• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 7179
  • چهارشنبه 1383/5/14
  • تاريخ :

مرا به نام تو می خوانند

شده است چون كلاف سفید آن موهای چون شبق مشكی و براق؛ به بید مجنون می ماند كه بر او برفی سنگین نشسته باشد.

برفی كه سه شبانه روز بی امان باریده باشد و جز سپیدی، تحمل دیدن هیچ رنگ نداشته باشد. اما چه باك از لرزش موهای سپید چون بید، دل باید محكم بماند كه چون كوه استوار ایستاده است – كوه برف گرفته شاید –

چه گود افتاده اند این چشمها و چه چروكهای ممتدی احاطه شان كرده است.

و این افتادگی پلكها و خمودی چشمها هم شاید از خفتن گریه باشد و درد گلو نیز لابد از فرو خوردن بغض.

ولی همه حرف است اینها كه من می گویم؛ این صبوری و متانت از من نیست، اینجایی نیست مگر نبود آن بی تابی و اشكهای مداوم در نیامدن ها و دیر آمدن هایت.

همه لرزش دلم از آن بود كه نیایی و همه بی تابی ام از آن مبادا گلم كه غنچه رفته است، گشاده برگردد، پرپر شده، جامه دریده و خون به چهره دویده.

آن همه دلهره از آمدن چنین روزی بود. اما دلهره رفت وقتی كه روزی اینچنین آمد و جای صبوری نشست و در كنارش استواری.

و از همه مهم تر جای پای تست كه تا چشم كار می كند می درخشد و مرا و همه را به سوی نور می خواند. و من به خون تو سوگند خورده ام كه پایم را ذره ای از جای پایت نلغزانم. سخت است ولی سه شبانه روز است كه به اندازه تو می خوابم یعنی هیچ و به اندازه تو می خورم یعنی هیچ، سه شبانه روز است عشق به امام در دلم لانه كرده است، عشقی كه وجودم را به زیر سلطه گرفته و اوست كه به اعضا و جوارحم فرمان می دهد، پیش از این بسیار دوستش می داشتم و به فرمانش جان می سپردم، لیكن اكنون اوست كه در وجودم حاكم است، فرمان می راند و مرا زنده می كند و می میراند…

سه شبانه روز است كه فرشتگان مهمان من اند و نمی دانم كه من خدمت ایشان می كنم و یا ایشان خدمت من. سه شبانه روز است كه تو و خدا هر دو در خانه منید – پیش از این – راست بگویم – هر گاه كه تو می آمدی آنچنان پروانه وجودم گرد شمع تو می گشت كه ناگزیر، خدا بر می گشت. ولی از ان زمان كه تو به خدا پیوستی و در خانه خدا نشستی هر دو در خانه منید.

بگذرید … كه زمان می گذرد و مبادا كه سخن گفتنم با تو مرا از انجام وظایفم باز دارد، هر چند كه سن گفتن با تو انگار عین وظیفه است.

 اول وضو باید گرفت كه اول وضو می گرفتی، جورابت را نشسته در می آوردی، آستینهایت را بالا می زدی و زیر لب لابد ذكر می گفتی. بلند كه نمی گفتی كه بشنوم چه می گویی. حركت لب و دهانت را فقط می توانستم ببینم و بعد تا من حوله بیاورم، آستین هایت را پایین زده بودی ولی دست مرا رد نمی كردی و صورتت را می خشكاندی و به سراغ لباست می رفتی. كجاست لباس پاسداریت؟ چه گیج شده ام من. مثل كسی كه عینك بر چشم، به دنبال عینكش می گردد، دارم به دنبال لباست می گردم. پیش چشمانم است و بر روی چشمانم و باز به دنبالش می گردم! لباس نباید اندازه ام باشد، باید بزرگ باشد كه تو بزرگ بودی خیلی بزرگ، ولی دلیل نمی شود كه من لباس ترا نپوشم. لباس ترا هر چند بزرگتر بر تن باید كرد. دمپایش را تو می زنم، لبه اش را بر می گردانم، چه رشید بودی تو مادر! چون پیش چشمم رشد كردی و قد كشیدی بزرگ شدنت را نفهمیدم. اگر دو سه سال نمی دیدمت وقتی كه می آمدی لابد به تو می گفتم چه بزرگ شده ای پسر، مردی شده ای برای خودت…

