• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • ارادت شاعرانه به «آقا»
  • پس از انجام عمل جراحی بر روی رهبر انقلاب، موجی از نگرانی و اندوه بین مردم کشورمان به وجود آمد و به تبع تبلور این احساسات در بین شاعران کشورمان بیشتر نمود داشت
  • علمدار لشکر
  • عباس من! این قوم لجوج و بی‌شرم که مرعوب دنیا شده‌اند و چشم روی سعادت و بهروزی اخروی خود بسته‌اند و ریختن خون حسین(ع) را به خود حلال کرده‌اند، همه این سربازان لشکر کفر و الحاد، دست از مولا و مقتدای تو بر نخواهند داشت تا آن که تشنه جان سپارد.
  • اشک، مقصد نیست
  • کربلا و عاشورا را چگونه باید دید؟از کدام زاویه به این زمین و زمان باید نگریست؟
  • گریه برای برادر
  • حسین من! اینجا همان سرزمین کربلاست، هر چند نام‌های دیگری داشته باشد. مثل غاضریه، نینوا، ماریه و... همان سرزمینی که پیامبر خاتم درباره‌اش فرمود: این سرزمین بارانداز، قتلگاه و مدفن شما خواهد شد.
  • شرح دلپذیر صالح علا از اول مهر
  • محمد صالح علا کارگردان تئاتر، مجری تلویزیون، شاعر و ترانه سرا یادداشتی زیبا با عنوان « پاییز می رود، دانش آموزان می مانند» به مناسبت بازگشایی مدارس و روز اول مهر نوشته است که متن کامل آن را در ادامه می خوانید
  • من از كودكی عاشقت بوده‌ام
  • گفت: ای گروه هر كه ندارد هوای ما / سر گیرد و برون رود از كربلای ما.آقاجان همچنان با صدای رسا و خوش‌آهنگش می‌خواند و جمع دوستان و آشنایان سوگوار اباعبدالله(ع) همچنان می‌گریند. مستمع وقتی كه در گوینده اخلاص می‌بیند، بیشتر كربلایی می‌شود. سخن از میدان عشق، ك
  • دست هایت طعم آب می دهند
  • چه هما همت و بلند آشیان است عباس که با دو بال عشق و ادب به سوی آسمان هفتم دنی فتدلی پر کشید و در مقام قرب حسین، به منزلتی بی دلیل رسید و در قابی از قوس بازوان حسین، مأوا گرفت.
  • هبوط عشق
  • او مطمئن است اما می خواهد که دیگران نیز از این اطمینان او مطمئن شوند اما نکند .... آری نکند که دیر شود و تمام آنچه که در تمام سالیان برای آن آن این همه زحمت کشیده رنج برده و خون دل خورده است و به فراموشی سپرده شود ..... نه، هرگز
  • متن های ادبی در سوگ خورشید
  • دست‌ها بالا می‌رود؛ بالاتر از تمام اندیشه‌های انسانى. گویی افق را می‌کاود تا سپیده روشن امید را از فراسوی تاریک یأس در پهنه آسمان دل بگسترد. هنوز «خورشید» باقی است، در حاشیه آسمان، کناره گرفته؛ چون کشتی نجات به ساحل افق لنگر انداخته. هنوز وقت آن نیست که ا
  • نیزه ها و قلم!
  • و شگفتا از این برهه تاریخ که پروانه های بی پروا را، به پیرامون چراغ روشن حادثه می کشاند، و نجوای رازناک قرنها را پژواکی هزاران باره می بخشاید، و نای نینوا هر سال بر فراز قلعه های یادها می برد، و اوج مقاومت و دلیری را از پشت پنجره نگاه خاکیان تا ورای مرتفع
  • جُلجتای خاطره
  • گاهی که قلم تنها می شود و به تنهایی فکر می کند، چه اوقاتی که بر او نمی گذرد! کافی است شمعی پیش پای خود بگیرد و سر بر شانه ی کاغذ بگذارد و به یاد تنهایی خود در غروب دست های یک نویسنده، های های بگرید و بلغزد و بنویسد و چه خواهد نوشت آن گاه؟
  • هنگامه ی به ستوه آمدن
  • از خاکت برمی‌کشند و به افلاکت می‌برند تا در هوای ناز و نیاز به نمازی دیگر قامت ببندی و غنچه‌های تنگ دلت را در زلال روح بخندی تا آن‌سان که فرشتگان به سجده تو نشستند تو نیز خدای فرشتگان را به نماز برخیزی که نماز...
