• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6539
  • يکشنبه 1383/6/8
  • تاريخ :

خالد

هوا… هم امشب چه سرد كرده، عینهو شبهای اون ده كه آسمونش از ستاره سفیدی می زد و زمین از برف. ولی آخه هنوز كو تا زمستون، الانه میباس برج شهریور باشد. هان؟ آره دیگه، الان شهریوره. اوئه، سه چهار ماه دیگه مونده. من نمی فهمم از كجای این پتوی بی پدر، سوز می زنه و سوزن تو استخوان آدم فرو می كنه. شایدم هوا انقدی كه من سردمه سرد نیست. شاید پیریمه كه سردشه. شاید این دندونا چون مصنوعی ان این ریختی با هم كلنجار میرن. شاید از درز این چروكهاست كه سرما میره تو و تا مغز سرمو می سوزونه.

شاید اگر كمرم صاف بود سرما به خودش جرأت جلو آمدنم نمی داد.

آره، سرما رگهای آبی بیرون زده پاهامو می بینه كه داره توش سرك می كشه ببینه چه خبره.

این تشك لا مصبم كه عینهو یه تیكه یخه. اگه برای یه لحظه هم كه شده جوونی بر می گشت، به این سرمای بی بته نشون می دادم كه نمی شه با آدمی كه فاصله چهار تا دهو یه ضرب پیاده می ره در افتاد.

نمی شه به آدمی كه كله سحر تو رودخونه غسل می كنه و خم به ابرو نمی آره دهن كجی كرد. نمی شه پنجه های آدمی رو كه هیچ دستی تا حالا خمش نكرده، به این سادگی لرزوند؛ ولی چه می شه كرد، همیشه بعد هر جوونی ، یه پیری هست.

همیشه بعد هر بهاری یه خزونی هست. بیچاره اونایی كه جوونی نكرده به دامن پیری افتادن، ولی نه، خیلی سرده، آدم كه می خوابه بیشتر سردش می شه.

آره، بلند شم یه چند قدمی راه برم، بالاخره باید یه جوری خودمو تا صبح برسونم . سیگار و كبریتم؟

هان، اینهاش... مگه هجوم باد می ذاره سیگار تو روشن كنی؟

ولی من روشنش می كنم. خیلی چیزهارو نباید قبول كرد.

آهان... تو این سرما، گرمای دود سیگارم خودش غنیمته. یادش بخیر گرمی زیر كرسی آلونك بی در و پیكر، یادش بخیر اون زغالهای قرمز گداخته كه تموم دنیای زیر كرسی رو گرم می كرد.

ولی اینجا خیلی سرده. خاطرات سی سال پیش چه جوری تو این سرما از جلوی چشم آدم رد می شن و به آدم دهن كجی می كنن. خدا ازشون نگذره، گفتن می خوایم سد بسازیم. چندرغاز بهمون پول دادن و آواره كوه و بیابونمون كردن. تازه زن برده بودیم، تقریباً یه سال می شد. «خلیل» هم توی همین ویلونی بود كه به دنیا اومد.

خرد شدم جلوی دختر مردم. حالا خودش هیچی، پدر و مادرش چی می گفتن. نمی گفتن دختری رو كه این همه خاطرخواه  داشت ندادیمش دست تو كه آواره اش كنی؟ نمی گفتن همه دخترا زای اولشون این همه برو بیا داره، ولی دختر ما جلوی چشم اجنبی تو خونه غریبه ها زایمون كرده؟

چرا، می گفتن؛ ولی من می بایس چه خاكی به سرم می كردم؟ بعد از همون زایمون بود كه به هر آب و آتیشی زدم تا این تیكه زمینو خریدم. كی باور می كنه كه این باغی كه گردوهاش قد سیبه، همون تیكه زمین خشك و درب و داغون باشه؟

كی باور می كنه كه خون دستهای من این سیبهارو...؟

كی باور می كنه كه... نه من گریه نمی كنم... گریه نمی كنم.

خدایا به كرمت شكر. برای اون روزهایی كه دادی شكر، برای این روزها هم شكر.

