• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 7058
  • چهارشنبه 1383/5/14
  • تاريخ :

راز دو آینه

چشمهایت حرف می زنند، بیخود تلاش نكن برای سخن گفتن، همین نگاه تو شیرین ترین حكایت دنیاست، شیواترین كلام در چشمهای تو خفته است.

تو را خدا دوباره به من داده است، با تو به وسعت یك دل حرف دارم برای گفتن، سه سال تمام این همه حرف را انباشته ام، برای همین امشب. من طاقتم كم است، تو پر طاقتی، تو مردی، من دلم شكستنی است، تو شكستنی نیستی، تو نشكسته ای، نمی شكنی، تو مردی، جانم فدای تو مرد!

ببین! گریه را بگذار بكنم، غمگین نشو، این گریه، گریه شوق است، به قدر سه سال اشك پشت این چشمها لمبر می خورد، فوق طاقتم از من نخواه، اشك را برای همین لحظه ها آفریده اند. من این سه سال را گریه نكرده ام، همه، حتی پدر و مادر تو به رفتار من خندیده اند اما من گریه نكرده ام، فقط جستجو كرده ام.

گفتند از تو نشانی نیست، نه پیكری، نه اثری و نه جای پایی، در حمله بوده ای ولی پس از آن هیچكس نمی دانست كه چه شده ای و كجا رفته ای.

گفتم: وقتی یقینی به شهادت نیست راه برای جستجو باز است.

از بیمارستانها شروع كردم، هر جا كه احتمال یك مجروح می رفت، زیر پا گذاشتم. بیمارستانهای اهواز، دزفول، اندیمشك، سوسنگرد و هر شهر نزدیك به جبهه، حتی بیمارستانهای غرب را تخت به تخت مرور كردم. از تو نشانی نبود ولی مأیوس نشدم.

به صرافت اسرا افتادم، جستجوی ساده ای نبود، هر چه نام هلال احمر داشت و هر مركز نظامی هر چه اسم داشت چند باره دوره كردم، نبودی، نیست شده بودی.

بیا به گوشه خلوت تری پناه ببریم. اینها فرودگاه را روی سرشان گذاشته اند. صدای گریه و خنده به هم آمیخته است. صدا به صدا نمی رسد.

البته حرفشان است، به وصال رسیده اند. عزیزشان را دیده اند ولی خوب من و تو هم نیاز به خلوتی داریم، تا تو صدای حرفها و گریه های مرا بشنوی و عمق تنهاییم را در طول این دوری ناگزیر بفهمی. آنجا، آن گوشه سمت چپ جای دنجی است.

بیا! بیا به آنجا برویم تا در آینه ی چشمهایت هیچ تصویری جز من نباشد. می دانم كه خسته ای ولی من هم كه سه سال دویده ام سهمی دارم، هم الان تو را به قرنطینه می برند و بیست و چهار ساعت – كسی چه می داند یعنی چه؟ یعنی یك عمر – میان من و تو دیوار می شكند.

و بعد از آن هم وقتی به خانه برسیم همه دوره ات می كنند و حرف و حدیث و دید و بازدید و ... یقین تا ساعتها دستم به دامنت نمی رسد.

ولی تو مال منی، من تو را اول پیدا كرده ام، همه از یافتنت مأیوس بوده اند...

گفتم تلاش نكن برای سخن گفتن، آن كس كه زبان دارد، با زبان سخن می گوید، آن كس كه ندارد با دست و ایماء و اشاره حرف می زند و تو كه دست و زبان نداری، همین چشمهایت برای سخن گفتن كافیست و گوشهایت برای شنیدن.

و من خدا نكند كه نگران باشم از بی دست و زبانی تو.

تو حتماً در مقابل دشمن حرفی گفته ای كه تركش كینه دشمن دهانت بوده است. تو حتماً به قیمت دستهایت كاری كرده ای كه دشمن آنها را از تو ستانده است.

اما تو در ازاء این چیزهای رفتنی برای من ایمان ماندنی ات را آورده ای، برای من افتخار آورده ای، پس جای شرم نیست، جای افتخار است، هم برای تو در مقابل من و هم برای من در مقابل دیگران.

پس سرت را بالا بگیر. چقدر موها و ریشهایت زبر و درهم و آشفته شده اند، خانه كه رفتیم باید حمامت كنم و سر و صورتت را حسابی شانه بزنم، بلند كن سرت را قهرمان من!

