• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2381
  • يکشنبه 1383/3/17
  • تاريخ :

آشتی كنان در خانه كاپیتان

برای یك تیم كه مثل یك روح در سی و پنج تن برای یك هدف مشترك و بزرگ شب و روز و خورد و خوراك و تفریحشان را می گذارن رفاقت اصلی ترین دلیل استواری اونهاست. اما گاهی فشار از حواشی آنقدر زیاده كحه صبورترینها را هم تحریك می كنه . متاسفانه این اتفاق برای استقلال افتاده اما خوشبختانه پیمان دوستی و رفاقت و برادری اونقدر در این تیم زیاد و ریشه داره كه اجازه نداد عصبانیتهای لحظه ای بین اونها كینه و دلخوری برجای بذاره. سریعاً فردای آن روز اونها كه به هم پرخاش كرده بودند دست رفاقت داده و همه چیز رو به فراموشی سپردند اما برخی ها انگار ول كن معامله نبودند و با شایعات خود دلنگرانی هواداران را موجب می شدند . ما به عنوان رسانه ای كه خودش را از استقلال و استقلالیها می داند بر خودمون تكلیف دانستیم این موضوع را در یك فضای صمیمی حل كنیم.

1-تماس با حاج محمود فكری

رفتم پیش آقای سر رشته داری و از فكری كه یك لحظه تو ذهنم جرقه زده بود براشون گفتم . آقای سر رشته داری هم كه تشنه این كارهای تولیدی است موافقت كرد و منو به اجرای اون تشویق كرد. لذا سریعاً زنگ زدیم به حاج محمود فكری و به او پیشنهاد دادیم كه بچه ها جمع بشن خونه كاپیتان و حسابی آشتی كنن. حاجی هم استقبال كرد و گفت پس بگید برای ناهار بیان . قرارها رو گذاشتیم . جمعه خونه حاج محمود به صرف ناهار و اشتی كنون!

2- تماس با حاج اولیایی

با حاج آقا اولیایی تماس گرفتیم تا موضوع از فیلتر ایشان كه بخش فرهنگی باشگاه را به عهده دارند هم بگذره شاید اول باید به اطلاع ایشان می رسوندیم اما از بس موبایلشون آنتن نمی داد به محمود خان زنگ زده و خلاصه بعد از كلی تلاش حاج كاظم اولیایی رو هم پیدا كردیم و پیشنهادمون را باهاش مطرح كردیم . حاجی هم استقبال كردند و كار رو كار خوبی دونستند. با تشویقهایی كه یكی پس از دیگری می شد تا ساعت 9 شب موندم روزنامه و با تك تك بچه ها تماس گرفتم . با محمد نوازی ، یدا... اكبری ، انصافی ، لطفی ، همه می گفتن بابا ما كه آشتی هستیم اما وقتی دلایل ما رو شنیدن قبول كردن و قرارها رو واسه جمعه گذاشتیم.

3- هماهنگی من و حاج محمود

تو این دو ، سه روز تعطیلی ارتباط من و حاج محمود قطع نمی شد مدام پیگیر مساله بودیم . حتی كاپیتان فكری به ما پیشنهاد داد كه بزرگترهای تیم رو دعوت كنیم خرجش كه به عهده ما نبود لذا استقبال كرده و از حاج محمود خواستم كه به عنوان میزبان به همه میهمانان خبر بدهد و رسماً دعوتشون كنه . تو تماس بعدی با كاپیتان لیست نهایی میهمانها مشخص شد ، حاج كاظم اولیایی ، علیرضا منصوریان ، محمد خرمگاه ، پرویز برومند، محمد نوازی ، یدا... اكبری ، سعید لطفی و مجتبی انصافی .

4- در به در دنبال نوازی

خوبه با این نوازی از قبل هماهنگ كرده بودیم ها ! روز پنج شنبه هر چه بود با دیوید بكهام تماس می گرفتیم موبایلش در دسترس نبود. از اون طرف كاپیتان فكری در تلاش بود اما فایده ای نداشت . دیگه حاجی كارها رو سپرد به منو گفت هر چه می گیرم در دسترس نیست شما هم تلاش كن . یه بسم ا... گفتم و شماره رو گرفتم و در نهایت تعجب و خوشبختی دیدم آزاد می زنه و با دو تا زنگ گوشی رو برداشت بعد از سلام و علیك پرسیدیم آقا كجایی ؟ موبایلت آنتن نمی داد هر چه می گرفتیم . نوازی گفت اومدم شمال . آه از نهادم بلند شد نوازی خندید و گفت چیه بابا نترس می یام دو روز اومدیم تفریح از دماغمون در آوردی !! باید سریع سر و ته كنیم برگردیم حاج محمود بهم زنگ زد و گفت برگرد تهران همه اینها زیر سر توها . بذار بیام تهران حقتو می زارم كف دستت.

