• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3497
  • يکشنبه 1383/5/4
  • تاريخ :

خدایا مار و بكش

آن شب یكی از آن شب ها بود؛ بنا شد از سمت راست یكی یكی دعا كنند، اولی گفت: «الهی حرامتان باشد…» بچه ها مانده بودند كه شوخی است، جدی است، بقیه دارد یا ندارد جواب بدهند یا ندهند؟ كه اضافه  كرد: «آتش جهنم را» و بعد همه گفتند الهی آمین. نوبت دومی بود، همه هم سعی می كردند مطالبشان بكر و نو باشد، تأملی كرد و بعد دستش را به طرف آسمان گرفت و خیلی جدی گفت: «خدایا مار و بكش…» دوباره همه سكوت كردند و معطل ماندند كه چه كنند و او اضافه كرد: «پدر و مادر مار و بكش» بچه ها بیش تر به فكر فرو رفتند، خصوصاً كه این بار بیش تر صبر كرد، بعد كه احساس كرد خوب توانسته بچه ها را بدون حقوق سركار بگذارد گفت: «تا ما را نیش نزند».

ماجرای عکاسی بهنام در جبهه

ماجرای عکاسی بهنام در جبهه

ماجرای عکاسی بهنام در جبهه
رزمنده تیپ قمر بنی هاشم (ع)

رزمنده تیپ قمر بنی هاشم (ع)

رزمنده تیپ قمر بنی هاشم (ع)
23 خاطره از غواصان لشگر14 (2)

23 خاطره از غواصان لشگر14 (2)

23 خاطره از غواصان لشگر14 (2)
جراحی که رگ‌های شهید را بوسید

جراحی که رگ‌های شهید را بوسید

جراحی که رگ‌های شهید را بوسید
UserName
عضویت در خبرنامه