• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 5622
  • سه شنبه 1383/5/20
  • تاريخ :

حسین پناهی

مردی كه از جهنم بهشت می ساخت

نمایش فیلم سایه ی خیال 1369

نمایش فیلم گال 1376

 

تلویزیون سیاه و سفید بود و 14 اینچ و من پس از گذشت سالها، هنوز از آن خاطره ای مبهم در ذهن دارم؛ اما بخوبی پدر و مادر را به یاد دارم. حتی به خاطر دارم كه آنها چگونه كنار هم نشسته و خیره شده بودند به صفحه كوچك تلویزیون كه مردی را با موهای مشكی و چشمانی گرد و سیاه نشان می داد. با همسر جوانش كه در اتاقی محقر زندگی می كردند. مرد مدام نام همسرش را صدا می زد و می گفت «ستاره» و از آرزوها و تمناهایش برای خود، ستاره و زندگی بهتر می گفت. مرد با صدای ملتمسانه مدام می گفت: ستاره. مادر از آرزوهای زیبای مرد لذت می برد و پدر شاید آنها را برای مادر آرزو می كرد. صدای زن صاحبخانه دنیای ستاره و مردش را به هم زد. از صدای پاهای او فهمیدم آنها در یك زیرزمین زندگی می كنند. زن صاحبخانه آمد و چراغ اتاق آنها را خاموش كرد. مرد و ستاره مجبور شدند، آرزوهایشان را فراموش كنند و بخوابند. مادر و پدر تا انتهای قصه آن را تماشا كردند و در آخر، مادر اشك گوشه چشمش را پاك كرد و از آن پس بود كه بابا نام ستاره را روی مادر گذاشت و مادر شد ستاره بابا. چند سال بعد تلویزیون بزرگ شد و رنگی و آن برنامه را دوباره نشان داد. حالا می دانستم مردی كه مدام می گوید ستاره، حسین پناهی است و نام نمایش آنها «2 مرغابی در مه» است. هنوز هم حسین پناهی را با آرزوهایی كه برای ستاره داشت، می شناسم. هنوز هم فكر می كنم او یكی از بهترین مردهای دنیاست. مثل بابای من كه وقتی مرد، مادر در مرثیه هایش كه با اشك آمیخته بود، می گفت: چرا رفتی و ستاره ات را تنها گذاشتی.

زندگینامه

مشخصات شناسنامه ای حسین پناهی عبارت است از: متولد سال 1335 دژكوه (دهی در استان كهكیلویه و بویر احمد). می گویند او در كودكی چوپان بوده و از همان كودكی شعر می گفته ولی شعرهایش غزل و قصیده نبوده كه پند و اندرز دهد یا از عشق و معشوقی با ابروهای كمانی بگوید. در شعرهایش از همان كودكی به دنبال كسی می گشته كه بیاید و او را با خود به دنیای بهتری ببرد.

پناهی با مداد كسی كه استعداد او را كشف كرد، راهی مدرسه می شود تا دیپلم، تحصیل را ادامه می دهد؛ اما بیشتر در دنیای خیال زندگی می كند تا در دنیای حساب و هندسه، شعر و شاعری او را به تهران می آورد و در این شهر بزرگ با بازیگران تئاتر و نویسندگان نام آشنا معاشرت می كند. این آشنایی ها پای او را به جامعه هنری آناهیتا می گشاید.

پناهی به آن گروه از انسان هایی تعلق دارد كه فلسفه و جستجوی حقیقت، همذات آنهاست. این گونه انسان ها همواره به دنبال گمشده ای هستند. همین جستجو پناهی را به قم و مدرسه آیت الله گلپایگانی می كشاند. 2 سال با تمام نیرو و كنجكاوی دروس فقه، فلسفه و مذهب را می خواند اما یكباره حوزه را رها می كند و خود را در لفافه شعر و كتاب پنهان می كند.

او درباره زندگی خود می گوید: در كودكی نمی دانستم كه باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم، چون موضعگیری خاصی در برابر زندگی نداشتم. آن روزها میلیون ها مشغله دلگرم كننده در پس ذهن داشتم. از هیات گلها گرفته تا مهندسی سنگها، از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معمای باران ها و ابرها و ... به سماجت گاوها برای معاش، زمین و زمان را می كاویدم و بسادگی بلدرچین ها سیر می شدم. گذشت ناگزیر روزها و تكرار یكنواخت خوراكی های حواس، توقعم را بالا برد. توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار كسالت روحی كرد و این در دوران نوجوانی ام بود. مشكلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم كرد به خاطر پاها و كفشهایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ كردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد. هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم.