ولی این نبود كه دو سه سال نبینمت، می مردم اگر این همه وقت نمی دیدمت. پیراهنت ولی اندازه است … از تو چه پنهان كمی هم تنگ است ولی نه آنقدر كه نشود پوشید. اوركتت را هم رویش می پوشم، مهم این است كه لباس تو بر تنم باشد، مهم این است كه مثل شمع شوم، شبیه شما. می دانم كه امام زمان این لباس را دوست دارد، هر جا كه ببیند به سراغش می رود و … چرا كه نرود؟ لباس لشكریانش، لباس سربازانش، لباس عاشقانش است. ای كاش به خاط این لباس به من هم نگاه كند، مرا هم شاید دوست بدارد.

هر فرماندهی، از سپاهش هر روز حتماً دیدن می كند. نگاهش هم كه بر من بگذرد كافیست، دنیا و آخرتم را بس است، حیات، در گرو نیم نگاه اوست.

بعد از اوركتت به سراغ كفشهایت می رفتی، پوتین هایت كجاست؟ چقدر جوراب و پنبه و پارچه می خواهد تا كفشهایت اندازه ام شود، ولی بدون پوتین كه نمی شود. حتماً تو می دانستی مادر كه پوتین می پوشیدی و می رفتی.

… نه، نه، آن چیز كه تو هیچوقت یادت نمی رفت، من داشت یادم می رفت.

كفشهایت را كه برداشته بودی، بر زمین می گذاشتی و به اتاق بر می گشتی، یا به آشپزخانه، به هر كجا كه من بودم… بر می گشتی كه خداحافظی كنی و من می دانستم كه بی خداحافظی نمی روی. راستش را بگویم لذت می بردم از اینكه به كاری خودم را مشغول كنم تا تو برای خداحافظی به سراغم بیایی. می آمدی كه خم شوی و دستهایم را ببوسی و نمی گذاشتم و پیشانیم را می بوسیدی و من چشمهایت را. می دانستی كه نمی گذارم دستهایم را ببوسی ولی هر بار خم می شدی و بلندت می كردم و پیشانیم را می بوسیدی و می خواستی مصرانه كه دعایت كنم و آن جمله جگرسوز كه حلالم كن اگر برنگشتم و اشك چشمان من و مژگان تو و خداحافظی چندباره و به خدا می سپارمت.

و من اكنون كه را ببوسم؟ تنهائیم را؟ جز من و تو كسی در این خانه نبود. در این بیست سال محنت بار، تو مرد خانه بودی، آقای خانه بودی، سالار خانه بودی، چشم و چراغ خانه بودی و روشنی خانه از تو بود.

از خردادماه بیست سال پیش، آن روز عزای جاودانه، كه پدرت رفت و تو شیرخواره بودی و بیش از چند لبخند همراه پدر نكردی، تا اكنون كه تو نیز پا جای پای او گذاشتی نمی دانی كه بر من چه رفت. من به پای  تو تنها یادگار پدر، بیست سال تمام ماندم و خم به ابرو نیاوردم. من و تو در دادوستدی مدام بودیم، تو مرا زنده نگاه می داشتی و من ترا بزرگ می كردم. حق تو بر من بیش از حق من بر تو بود. من اگر نبودم تو رشد می كردی – هر چند نه این چنین كه من می خواستم – ولی اگر تو نبودی، به یقین من نمی ماندم، تاب نمی آوردم، می شكست كمرم در عزای پدرت و به خاك می افتادم. تو نگاهم داشتی، تو تنها شمع یادگار پدر بودی كه خانه روشنی از تو می گرفت.

