همهمه و بازی و شادی بچه‌ها نگاه می‌کرد. خیلی دلش می‌خواست برود و با بچه‌ها بازی کند ولی هیچ‌کس را نمی‌شناخت این اولین روز حضور او در این مدرسه بود. در راه مدرسه، پدرش به او گفته بود: «رامین‌جان! درست اس
عضویت در خبرنامه
  • تعداد بازديد :
  • 7480
  • چهارشنبه 11/10/1387
  • تاريخ :

راز داری

راز داری

در وجود ستاره غوغایی بود. او چیزی میدانست که بقیه نمیدانستند. دلش میخواست دیگران بفهمند که او با نفیسه و بینا یک راز مهم دارند. رازی که باعث شده بود رشتههای دوستی آنها محکمتر از قبل شود. هر سه قول داده بودند دربارهی آن با کسی صحبت نکنند. ولی خیلی سخت بود. ستاره دوست داشت لااقل به الهه بگوید. زنگ در به صدا در آمد ستاره در را باز کرد. چشمش به الهه افتاد که یک، ظرف آش رشته دستش بود. دیگر دلش طاقت نیاورد. ظرف آش را گرفت و به الهه گفت: «بیا تو تا چیزی برایت تعریف کنم. اگه بدونی! اما یه وقت به کسی نگیها.»

راز داری

و ... آنچه که نباید بشود، شد. پنجشنبه تولد حضرت علی (ع) بود. خانهی همسایه سر کوچه جشن مولودی برگزار بود، همهی همسایهها دعوت داشتند. پدر ستاره به قسمت مردانه رفت. ستاره با مادرش هم وارد مجلس زنانه شدند. صدای آقایی که مداحی میکرد فضا را پر کرده بود. بعضی از مردم شکلات یا شیرینی با خودشان میآوردند. هر کسی وارد میشد با سلام و تبریک و کمی گلاب به استقبالش میآمدند. ناگهان چشم ستاره به حُسنا دوست قدیمیاش افتاد که یک سال پیش از این محل رفته بودند. از خوشحالی به سرعت به طرف او رفت. مادر هم به همان طرف رفت. همراه با سلام و تبریک، همانجا کنار همسایهها نشستند. چند دقیقهای نگذشته بود که حُسنا گفت: راستی ستاره میدونی....

راز داری

حُسنا داشت چیزی را تعریف میکرد که ستاره اصلاً انتظارش را نداشت. راز او با نفیسه و بیتا. ستاره با ناراحتی گفت: کی اینا رو بهت گفته؟ دیگه به کسی نگی. حُسنا گفت: چی میگی؟ همه میدونن. فکر میکنی شوخی میکنم. اوناها! نفیسه و بیتا خودشون اونجا نشستن. اگه میخوای برو از خودشون بپرس. ستاره به نفیسه و بیتا چشم دوخت. اما آنها توجهی به او نکردند. در همان وقت یک حدیث از حضرت علی (ع) از بلندگو پخش شد: تا زمانی که سخنی را نگفتهای اسیر توست و وقتی گفتی تو اسیر آنی. سینهی خردمند صندوق راز اوست. عرق سردی سر تا پای ستاره را گرفت. از شدت ناراحتی و خجالت گریهاش گرفت. ولی به زحمت خودداری کرد. دیگر چیزی از جشن نفهمید. تمام آن روز با ناراحتی در فکر اشتباه بزرگش بود. قبل از خواب فکر کرد: هر طور شده باید جبران کنم. فردا، همین فردا باید به دیدن نفیسه و بیتا بروم. امیدوارم مرا ببخشند. نمیدانم میتوانم دوباره اعتمادشان را جلب کنم؟ خدایا کمکم کن که از این به بعد امانتدار خوبی باشم.

آیا فردا دوستان ستاره، او را خواهند بخشید.

تا زمانی که سخنی را نگفتهای اسیر توست و وقتی گفتی تو اسیر آنی. سینهی خردمند صندوق راز اوست

نوشته: فرشته اصلانی

 

**********************

مطالب مرتبط

باغ گلابی

اشک تمساح ( داستان )

هتل زرّافه بفرمایین!

عجب اشتباهی

آرزوهای خورشید

گوهر گرانبها

پادشاه و دلقک

UserName