• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6613
  • چهارشنبه 1383/5/7
  • تاريخ :

طوقی از تاول

دكتر، وسایلش را درون كیفش گذاشت، شمد سفید را تا سر و صورت «ادهم» بالا كشید، رو كرد به «حرمت» و گفت: «سكته ی مغزی. انگار سالهاست كه مرده.»

حرمت دنبال دستمال می گشت تا اشكهایش را پاك كند. با بینی اش بیشتر گریه می كرد تا با چشمهایش.

- دكتر! دیشب وقتی از بیرون آمد، خوب خوب بود. شامش را كه خورد، لیوان چایش را برداشت و آمد اتاق خودش؛ یعنی اینجا. و خوابید لابد. صبح رؤیا را فرستادم كه بیدارش كند برای شیر خریدن. هر چه صدا كرده بود، بیدار نشده بود. من هم هرچه از بیرون صدا زدم، جواب نیامد. وقتی آمدم، دیدم كه … و با صدای بلند گریه كرد. دكتر دسته ی كاغذی از كیفش درآورد:

- چند سالش بود؟

حرمت همچنان گریه می كرد:

- سی و دو سال.

با هم قهر بودید؟

- چطور مگر؟

- این همه جدایی!؟

 حرمت دیگر گریه نمی كرد:

- با مسالمت زندگی می كردیم. اعصاب برای مرافعه نداشت.

- عجب!

دكتر بر روی كاغذ چیزی نوشت و بلند شد كه برود.

- دكتر! علت سكته را نگفتید.

دكتر كاغذ را به سمت حرمت دراز كرد:

- این هم گواهی فوت. مُهر كم دارد كه می آورم.

به طرف در راه افتاد. حرمت دست كرد در كیف تا پول در بیاورد.

- دكتر! چقدر…

- لازم نیست.

- چرا دكتر؟!

- لازم نیست. می روم مُهرم را بیاورم. بدون مُهر قبول نمی كنند.

و از در بیرون رفت.

حرمت رفت سراغ كمد تا لباسهای مشكی اش را بردارد. پیراهن حریر مشكی و بنفش بیشتر از بقیه ی لباسها به او می آمد. اما نه، آن را سر جایش گذاشت تا یك پیراهن مشكی ساده پیدا كند. صدای زنگ در او را از جا پراند. «باید مادر ادهم باشد، لعیا.»

تا برسد جلوی در، بغض هم رسیده بود تا بیخ گلو و وقتی در را باز كرد، بغض هم باز شد و با شیون بیرون ریخت. خود را انداخت در بغل لعیا و زار زد: «دیدی مادر! دیدی چه خاكی بر سرم شد؟ هی گفتم این قدر سیگار نكش مرد، كُپ می كنی آخر. گوش نكرد كه نكرد.»

لعیا با چشمهایی خشك و دهانی خشكتر به او خیره شد؛ مات، آن قدر كه حرمت فكر كرد هم الان سكته می كند.

- بر خودتان مسلّط شوید مادر! سعی كنید گریه كنید، مثل من.

لعیا پرسید: «كجاست؟»

و حرمت با دست به اتاق بالا اشاره كرد:

- اتاق خودش.

و گریه را ادامه داد:

- چقدر اتاق خودش را دوست داشت! شبها هم دل نمی كند.

لعیا به سمت اتاق بالا راه افتاد و حرمت باز رفت سراغ كمد تا لباسهای الوانش را درآورد و سیاهپوش شود. باز زنگ در. «نازآفرین باید باشد.» پیش از همه به او زنگ زده بود. «چرا این قدر دیر؟ دوست باید در همین وقتهای مصیبت به داد آدم برسد.»

از همان بیرون در گریه می كرد. مشكی پوشیده بود و چادر توری مشكی روی سر داشت.

- چرا این قدردیر؟!

داشتم جلوی موهایم را…

و روسری اش را عقب زد:

- این رنگ بیشتر به مشكی می آید.