  • به خدا خوش آمد بگویید!
  • شب‌های اشک و زمزمه رسیده است؛ شب‌هایی که نفس‌ها بوی بهشت می گیرند، چشم‌ها بهشت را رصد می‌کنند. لب‌ها به بوسه‌ی نام دوست متبرک می شوند.
  • بهار برایم کاموا بیاور
  • نیستم اما همچنان در ذهن تو در حال زیستنم . گاهی خاطره ام . دیروزیم نمی خواهی . به امروزم می کشانی و برایم از رویاها می گویی . از یک وهم شیرین که در آن من و همه داشته هایت نزدیکترند . یک تکامل ساده را دنبال می کنی . همه جا پر می شود از رد قدمها . قدمها نام
  • عباس همدل و همگام و همنفسم!
  • عباسم!عباس همراه و همسفرم من آن امامم که بار رسالت انبیاء را بر دوش می‌کشم. من آن طبیبم که در به در دنبال بیمار می‌روم. من آن آستانم که ایستادن را نمی توانم. خودم را به میان مردم می‌کشانم تا مگر آنان را از جهالت و غفلت برهانم. ...
  • قطعه ای ادبی از مهاتما گاندی
  • من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان ‌صفت باشم/ من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم/ من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم/ چرا که من یک انسانم/ و این‌ها صفات انسانى است.
  • پل پیوند
  • امشب شب وصلت عاشقان است. من امشب تا صبح در آخور عرفان یونجه نشخوار مي‌كنم. عاشقانه اعتراف مي‌كنم. من پرم از تواشيح چلچله. ديشب من بودم و خدا. ديشب تا صبح به خواستگاري نگاه خدا رفتم. ...
  • آفتاب پنهانی
  • سالهاست جمعه که نمی شود! غروب از فراز هیچ منظره ای زیبا نیست ...
  • شناخت، عشق و زندگی
  • و به او گفتم: «من همانم که آنگاه که از عشق الهام مي‌گيرم مي‌نويسم ودقيقاً همان چيزي را مي‌نويسم که عشق مي‌گويد.»
  • و اینک آخر الزمان...
  • از پله های مترو که بالا آمدم، آسمان در شفق بود. دوساعتی می‌شد که راه افتاده بودم. کمی که در مسیر خیابان قدم برداشتم صدای اذان راهم شنیدم ، البته نه از گلدسته های مسجد، از رادیوی مغازه ها. ...
  • دادگاه حضرت آدم!
  • نامت چه بود؟ آدم، فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت، محل تولد؟ بهشت پاک ...
  • ای میلیونر؟
  • چه لوحه ي يادبود و چه سنگ نبشته اي بر مزار توست، اي ميليونر؟ ...
  • بیش از عشق بر تو عاشقم
  • ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژهها بیان کنم. اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام با این همه هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم، واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند. ..
  • بودن یا نبودن!
  • همانا عزم را حیران و خاطر را بر می انگیزد که در هر آفت و شری که می بینیم تاب آورده, بیهوده به دامان بلیاتی جز از اینها که واقف نیستیم از حال آنها خویشتن را در نیندازیم ؟ بدین آیین شعور و معرفت ما جمله را نامرد می سازد ...
  • دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست!
  • دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست. بی یار در کنار، رود از جریان باز خواهد ایستاد، اگر تنها محکوم به پیوستن به جویبار باشد، دریا هرگز لب به خنده نمیگشاید، ...