5- واسه این كه سكته نكنی بهت نگفتم!

باز با حاج محمود تماس گرفتیم و موضوع رو گفتیم . كاپیتان گفت آره رفته بود شمال اما واسه این كه سكته نكنی بهت نگفتم البته قول داده كه بیاد تهران . دوباره آخر شب با حاج محمود تماس گرفتیم و جاجی گفت نگران نباشی می یاد.

6- صبح علی الطلوع

صبح زود شال و كلاه كردیم ( این كه مال زمستونه ) به هر حال آماده شدیم و دفیتم روزنامه نشستیم مطالبی رو كه از قبل تهیه كرده بودم تنظیم كرده و دادم دست بچه ها و داشتم آماده برای رفتن می شدم كه سعید لطفی زنگ زد و پرسید كجایی وقتی متوجه شد من هنوز روزنامه ام گفت ای بابا شما كه می گفتید همه ساعت یازده خونه حاج محمود باشن اونوقت خودتون هنوز راه نیفتادید . به سعید گفتم آقا ما كه راه افتادیم به شما هم زنگ می زنیم كه حركت كنی. بعد از سعید ، محمدرضا تاجدو زیان زنگ زد و گفت نرو كه اومدم . آژانس گرفیتم و به اتفاق آقای نوجوان رفتیم كه بریم آشتی كنون.

7- ما كه رسیدیم

ما كه رسیدیم هنوز هیچ كس نیامده بود و انگار همه منتظر تلفن من بودند . تو این دو سه روزه آنقدر با موبایلم زنگ زدم كه سر برج به جای روزنامه باید برم زندان یادم باشه با نوازی و اكبری و لطفی و انصافی حساب كنم . به هر حال با یك جعبه شیرینی وارد منزل حاج محمود فكری شدیم . پامونو كه توی بلوك گذاشتیم بوی غذاهای مختلف گیجمان كرد فهمیدیم خانم كدبانوی حاج محمود از سر صبح زحمت زیادی واسه این مهمونی كشیده . بابا دست شما درد . نكنه تا نشستیم زنگ زدیم سعید خان و بقیه بچه ها . محمد نوازی نیامده تهران ، منصوریان هنوز خواب است و برومند مثل روز روز تولدش ما رو اذیت می كنه و نمی یاد . اما ارتباط با محمد خرمگاه برقرار شد و بنده خدا ضمن اینكه خیلی عذرخواهی كرد گفت امروز بنا به یك دلیل ( كه از نظر ما كاملاً موجه بود ) نمی تونم بیام .

8- نوازی روشن شد

شماره نوازی رو با سلام و صلوات گرفتم و باز در كمال تعجب روشن بود و بعد از كلی غرزدن گفت تو راهم ، دارم می یام. حاج محمود هم از اون طرف منصوریانو گرفت آدرس و گرفت و گفت بیست دقیقه دیگه اونجام !! اكبری هم خواب تشریف داشت اما قول داد به سرعت خودشو می رسونه .

9- سعید با یك دسته گل زیبا

سعید خان ( حالا كه كار مثبت كرده باز شد فامیل ما ) با یه دسته گل خیلی قشنگ ( باور كنید واقعاً خوشگل بود ) اومد تو . ده دقیقه بعد آقا مجتبی اومد و یك ربع دیگه علیرضا منصوریان . ده دقیقه بعد اكبری با یك جعبه شیرینی اومد چند دقیقه بعد هم سرو كله نوازی پیدا شد.

10- نوازی تا چشمش به ما افتاد

نوازی تا چشمش به ما افتاد شروع كرد خط و نشون كشیدن اما خدا رو شكر حاج محمود به دادمون رسید و دست دیوید رو گرفت و كشیدش اون طرف . تقابل دو تا همبازی صمیمی كه با یك تكل ، شهر و به هم ریختن دیدنی بود نوازی حتی موقع روبوسی با بچه ها واسه ما خط و نشون می كشید و هی اشاره می كرد عكس نگیرید بابا من با این وضعیت ناحور و نامناسب شما هم هی عكس میندازید( چشمای نوازی پف كرده و انگار حسابی خسته بود ) اكبری از فكری پرسید چشه پكره ( بنده خدا نگران پكری نوازی بود و روش هم نمی شد خودش علت رو بپرسه ) حاج محمود گفت خودت ازش بپرس اما وقتی اكبری سرشو انداخت پایین كاپیتان خودش پرسید محمدجان چرا پكری نوازی گفت : حاجی همین الان رسیدم تهران و حسابی خسته ام . ( احساس كردیم آقا یدید نفس راحتی كشید و خیالش آسوده شد از این كه رفیق چند ساله اش مشكلی نداره ) .