- كاش من هم… حالا بیا تو. چرا ایستاده ای دم در؟ مادر ادهم بالاست. هم الان رسید.

- رؤیا كجاست؟

فرستادمش مدرسه. گفتم روحیه اش لطمه نخورد میان گریه و شیون.

نگذاشتم بفهمد كه تمام شده.

- بالاخره چی؟

- تا برگردد… حالا تو برو بالا. بقیه را خبر كردی؟

- هر چه شماره داشتم زنگ زدم. نه خودم؛ دادم «پرویز» گرفت. از شدت غصه. دستم هم رنگی بود. الان همه پیداشان می شود.

پیش از آنكه همه پیداشان شود، باید لباسهایش راعوض كند. صبحانه هم هنوز نخورده. سماور را هم باید زیاد كند. «مهمانها هم چای می خواهند لابد، یا قهوه.»

سماور را زیاد كرد و بعد دوباره رفت طرف در، به استقبال از مهمان بعدی. «در را بگذارم باز باشد.»

- سلام «عمّه بتی.» دیدی رؤیام یتیم شد؟ چراغ خانه ام …

و زد زیر گریه.

«بتول» از همان بیرون در، حرف را شروع كرد: «من كه می گویم چشم زخم است عمّه جان! همیشه هم گفته ام. از همان ده سال پیش . شوهر خوشگل كرده ای؛ با فهم، با كمالات. نه فكر كنی از برادرزاده ام تعریف می كنم؛ حرف همه است. خوب، از روز روشنتر است كه چشم می خورد و می افتد می میرد. چقدر گفتم حرز بگیر.»

فكر كرد بگوید: «گرفتم كه …» اما نگفت. گفت: «بفرمایید تو حالا.»

فالگیر گفته بود: «شویت جوان و زیبا و پر شرّ و شور است.»

- می دانم.

- اما تو سردی.

- این را هم می دانم.

- او با محبت افسار می خورد.

- می فهمم.

- و تو نمی كنی.

- بلد نیستم.

- و دیگران ممكن است…

- برای همین آمده ام.

- كه چه كنم؟ تو را؟ یا او را؟

- او را.

- ببندم؟

- راه دیگران را بر او و راه او را بر دیگران.

فالگیر چشمهایش را به زمین دوخته بود:

- خودت را اگر درست كنی، بهتر از خراب كردن دیگران است.

- نمی شود. یك سال تلاش كرده ام.

- جوان پاك و مؤمنی است. دلم بر نمی دارد…

- هر چقدر بشود…

- پولش را نمی گویم.

- چاره ای ندارم. اگر كاری دائمی بكنید، هر ماه می آیم و ماهانه می دهم.

- این نخ، هشتاد و شش هزار و چهارصد گره دارد، برای هر ثانیه یكی در شبانه روز. بدوز به لباسش از تو جیب كه پیدا نباشد.»

- چرا نمی فرمایید تو؟

- بمیرم برایت، بهت زده شده ای عمّه! همین جور زل زده ای به من. سعی كن گریه كنی.

- سعی می كنم. بفرمایید بالا. مادر ادهم بالاست؛ با نازآفرین، دوستم.

تا عمه از پله ها بالا برود، دوید تو اتاق كه لااقل روسری مشكی اش را بر سر بیندازد. جلوی آینه ایستاد. احساس كرد روسری مشكی اصلاً با پیراهن زرد و نارنجی قشنگ نیست. نازآفرین را در آینه ی قدی پیش رو دید. برگشت چشمهایش سرخِ سرخ بود از گریه.

- چكار می كنی حرمت؟ لااقل یك تُك پا بیا بالا. اینها دارند خودشان را می كشند. چای، قنداقی، چیزی.

- صدای زنگ.

- باز یادم رفت در را باز بگذارم. نازی جان! تا تو ترتیب چای را بدهی، من آمده ام.

- من كه … خودت باید بیایی.

- برس به مهمانها نازی جان! من كه به خود نیستم.