این سرما چه جوری پنجه های آدمو سر می كنه ... مرگ! این سرفه ها از كجا پیدا شد.

زنه گفت قدم بچه خوب بوده كه تونستیم این زمینو دست و پا كنیم. برای همین، زمینو به اسم خلیل كردیم. میگن آدم زمین خورده درختو از جا می كنه.

من كه زنم تو خونه غریبه ها زاییده بود؛ حالا دیگه شب و روز جون می كندم. از بیل زدن تو باغ گرفته تا حمالی تو شهر. همه این كارهارو كردم. شبانه روز می شد كه همش دو ساعت استراحت می كردم، اما كاش همین استراحت رو هم نمی كردم. به خاطر همین استراحتها بود كه خلیل و خالد پشت سر هم به فاصله یك سال به دنیا آمدن. توی همین فاصله بود كه اون دو تیكه زمین دیگرم خریدم كه یكیشو به اسم خلیل كردم، اون یكی رو هم خالد. هنوز مثل سگ جون می كندم؛ به خصوص حالا كه خلیل میباس مدرسه بره و خوب، دفتر و قلمم  می خواس...

یادته خلیل؟ یادته كه با چه بدبختی گذاشتمت مدرسه؟

یادته تو چله زمستون كه هوا همین قدر سرد بود و مثل حالا نوك دماغ آدمو می سوزوند می بردمت مدرسه و می آوردمت؟

چطوره در خونه خلیلو بزنم، سرما امون نمی ده. ولی خوب، بگم چی؟ بگم اومدم خونتون چونكه ... نه، می شه دوام آورد. خیلی از شب باید رفته باشد، بقیه شم می ره.

ولی آخه خلیل! مگه تو درس می خوندی؟ پاتو كرده بودی تو یه كفش كه برام مغازه بگیر. عز و التماس منم به گوشت نرفت. مادرتم گفت: خوب حالا كه نمی خواد بره، چرا زورش می كنی؟ این بود كه این مغازه رو برات درست كرد. همین، همین كه رو پله هاش نشستم خواروبار ریختم توش و واستوندمت پشت دخل. گفتم نمی خوام چیزی به من بدی. برای خودت یه صنار، سه شاهی ذخیره كن كه پس فردا بتونی زن ببری.

نكردی هیچی. هنوز دو تا بهار نگذشته بود كه گفتی زن می خوام

گفتم: «آخه با كدوم پول.»

گفتی: « تو خرج عروسیمو بده، بقیه ش با خودم.» این دخترو خودم برات پیدا كردم. من چه می دونستم چی می شه. هم خرج عروسیتونو دادم، هم به هر كدوم سی تومن شاباش دادم.

این سرما نمی ذاره سیگار تو دست آدم بند بشه. برم در بزنم، شاید لیلا – عروسم – درو باز كنه. ولی خوب، بگم چی؟ وقتی درو باز كرد و توی چشم زل زد كه یعنی «چكار داری؟» چی دارم بگم؟ نه، عوضش بلند می شم راه می رم. آره، اونطوری كمتر سردم می شه.

هنوز یه ماه نگذشته بود كه پسره اومد پیشم و گفت خرجم نمی رسه. تو این باغی رو كه به اسم منه بهش كار نداشته باش، خودم بهش می رسم. بارشم خودم می فروشم. بهش چی جواب می دادم؟ اولاد آدمه دیگه، گفتم باشه. عایدی باغ مال تو، ولی بذار من تجربم بیشتره. روزی یه ساعت، یه دست و رویی به سر باغ بكشم.

بازم جوونی كرد و قبول نكرد.

گفتم باباجون، من چیزی نمی خوام. حداقل سهمیه فقیر، فقرارو از این باغ قطع نكن. مبادا زنبیلی خالی برگرده. مبادا دلی بشكنه. اینها بنده های خوب خدان...

ای خدا، اگه آدم تو جوونی نفهمه، كی می فهمه؟

با اینكه خرج عروسیشونو داده بودم، ولی هنوز مستطیع بودم. همین كه حرفشو زدم، زنه هم پاشو تو یه كفش كرد كه منم ببر.