سربلند باش تا من حكایت سرگشتگی هایم را برایت تمام كنم.

از حضور در میان اسراء كه مأیوس شدم به ذهنم آسایشگاه جانبازان خطور كرد، برحسب احتمال بعید نبود.

تو شاید بدانی كه چند آسایشگاه، معلولین جنگ را در خود جا داده اند اما من تعداد معلولین را هم می دانم و نیز می دانم كه كدام تخت از آن كدام معلول است.

یك روز، یكی از آن روزهای غریب كه داشتم تختها را به امید یافتن تو مرور می كردم، چشمم افتاد به جوانی هم شكل و قواره تو.

موهاش مثل تو صاف و سیاه بود و چهره اش عین تو كشیده و روحانی.

تركیب صورت و چانه و دهان و بینی و پیشانی با تو مو نمی زد. بر روی چشمهایش باند سفیدی بسته بود و دو پایش هم از زانو بریده.

خواب نبود، پیدا بود كه توجهش معطوف صدای نواری است كه ضبط كنار دستش به واسطه سیم گوشی به گوشش می رساند.

وقتی نگاهم به او افتاد از فرق سر تا نوك پایم گٌُر گرفت، انگار آتش افتاده است به جانم.

گفتم: زحمت قریب به دو سالم بی ثمر نماند. می خواستم فریاد بكشم و همه را خبر كنم كه تو را یافته ام. می خواستم همه را به سفره شادیم دعوت كنم. می خواستم آن ذوق و شعف بی سابقه ام را ذائقه همه بچشانم.

اما در میان آن همه تخت نشین اطراف حیا كردم، خجالت كشیدم، نزدیكتر آمدم و صدا كردم:

رضا!… رضا!…

صدای پاسخی نیامد، نزدیكتر شدم و دوباره صدا كردم:

رضا… رضا… من معصومه ام!

اما تو پاسخی نگفتی، یعنی او پاسخی نگفت، تأمل كرد و بعد از دقایقی كه یك سال بر من گذشت گوشی را از گوش در آورد، ضبط را خاموش كرد و گفت:

من رضا نیستم خواهر! محمودم! شما را هم نمی شناسم.

و بعد گوشی را در گوش گذاشت و ضبط را روشن كرد.

هوا ناگهان سرد شد و من لرزیدم. به سراب رسیده بودم، دهانم خشك شد پشتم تیر كشید و عرق سرد بر پیشانیم نشست.

آن روز  پس از آن مدتی جستجو را نتوانستم ادامه دهم. گریه نكردم ولی در خودم آب شدم و فرو ریختم. از خدا پنهان نیست، از تو چه پنهان كه قدری ناشكری هم كردم. كفر هم گفتم، خدا ببخشد، دست خودم نبود..

گفتم: خدایا من شوهرم را بی پا و چشم پذیرفتم ولی تو همان را هم از من دریغ كردی.

گفتم: از تو چه كم می شد اگر آنكه بر تخت خوابیده بود رضا می بود؟ آخر به كجا می خورد؟

بعد از این خستگی و یأس كه در دلم خانه كرد و از جستجو بازم داشت، تو به خوابم آمدی.

به این هیأت نبودی، دو بال داشتی به جای دو دست اما خسته و درمانده بودی، حرف كه می زدی از دهانت نور می ریخت. گفتی كه شهید نشده ای و من جا خوردم.

گفتم: یعنی رفته ای ولی  به مقام شهادت نرسیده ای؟

گفتی: نه، هنوز نرفته ام، زنده ام.

گفتم: جستجوی من به نتیجه خواهد رسید؟

گفتی: بی نتیجه نخواهد ماند.

و من از شدت شعف پریدم، از خواب پریدم و به خود آمدم، از آن كفرّیات استغفار كردم و جستجو را تازه نفس ادامه دادم.

زخم زبانها و شماتتها را به جان می خریدم و ادامه می دادم...

یكی می گفت: تو زن عقد ی ده ماهه بوده ای، از شویت هم كه نام و نشانی نیست...

و من می گفتم – قرص و محكم – كه: اولاً: پیمان، زمان نمی شناسد، ثانیاً كدام نام و نشان درخشانتر از نام و نشان قهرمان من كه بر روی من است؟ - قصه قهرمانیهای تو را دوستانت مو به مو برایم نقل كرده اند – خوشا به حال من از داشتن مردی چون تو.