اما با تمام این دلتنگی ها، پناهی معتقد است در مقایسه با آن ظلمات، بودن، نعمتی است كه با هر كیفیتی شیرین و جذاب است.

«2 مرغابی در مه» در سایه خیال

نمایش تلویزیونی 2 مرغابی در مه خیلی ها را جذب او كرد. پناهی در این برنامه تلویزیونی بازی نمی كرد، زندگی می كرد. لكنت زبان، او و معصومیتش را چند برابر كرده بود. اوج و فرود صدایش همانی بود كه در زندگی روزانه اش هست. پناهی، كودكی بود كه سختی راه زندگی، كنجكاوش كرده بود و او را واداشته بود كه به افق خیره شود.

آنهایی كه به این شخصیت علاقه مند شده بودند، كم كم فهمیدند او شاعر و نویسنده است؛ شاعری كه معتقد است، شاعران دیوانه به او آموخته اند كه چگونه با جهنم دیگران برای خود بهشت بسازد. 2 مرغابی در مه، او را از تلویزیون به سینما آورد، اما نه در نقشهای اصلی بلكه در گوشه و كنار جوار شخصیت های دیگر. او همیشه مردی بود كه كمی ساده لوح نشان می داد و دیگران كمتر او را باور می كردند. او ابتدا از نقشی كوتاه در قبرستان برفی فیلم «جاده های سرد» آغاز كرد و بعد با نقش «هادی» در فیلم «در مسیر تندباد» ساخته مسعود جوزانی كارش را ادامه داد. جوزانی از معدود كسانی بود كه خیلی زود پناهی را كشف كرد و شناخت و به سادگی از كنار او نگذشت. و پناهی آنقدر برایش جذاب شد كه زندگی او را در صفحات سناریوی فیلم «سایه خیال» نوشت. سناریو از سوی حسین دبیر به فیلم برگردانده شد.

سال 69 فیلم «هامون» بر پرده سینماها رفت. شاید همانهایی كه هامون جذب كرد، سایه خیال را همراهی كردند؛ هر چند هامون، زاده خیال یك نویسنده و كارگردان بود. حسین پناهی در سایه خیال واقعیت داشت و در همین خیابان ها و خانه هایی كه ما هستیم، زندگی می كرد.

جوزانی درباره این فیلم و پناهی می گوید: در فیلم در مسیر تندباد بود كه او را دیدم، صدایش را شنیدم و شعرهایش را خواندم. او جذبم كرد  بعد بیشتر شناختمش. او انسانی بود كه در تلاش كار بزرگی بود. به خاطر هدفش حاضر بود 7 عصای آهنی و 7 كفش آهنی فرسوده كند.

سایه خیال با محور قرار دادن زندگی حسین پناهی ساخته شد و او بازی در نقش خود را در این فیلم پذیرفت. هر چند می گوید: برای بازی در این فیلم اول مردم، بعد بازی كردم، پس از فیلم سایه خیال، پناهی در سال 74 مجموعه اشعار خود را در كتابی به نام «من و نازی» منتشر كرد. با این كتاب دوباره نام پناهی بر سر زبانها افتاد. او این كتاب را به خداوند تقدیم كرد. او نوشت: تقدیم به خداوند به پاس آفرینش های سفید و سیاه و به یاد مارجانیكا آخرین آیه از كتابی مقدس كه در خاطره جهان مانده است.

اوینار و بی بی یون

از دیگر فیلمهایی كه حسن پناهی در آنها درخشیده است، فیلم «اوینار» ساخته شهرام اسدی است. او در این فیلم هر چند خودش بود، اما نقش برایش جای كار بیشتری گذاشته بود.

در سالهای بعد، حسین پناهی یكی از نوشته های خود به نام «بی بی یون» را برای تلویزیون ساخت و در آن بازی هم كرد؛ اما این مجموعه تلویزیونی به دلیل آشفتگی در موضوع و ساختار نتوانست موفقیت كارهای قبلی پناهی را به دست آورد.