  • ناودان و الماس
  • اوه می‌گویند كخ، مخ نداشته است، اینشتین، لنگ جورابش را كه در آن ماست، كیسه می‌كرده است به جای كراوات می‌بسته یا ارشمیدس ساعت شنی‌اش را پر از آب می‌كرده یا فی‌المثل، گراهام بل نعوذبالله كرِ مادرزاد بوده، یا پاستور كه بیماری سل را ریشه‌كن كرد، خودش پاستور..
  • شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود اگر ...
  • مهم نیست که غم تا کجا ریشه دوانده،تا کجا افق تیره و تار مینماید،گره زندگی تا کجا کور است و بهم پیچیده،اشتباه تا کجا بزرگ مینماید،درک کافی از عشق نو شداروی تمام اینهاست... اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی.
  • فراتر از بودن
  • در فقدان یا می توان پوسید، یا می توان به اوج زندگی دست یافت. در پائیز و زمستان پس از مرگت، من باغچه کوچک جوهر را برای کشت آماده کردم. برای ورود به این باغچه دو در وجود دارد: در آواز و در داستان.
  • گفتگو با خدا
  • Interview with god گفتگو با خدا I dreamed I had an Interview with god خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم . So you would like to Interview me? God asked. خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟ ...
  • شادی،شگفتی وحیرت در ...
  • عاشق بودن تحمل رنج و درد و توانایی غلبه و از یاد بردن این رنج و درد است. عاشق بودن همان است که بدانی دیگری کامل نیست. بتوانی بخشهای نازیبا را ببینی ولی بر بخشهایی که دوست میداری تاکید کنی و شادماه هر دو را بپذیری. ...
  • خدا هنوز از انسان نا امید نشده!
  • من با عشق به تو، تنها به میعادگاهم می آیم ، اما این من ، در ظلمت کیست کنار می آیم تا از او دوری کنم ، اما نمی توانم از او بگریزم ، او وجود کوچک خود من است ، آقا و سرور من . حیا و شرمندگی نمی شناسد و شرمنده ام که همراه با او به درگاه تو آمده ام . ...
  • از عشق بدم می آید
  • زندگی سراسر از شادی میشد اگه ما توی سن 80سالگی بدنیا بیایم و رفته رفته به سن 18سالگی برسیم . ...
  • و بهترین راه شناخت زندگی!
  • اما اکنون نور نیز میافشاند، و همین نورافشانی، کار حقیقی آن است. بهترین راه شناخت زندگی، بسیار عشق ورزیدن است ...
  • یک روح در سه بدن
  • هنگامي که عشق به شما اشارتي کرد، ‌از پي‌اش برويد،‌ هرچند راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامي که بال‌هايش شما را در بر مي‌گيرد، ‌تسليمش شويد،‌ گرچه ممکن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروح‌تان کند. ...
  • فصل حقیقی عشق
  • گاه آرزو میکنم، میتوانستی چند صباحی چون من باشی... بیندیشی آن چیز که من میاندیشم؛ ببینی آنچه من میبینم؛ احساس کنی آن گونه که من احساس میکنم؛ دریایی آشفتگی، ترس، تحسین و دوستی را که نسبت به تو احساس میکنم، همه را یکباره و با هم.
  • بارقه ای از ملکوت
  • عشق اطمینان از آن است که دیگری همیشه و در همه حال با توست گرچه در فراق دوست، او را خواهانی، اما در دل همیشه با توست، ...
  • عاشقانه ها
  • از میان تمامی نواهای زمینی، نوایی که به دورترین نقطه در آسمان راه می‏یابد، موسیقی موزون قلب عاشق است. عشق رود زندگی در جهان است. ...
  • ای سهراب کجایی؟
  • آی سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است دل خوش نایاب است توسوالت این بود ...
  • به دل داری آسمان دل نمی بندم
  • - کی می‌توانم روی ابر‌ها راه بروم؟ - نمی‌شود. - چرا، من شجاع‌ام. - همه چيز شجاعت نيست. اين کار محال است، نمی‌‌بينی؟ ...