تا دَمِ در را دوید. در را كه باز كرد، درجا خشكش زد. فالگیر بود. آشفته و پریشان. موهای سفیدش از دو طرف چارقد بیرون زده بود و چشمهایش سرخ بود؛ از گریه یا از خواب پریدگی؟! همیشه او را خونسرد و متكی به نفس یافته بود.

- دائمی نمی شود دخترم، هر ماه باید تجدید كنی.

- می كنم، هر كار بگویید می كنم.

- قدری هم چربی پوزه ی گرگ می دهم. باید بمالی به لباسش؛ لباسی كه بیرون می پوشد.

وحشت كرد:

- این دیگر برای چی؟

- كه دوستان مردش هم از او دوری كنند؛ تنهایش بگذارند، به او نارو نزنند. آن وقت فقط مال تو می شود.

ترجیح داد كه به او تعارف نكند برای داخل شدن، با حضور عمه و لعیا و دیگران كه بعداً می آمدند. مستأصل به زبانش آمد: «ببخشید، این ماه حسابی تأخیر شد.»

اضطراب موج می زد در چشمهای پیرزن و اضطرار…

- برای این نیامده ام.

- پس …؟

شویت كجاست؟

- چطور مگر؟ اتفاقی …

- دیشب آمده بود به خوابم. مرا هزار بار كشت و زنده كرد.

- چه شكلی؟

- چه شكلی؟ تماماً قلب بود. یك قلب بزرگ با چشم و گوش و دست و پا.

- نه، چه شكلی آمده بود؟

می گفت: «مگر من چه كرده بودم با تو؟»

- با من؟ هیچ.

- با دیگران چه كرده بودم؟

- هیچ.

- چرا با من چنین كردی؟

- من شغلم …

- شغل تو جلاّدی روح است؟ جز این بود كه من محبت كردن را دوست داشتم و محبت دیدن را؟ جز این بود كه من با عشق ورزیدن زنده بودم؟ كجای این گناه بود؟

- گناه؟

- پس چرا اینها را از من گرفتی؟

- زنت …

- او جهنّمی است. تو چرا بر هیمه های خودت افزودی؟ در مقابل چقدراز این همه آتش برای خودت خریدی.

و نشانم داد. درّه ای از آتش گداخته بود. هیزمش آدمها و سنگها كه می سوختند. همه بودند؛ همه ی آنها كه برایشان كاری كرده بودم. تو هم آنجا بودی؛ از تمام اجزاء بدنت آتش زبانه می كشید.

احساس كرد از تمام اجزاء بدنش آتش زبانه می كشد. پاهایش سست شد. ستون در را تكیه گاه كرد تا خود را ایستاده نگاه دارد. هیچ چیز برای گفتن به ذهنش نرسید.

- حالا…؟

- حالا آمده ام آن طلسم های لعنتی را پس بگیرم؛ از همه.

فكر كرد بالاخره باید حرفی بزند:

- تو هم چقدر به خواب بها می دهی!؟ خواب ما زنها…

پیرزن آشفته تر شد:

- بگذار بیایم تو.

حرمت را كنار زد. در را پشت سرش بست. زنبیلش را بر زمین گذاشت و چارقدش را باز كرد و گردنش را نشان حرمت داد:

-«ببین! این دیگر خواب نیست. در آن جهنم مرا با حلقه ی گداخته حلق آویز كرده بودند؛ طوق لعنت.»

دور تا دور گردن، طوقی از تاول بود؛ سرخ، كبود، سیاه، چركین، تازه گداخته.

چشمهایش سیاهی رفت. خون در رگهایش از حركت ایستاد. صیحه ای كشید. زانوهایش تا شد و با صورت به زمین افتاد.

دكتر سرش را بلند كرد و نگاه وحشت زده اش را بر لعیا و عمّه و نازآفرین گرداند:

-        بی سابقه است. هیچ اثری از حیات نیست؛ اما بدن مثل كوره می سوزد.

نویسنده : سید مهدی شجاعی

UserName