منم دیدم كه خوب، پول كه كفایت می كنه، اونم بردم. تو تموم درو همسایه، اولین كسی بودی كه حاج خانم می شدی.

هر وقت كه از حاج خانم گفتن دیگران قند تو دل تو آب می شد، منم خوشحال می شدم كه بالاخره دلتو به دست آوردم. من چه می دونستم كه ...

شاید اگه این پتورو بپیچم به خودم و راه برم كمتر سردم بشه. هر چند كه همشم به خاطر سرما نیست. تا رفتم مكه و برگردم، خلیل زیر پای برادره نشسته بود و قید اونم از درس خوندن زده بود. آره، جلیلم درست و حسابی همون بازی خلیلو سرم در آورد. این دو در مغازه هم مال اونه. سرتاسر این دیوار هم تا اونجا باغ اونه.

این عروسم خوابش خیلی سبكه.

ولی چراغشون روشن شد. اگه منو اینجا ببینه؟ آهان پشت این لته كه بشینم دیگه پیدا نیستم. خوب، همینجا خوبه.

ولی چطوره حالا كه بیدار شدن، خودم برم در بزنم ... هیچی، میگم همین طوری امشب اومدم خونتون. هه هه ... نیست كه تو روزش خیلی خوششون میاد.

ولی آخه اینجا خیلی سرده. درد زانومم داره پیرمو در می آره. آخی، چراغشون خاموش شد. اما به صبح راهی نمونده؛ می شه تاب آورد.

اما خالد درست و حسابی پشت درسو گرفت. شیش و كه اینجا تموم كرد، فرستادمش تهرون. هوای تهرون گرم و خوب؛ بهتر از اینجاست.

با اینكه بچه درسخونی بود، چه به خودش می رسید. حالا شم همینه: لباسایی می پوشه كه اصلاً برای مردا عیبه؛ قباحت داره. ولی چكارش كنم. كدوم حرفمو گوش داده كه این دومیش باشه؟

الان یه سال می شه كه به مش باقر گفته بود، به بابام بگو من یه دختری رو دوست دارم.

منم اول به روی خودم نیاوردم. گفتم بهش بگو عیب نداره، آدم باید همه مردمو دوست داشته باش. منم خیلی هارو دوست دارم. بعد دوباره پیغام فرستاد كه نه، آخه من یه جور دیگه اونو دوست دارم. منم زود بلند شدم رفتم تهران. وقتی در زدم، دیدم یه دختره با صورت رنگ و وارنگ و ناخونای قرمز، درو برام باز كرد، همین كه فهمید من بابای خالدم، كلی جا خورد.

وقتی صدا زد «هوشنگ جان» یقین كردم كه اشتباهی اومدم. داشتم یواش یواش خودمو جمع و جور می كردم بر گردم، كه دیدم خالد با یه سیگار تو دستش، با سبیل كلفت و صورت براق اومد دم در.

دستام از همون موقع شروع به لرزیدن كرد. هر چی اصرار كرد نرفتم تو. فقط یه تف گنده انداختم رو صورتش. پاهام یاری نمی كرد كه تا ده برگردم. خودمو رسوندم خونه پسر مش باقر. بقیه چیزارو اونجا فهمیدم... نه، نمی خوام بقیه ش یادم بیاد. وقتی كه این چیزها رو می شنیدم، مثل حالا كه آنقدر هوا سرده، تمام بدنم می لرزید.

این چندمین سیگاره سرشب تا حالا؟ هیچ شبی رو تا حالا این طوری صبح نكرده بودم. ولی هنوز كو تا صبح. هنوز یه ماه نگذشته بود كه یك كارت فرستاد كه آره، ما عروسی كردیم، ولی جشن نگرفتیم كه شما رو دعوت كنیم. پول جشنو خرج كارگرا كردیم...

آخه نامرد، من كه می دونم تو اهل این حرفا نیستی. بگو خرج عیاشی كردیم.