11. هر چه از سعید بنویسیم درباره بچه است

سعید لطفی از لحظه ای كه اومد تا لحظه ای كه رفت با امیرحسین و حمیدرضا پسرای حاج محمود بازی می كرد. مخصوصاً با پسر كوچیكه( حمیدرضا) كه یك گوله آتیش بود و شیطون بلا و كلی حاضر جواب. از حمیدرضا پرسیدن انصافی رو می شناسی؟ گفت نه. محمودخان خندید و گفت مجی جون( یعنی مجتبی جون) حمیدرضا پنج دقیقه های آخر بازی رو نمی بینه. حمیدرضا چند دقیقه بعد درباره یكی از بازیكنان یه جمله ای رو به كار برد و باعث خنده همه شد. حاج محمود پرسید كی بهت یاد داده امیرحسین یا مجتبی. حمیدرضا جواب داد: مجتبی. انصافی گفت حالا منو می شناسی كه ضایع كنی. تا چند دقیقه پیش نمی شناختی. حمیدرضا خندید و گفت می خواستم صدات و دربیارم. این حرف یه الف بچه صدای خنده همه رو درآورد.

12. انصافی : بكش بكش در تمرین!

مجتبی انصافی به علیرضا منصوریان گفت بچه ها بفهمن واسه آشتی كنون ناهار می دن از فردا در تمرین بكش بكش می شه!

13. حمیدرضا عشق ماشین

این حمیدرضای كوچك عشق ماشین بود و هر كی از در می اومد سوئیچشو می گرفت و سؤالاتی درباره ماشینش ازش می پرسید. گیر سه پیچ داده بود به لطفی و می خواست با هم برن پائین ماشین سواری. نوازی، حمیدرضا رو تحریك می كرد و گفت عمو سوئیچشو از اونجا بنداز پایین به خاطر اون هم كه شده می یاد پائین و تو می تونی بری و اونجا مجبورش كنی ببردت ماشین سواری. سعید سریع گفت: نه عموجون سوئیچ كه چیزیش نمی شه ریموتش می شكنه.

علی منصوریان واسه این كه حمیدرضا رو قانع كنه كه سوئیچ رو از پنجره بندازه پایین گفت نه عمو سوئیچ سعید چتر داره بندازی هیچش نمی شه چون چترش باز می شه و یواش یواش می ره پائین. حمیدرضا خندید و گفت: نمی اندازم.

بعد كل افتاد سر این كه حمیدرضا ماشین علی منصوریان و دوست داره یا ماشین سعید لطفی رو؟ كه حمیدرضا جواب داد ماشین عمو سعیدو. سعید پرسید چرا حمیدرضا جواب داد چون خودتو دوست دارم با این حرف قند توی دل سعید لطفی آب شد و چپ و راست بچه رو می بوسید.

14. حاج اولیایی با شیرینی

حاج آقا اولیایی هم بالاخره آمد آنهم با یك جعبه شیرینی، حاجی ضمن دست دادن و دیده بوسی با بچه ها نشست كنار نوازی و اكبری را هم آورد نشاند آن طرفش و بعد شروع كرد برای آنها حرف زدن.

شما سالها زحمت كشیده اید كه شده اید نوازی، شده اید اكبری. صحیح نیست با یك حركت زحمات سالها تمرین و تلاشتان را كمرنگ كنید. ممكن است توی یك بازی یك فرصت گیرتان بیاید كه اگر از آن خوب استفاده كنید و بزنید توی گل و قهرمان آسیا بشوید و ممكن است كه خراب كنید و جام رو از دست بدید. تو زندگی هم همینطوره باید درست و به موقع تصمیم بگیرید چون وقتی گذشت دیگه برنمی گرده.... حاجی حرف می زد  و نوازی و اكبری ساكت گوش می كردند و هر از گاهی همونطور كه سرشون پائین بود اونها هم حرف می زدن.

یكی مثل انصافی جای اشتباه داره اما شما نه. شما باید از نهایت تجربتون استفاده كنید. ما و همه هوادارا دوست داریم شمارو بعنوان سمبل سلامت و اخلاق بشناسیم.

15. اشاره منصوریان به انصافی

حاج محمود چپ و راست پذیرایی می كرد كه یك دفعه علی منصور به انصافی اشاره كرد كه پاشو سینی رو از حاج محمود  بگیر و خودت پذیرایی كن. دیگه تا آخر مهمانی انصافی یه پا آقا شده بود و مثل بچه های خوب كمك می كرد.

16. مجتبی حقتو خوردن...

تلویزیون روشن بود و اخبار خبر از پیوستن نویدكیا به بوخوم می داد كه علی منصور زد زیر آواز و گفت مجتبی حقتو خوردن به جات محرمو آوردن. یهو ولوله شد و بچه ها شروع كردن به اظهارنظر. علی منصور گفت اگه مجتبی می رفت بوخوم یه خبرمی دادن چنان روی پل فریر تكل رفته كه دو شقش كرده.