دیگری می گفت: بیهوده خود را پیر می كنی.

و من پاسخ می گفتم: این روزمرگی كه شما دارید بیهوده نیست و این جستجوی حیات بخش من بیهودگی است؟

و همه می گفتند: تو جوانی هنوز، بیست سال اوج جوانی است، شوهر برای تو قحط نیست.

و من به همه می گفتم: كه چون اویی – یعنی تو – برای حفظ امثال من برای حفظ زنان و دختران این مرز و بوم، برای حفظ ناموس همگان این راه را برگزیده است، من چگونه می توانم به دیگران – هر كه جز او – دل خوش كنم؟ غیر از این است؟

اِ، تو چه ات می شود؟ چرا بی تابی می كنی؟ چرا هی می نشینی و بلند می شوی؟ چرا پرپر می زنی؟

صندلی آن طرفتر هست اگر بخواهی بنشینی. اما من كه نمی توانم. من در تنم بند نمی شوم چطور روی صندلی بنشینم؟

این طرف بیا، ببین، صندلیها همه خالی است. همه اینها كه عزیزانشان را دیده اند هیچكدام در بند صندلی نشده اند. همه در جزر و مد تلاطمند.

بیا، بیا این سمت تر، از اینجا آن مادر را ببین كه چطور به زانوهای پسرش چسیده است و شانه هایش از گریه می لرزد.

آن پیرمرد را ببین كه با پسرش چه می كند، هی عقب می رود و جلو می آید، براندازش می كند، به او دست می كشد و دورش می چرخد.

تازه همه اینها مثل من اتفاقی به عزیزشان رسیده اند، اسامی را فردا اعلام می كنند. بگذار این حلقه گل را از روی شانه ات بردارم، معذبت می كند، بیا به پناهگاه خودمان برگردیم اینجا در دیدرس مردمیم. این چند كلام دیگر را هم كه بگویم دیگر حرف نمی زنم، خوب این پرحرفی تقصیر من نیست، كسی را نداشته ام برای درددل كردن.

گفتم كه آسایشگاهها را هم گشتم ولی از تو نشانی نیافتم، تنها امید من اكنون همان خواب بود كه دیده بودم ولی خوب، جایی هم برای گشتن نمانده بود، تا اینكه خداوند رو به زندگی ام روزنه ای تازه گشود، همین روزنی كه تو اكنون وارد شدی.

به من گفتند كه در زندانهای مخفی عراق، اسرایی زندانی اند كه نام و نشانشان در هیچ كتاب و دفتر و سندی نیست.

این اسرا چون از چشم همگان پوشیده اند علی القاعده شكنجه بسیار می كشند و امید رهائیشان نیز از دیگران كمتر است، چرا كه مدرك جرم عراقند ولی شاید بتوان در میان اسرای معمولی كه هر از گاه آزاد می شوند نشانی از ایشان گرفت.

این امید مرا چند بار به فرودگاه كشاند اما به ثمر ننشست تا امشب.

چه خوب بود اگر می فهمیدم كه تو چرا اینقدر بی تابی؟ چرا در مقابل حرفهای من فقط زل می زنی؟

چرا می نشینی و بر می خیزی؟

چرا زانوهایت را به صورتت می چسبانی؟

چرا چشمهایت را به اطراف می گردانی؟

ببینم، نكند تو حرفهای مرا نمی شنوی؟ خب اگر شنوایی نداشته باشی همین حرفم را هم نمی شنوی.

ببین مرا نگاه كن! با اشاره كه می فهمی ببین! حرفهای … مرا… با گوشهایت… می شنوی؟

چرا بغض كردی؟ چرا لب بر می چینی؟ چرا گریه می كنی؟ خب اینكه گریه ندارد، من كه دست و زبان نداشتنت به چشمم نیامد، ناشنوائیت غمگینم می كند؟

تو همین چشم و دل كه داری برای محبت دیدن و مهر ورزیدن، برای من كافیست. گوش نداشتن كه عیب نیست. من با ایماء و اشاره حرف می زنم و تو با چشم جواب می دهی. خب؟ پس گریه نكن، بیا، بیا اشكهایت را پاك كنم، نگذار این دو آینه ی من تار شوند.

UserName