نامروت، حالا من به درك، مادرت به درك، فكر نكردی آخه ما جواب درو همسایه رو چی بدیم. نمی گن پسر فلانی رفته از تهرون یه ... استغفرالله، بهتون نمی شه زد، ولی آخه درست نبود... هر شب كه می خواستیم از زور خستگی یه چرت بزنیم، چقدر زود سفیدی می زد، ولی امشب آسمونم با ما چپ افتاده.

تقریباً یه هفته پیش بود. آره صبح جمعه بود كه دیدم در می زنن. درو كه باز كردم دیدم خالد و زنه ان. مونده بودم مات و مبهوت، كه دو تاییشون مثل گاو سرشونو انداختن پایین و اومدن تو. همون بهتر كه اومدن تو و بیشتر از این، جلوی درو همسایه آبروریزی نكردن.

اما آخه قضیه طوری نیست كه بشه لاپوشی كرد. بازم خدا رو شكر كه تو این یه هفته زیاد آفتابی نشدن. ولی همیشه كه نمی شه اینطوری بمونه. بالاخره باید اینجا زندگی كرد. زندگی كه چی بگم...

هر چی رو به صبح میری، هوا سردتر می شه. توی این یه هفته انگار من زیادی بودم توی اون خونه. محلم نمی گذاشتن كه هیچ، چندبارم زنه كه صورتش رنگ و وارنگ بود و ناخوناش قرمز، جلوی من از خالد پرسید: «مگه این خونه به اسم تو نیست؟»

خالدم به من نگاه كرد و جواب داد: «چرا».

من كه می فهمیدم مقصودشون چی بود. ولی آخه من كه مثل اونا جوون نبودم كه بخوام جوابشونو بدم یا توروشون واستم. بدتر از همه اینكه مادره هم طرف اونارو می رفت. بهش گفتم هر چی باشه تو زن منی، سی سال تلخ و شیرین روزگاررو با هم چشیدیم، درست نیست تو دیگه مقابل من واستی.

بهش گفتم بعد از خدا، دلخوشی من بتوئه. تو دیگه استخوان لای زخم نگذار. از اینها گذشته، اینا مهرشون به تو هم دوام نمی آره. خدارو خوش نمی آد با من پیرمرد در بیفتی. مگه به گوشش رفت؟ مثل سرمای حالا

 باهام درافتاد. بالاخره امشب... یعنی دیشب غروب، وای از دیشب! دلمو به دریا زدم و گفتم می شینم با پسره چهار كلمه حرف می زنم، موعظه ش می كنم. خدارو چه دیدی، مگه حرّ روز عاشورا برنگشت. شاید سر عقل بیاد و آدم بشه؛ اما كاش باهاش حرف نمی زدم. كاش لالمونی می گرفتم. همین كه گفتم باباجون مردم انقلاب كردن...

زد زیرخنده و گفت: «چه انقلابی؟ چه كشكی؟ انقلاب اصلی هنوز مونده.»

گفتم: «منظورت انقلاب امام زمانه...؟»

كه اون و زنش، دو تاییشون مثل خر دهنشونو واكردن و قاه قاه خندیدن... «هه ... انقلاب امام زمان!»

بغض گلومو گرفت. بهش گفتم: «لعنت به مادرت كه تورو...» و زدم بیرون. آخر شب كه برگشتم، دیدم بقچه و رختخوابمو گذاشتن دم در.

همه چیز و فهمیدم. چشام سیاهی رفت. پاهام سست شد و همینجا، همینجا افتادم زمین. حالم كه كمی جا اومد، بلند شدم بقچه و رختخوابمو از اینجا، از روی همین پله برداشتم...

هوا داره یواش یواش روشن می شه. نفهمیدم اذون رو كی گفتن. سردی هوا هنوزم حاضر نیست كوتاه بیاد. دست نمازو لب چشمه می شه گرفت. نمازرو هم همینجاها می خونم.

آره، باید نمازرو خوند و راه افتاد. توی نماز جمعه تهران غوغاست.

آدم اونهمه جمعیتو كه می بینه، دردشو فراموش می كنه.

انگار هوا داره گرمتر می شه.

نویسنده: سید مهدی شجاعی

UserName