نوازی از اون طرف می گفت: انصافی در راه بوخوم. اكبری می گفت: پیشنهاد وسوسه كننده بوخوم به انصافی... سعید لطفی كه تا بدین لحظه با بچه ها بازی می كرد پرسید چی شد، اكبری گفت محرم رفت بوخوم سعید گفت بیا مجتبی آنقدر نرفتی محرم جات رفت!( ساعت خواب آقا).

17. ماشاءالله صاحب نظر در همه چیز!

اخبار از هر رشته ای كه خبر می داد بچه ها در بارش اظهار نظر می كردن. والیبال؛ نوازی: این دیگه چه قانونیه درآوردن مگه نبردیم پس چرا صعود نكردیم. پس امتیاز اینجا چه كاره است؟ منصوریان: هرچه قانون جدید تو دنیا می یاد به ضرر ایران می شه. كشتی؛ منصوریان: شوروی تو فن كمر تو كمر خیلی قویه. نوازی: آره اونا نمی زارن كه این فن و بردارن. اكبری: راستی شنیدین می خوان سر زدن تو فوتبال و ممنوع كنن؟ نوازی: نمی شه باباهی می یایی سربزنی نمی تونی یهو با دست می گیری...

18. ناهار...

وقت ناهار شد و مجتبی انصافی در كمك كردن حسابی فعال. یه مرتبه علی منصور گفت حاجی( فكری) می دونی چرا انصافی آنقدر كمك می كنه. از دو ساعت پیش تا حالا به من می گه علی آقا كی ناهار می دن گشنمه. بعد كه همه كلی خندیدن علی منصور گفت: خجالت كشیدی خب، حالا خودت و از این بالا پرت كن پائین.

19. خانم فكری دست شما دردنكنه

الحق یك كدبانوی تمام معناداره این حاج محمود فكری. دو، سه رقم غذای خوشمزه درست كرده بود حاج آقا اولیایی می گفت: عروسم با این غذایی كه درست كردی توقع اینها رو بردی بالا از امشب سرخانوماشون غر می زنن كه شما هم باید مثل خانوم حاج محمود بپزید. بعد هم گفت طرز پخت اینهارو برای من بنویس ببرم خونه.

20. نوازی و گیردادن به انصافی

از آنجا كه انصافی پذیرایی می كرد بنده خدا خودش آخر هم رفت كه غذا بخوره تا كفگیر را برداشت نوازی به اكبری گفت بهش بگو زیر توپ زدن كه اینقدر غذاخوردن نمی خواد!!

21. ایندفعه نوبت من بود

نوازی تا چشمش می افتاد به من می گفت حسابتو می رسم . یه بار سعید لطفی خط و نشون كشیدن نوازی رو دید و به كردی پرسید موضوع چیه من هم جریان و تعریف كردم كه آقا چون از شمال پاشده اومده ناراحته و می گه همه این كارها زیرسرتو و هی خط و نشون می كشه برام. سعید رو كرد به نوازی و گفت با فامیل ما چه كار داری نوازی نمی دونم چی گفت كه هر دو زدن زیر خنده اما آنتن ها خبر دادن كه نوازی گفته شوخی می كنم باهاش بابا! بعد یدالله اكبری ازم پرسید این كار پیشنهاد شما بوده گفتم اگه می خوایی مثل نوازی خط و نشون بكشی، نه! اكبری خندید و گفت نه كار خوبی بود دست شما دردنكنه!! ( چه عجب)

22. هر كی دعوا كنه شام می ده

بحث سر این بود كه از فردا به عشق مهمانی و ناهار دادن دعواها شروع می شه. منصوریان گفت نه دیگه از این به بعد هر كی دعوا كنه كل بچه های تیم رو با خانواده هاشون باید ببره رستوران شام بده.

23. خدایا شكر

بعد از ناهار قصد خداحافظی داشتیم كه حاج آقا اولیایی، نوازی و اكبری رو صدا كرد و گفت: یه عكس من تو من بندازید بچه ها دستاشونو دور هم حلقه كردن و عكس گرفتن بعد هم عكس دستجمعی. حاج آقا اولیایی یه مرتبه گیر داد كه دخترم تو هم پاشو بیا عكس بنداز من دوست نداشتم و می خواستم حاجی رو قانع كنم كه متوجه شدم توطئه بچه هاست تانگاشون كردم همه سرشونو بردن بالا و سقف رو نگاه می كردن كه یعنی كار ما نسیت. خداروشكر همه چیز به خیر و خوشی تمام شد. خدا را شكر دلنگرانی هوادارا هم تموم شد. دست خانواده محترم فكری و همسر گرامی اشان درد نكند.

UserName