خدا به هیچ عزیزی طعم ذلت نچشاند. كار كردن در خانه ی این و آن، كلفتی این و آن كردن سخت بود ولی تو باید بزرگ می شدی و آنچنان كه او می خواست رشد می كردی. تو سرباز آقا بودی. در همان روز كه پدر به خون غلطید و آقا را از خانه ربودند، او خود گفته بود كه سربازهای من هم اكنون در گهواره اند و من افتخارم این بود كه با خون جگر، سرباز او را در دامن می پرورم.

در این بیست سال تنها برای تو بودم ولی شكر خدا كه تنها ترا داشتم و ترا كه دادم همه چیزم را دادم. اگر جز تو فرزند می داشتم با رفتن تو علی! همه دارایی ام نرفته بود و دلخوشی ام به این است كه همه دارایی ام را به راه خدا داده ام، خدایا قبول كن!

وقتی كه می بوسیدی ام و خداحافظی می كردی، باز دلم قرار نمی گرفت به دنبالت می آمدم، تا آنجا كه تو كفشهایت را بپوشی.

چه سنگین اند این كفشها؛ تو چطور این همه سنگینی را به دنبالت می كشیدی؟

بستن بندهایش هم چه طول می كشد. تو در یك چشم به هم زدن بندهایت را می بستی ولی من كه مثل تو بلد نیستم مادر! اولین بار است كه پوتین می پوشم.

حالا شده ام عین تو لابد؛ ای وای خاك عالم، چادرم! آنقدر غرق شدم در تو كه چادرم را داشتم از یاد می بردم.

دعاهایی هم می خواندی وقت بیرون رفتن از در، ولی من كه نمی شنیدم كه بدانم چه می خواندی كه بخوانم. خدا شنوای دعاهای ناخوانده است. من از خودم كه چیزی نمی خواهم، هر چه او بخواهد می خواهم.

آهان، راستی یكبار دیگر خداحافظی می كردی و من باز ترا به خدا می سپردم.

خداحافظ! خانه تنهایی من!

راه گل آلود است و این گلها كه به ته كفش می چسبد كفش را سنگین تر می كند و راه رفتن را دشوارتر.

و اگر نباشد این چراغهای گهگاه بین راه كه قدم از قدم برداشتن محال می نماید.

تا مسجد راه زیادی نیست. تو چطور این كفش و كت و لباس را با خود می كشیدی مادر؟ ساده نیست. هر چند كه جوان بودی و من پیر این سه شبانه روزم.

قدم به قدم عكس تو را چسبانده اند مادر! عزت دو دنیا را برای خودت خریدی. دست مرا هم بگیر، راه لغزنده است.

دیوار مسجد را از عكس تو پر كرده اند. خانه همه جا تویی ، بیرون هم همه جا تویی.

این عكس تو، عكس حسین را پوشانده است. بگذار این یك عكست را از دیوار بكنم؛ دوست ندارم چهره همسنگرت و دوست قدیمیت پوشیده بماند. تو هم دوست نداری، هر چند برای او فرقی نمی كند. به او گفته بودی كه اگر رفتی، رفتن مرا هم از خدا بخواه و خواست ورفتی و اكنون باهمید، خوشا به حالتان.

در مسجد بسته است، بچه ها باید در سنگر باشند. هستند، لوله های تفنگشان از سوراخ سنگر سرك می كشد.

آمدن مرا فهمیدند، دارند بیرون می آیند.

سلام علی های من! خسته نباشید! همین سه نفرید یا كسی هنوز در سنگر هست؟…

رضا را هم بگویید بیاید. یادتان هست می گفتید وقتی علی می آمد، ما همه با خیال راحت به خانه می رفتیم، علی یك تنه كار ده نفر را می كرد. خوب… علی آمده است … حالا بروید … یك تفنگ به من بدهید و بروید امشب نوبت پاسداری علی است.

نویسنده: سید مهدی شجاعی

شهید محمد صادق اسلامی

شهید محمد صادق اسلامی

شهید محمد صادق اسلامی
UserName
عضویت در خبرنامه