پناهی همچنان آهسته و پیوسته ادامه می دهد. هنوز آنهایی كه خاطره خوب سالهای آخر دهه 60 و اوایل 70 را در ذهن دارند می توانند از بازی او در سریال «آژانس دوستی» لذت ببرند. نقش او زیاد نیست، اما مانند مهره ای است كه اگر نباشد چیزی كم است.

پناهی چند وقتی است از بازی در سریال «آواز در مه» به كارگردانی حسینعلی لیالستانی فارغ شده است. او در این سریال نقش یكی از اهالی روستا را به عهده دارد. باید منتظر ماند و دید لیالستانی – كه روحیه اش با پناهی نزدیك است – برای او چه تدارك دیده است.

گزیده آثار:نوشته ها: گوش بزرگ دیوار، یك گل و بهار، گلدان ها و آفتاب، ماجراهای رونالدو و مادرش، دل شیر، پیامبران بی كتاب، آسانسور، به سبك امریكایی.

بازیها: مرد ناتمام، آرزوی بزرگ، مهاجران، در مسیر تندباد، رعنا، گرگها، روزی روزگاری، آبدارشاه و ...

همكارانش او را فردی آرام توصیف می كنند. به گفته بهروز خوش رزم ، تهیه كننده ای كه در 2سریال گرگها و روزی روزگاری با وی همكار بوده ، او تنها شكل خودش بود و در بازیگری هیچ كس شبیه او نبود. همیشه هم در سر صحنه در خودش بود و كاری به كار دیگران نداشت.

یكی از آخرین نقش های او ، حضور در سریال «روزگار قریب» ساخته كیانوش عیاری بود. زمانی كه با عیاری تماس می گیرم ، او در شهرك سینمایی در حال تصویربرداری بخشی از سریال روزگار قریب  است كه ماجرای آن به 100سال قبل مربوط می شود؛ صحنه ای كه عده ای از روستاییان در حال درگیری با هم هستند.

در آغاز آن روز كاری به عیاری خبر فوت پناهی را دادند و همه تحت تأثیر قرار گرفتند. آنها در آبان و آذر گذشته، 2 ماه با پناهی زندگی كرده اند. عیاری می گوید: سال گذشته در میمه اصفهان در حال تولید بخشهایی از این سریال بودیم كه در آن مرحوم پناهی نیز نقش نوكر یك حكیم را بازی می كرد. او پس از مرگ حكیم ، در موقعیتی قرار گرفت كه در پی تقاضای اهالی، در جایگاه حكیم نشست و با كمك همان علم و دانش اندك خود به درمان اهالی پرداخت.

در طول كار، اصولاً هیچ گاه 2برداشت او شبیه به هم نمی شد. به عنوان كارگردان ، همیشه تلاش می كنم تا بازیگر در لحظه به لحظه بازی خود ، تحت كنترل باشد. اما مرحوم پناهی را به سختی می شد مهار كرد. كم كم به او اعتماد كردم.

او در طول بازی خود گاهی حركتهایی انجام می داد كه بازی او را شیرین تر می كرد. این تجربه را در طول كارهایم تا به حال نداشتم.

در مجموع ، نقش او در این كار به گونه جالبی غیرقابل تكرار و تقلید از آب درآمد. حسین پناهی درگذشت.از امروز دیگر كفاش سریال آواز مه كه در دانشكده هنرهای زیبا در رشته هنرهای دراماتیك درس خوانده بود و در مغازه كفاشی خود ، كتاب امانت می داد ، زنده نیست.

راننده آژانس دوستی هم كه مدتها در خارج از كشور زندگی كرده بود ، دیگر در میان ما نیست.

دیروز صبح با پناهی و همه خاطرات زیبایی كه او در طول سالها فعالیت هنری اش برای ما خلق كرد ، خداحافظی كردیم.

خاطراتی مثل تماشای تله تئاتر زیبای دو مرغابی در مه در دهه 60 ، فیلمساز آرزوی بزرگ سالهای میانی دهه 70 ، بت پرست روز واقعه و... و خاطرات شاعری كه مهربانانه سروده بود: «بیا زیر چتر من ، تا بارون خیست نكنه».

UserName