• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • فیل مغرور
  • شغال ها تمام لاشه های توی جنگل را خورده بودند و دیگر غذایی برای خوردن نداشتند. بنابراین شغال پیر نقشه ای کشید...
  • شاخ گوزن
  • روزی گوزن رفت لب چشمه تا آب بنوشد. وقتی عکس خودش را در آب دید، ...گفت: «کاش شاخ هایم بزرگ تر و پهن تر می شدند.»
  • مامان من کجاست
  • اردک تا چشم هاش و باز کرد دنبال مامانش گشت از خودش پرسید: مامان من کجاست؟ اردک کوچولو تصمیم گرفت خودش بره و مامانش و پیدا کنه،...
  • دندان سالم من
  • من با این که مبدونم باید مواظب دندون هام باشم تا همیشه سالم بمونن ولی بازم شیرینی و شکلات زیاد می خورم و تا میام مسواک بزنم تنبلی میاد سراغم...
  • سیمین بد اخلاق نباش
  • سیمین همیشه عصبانی بود و حرف های بد می زد برای همین هیچ کس باهاش دوست نمی شد و همیشه در حیاط کودکستان تنها بود تا این که....
  • گاو شکمو
  • روزی روزگاری در یک طویله بزرگ حیوانات زیادی زندگی می کردند . یکی از این حیوانات گاو شکمویی بود که هر چی غذا می خورد سیر نمی شد تا این که....
  • گرک و روباه
  • روزی از روزها گرگ بدجنسی بود که روباهی زند گی می کرد روابه به دنبال راه حل بود تا از دست گرگ فرار کند تا این که......
  • ببر و مرد مسافر
  • یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در روزی از روزها دو مرد مسافر ببر بسیار بزرگی را در قفس انداختند و ببر وحشی را اسیر کردند .
  • پیرمرد و چغندر
  • روزی روزگاری پیرمرد کشاورزی با خانواده اش در یک مزرعه کوچک زندگی می کردند . پیرمرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید بیدار می شد و کار می کرد . گاو ها را میدوشید ، طویله را تمیز می کرد ، به حیوانات آب و علف داد ،
  • روزه کله گنجشکی
  • مریم و مینا با این که خیلی کوچولو هستند ولی تصمیم گرفتند روزه بگیرند . پس صبح زود همراه پدر مادرشون از خواب بیدادار شدند تا این که....
  • گنجشک فراموش کار
  • یکی بود یکی نبود یه گنجشک کوچکی بود که بسیار فراموش کار بودیک روز تصمیم گرفت به خانه دوستش برود ولی در راه....
  • تافی ببر کوچولو
  • تافی، ببر کوچولویی بود که داشت بین شاخ و برگ درخت ها بازی می کرد. این ور می دوید، اون ور می دوید و از روی این درخت به اون درخت دنبال شاپرک ها می کرد. یك هو یک باد تند آمد و درخت ها را تکان داد. تافی محکم شاخه یک درخت را گرفت.
  • کرم کوچولو ترسو
  • کرم کوچولو از همه سیار ترسو بود و از اینکه در کنار دوستانش صحبت کند خجالت میکشید تا اینکه با مادر شمشورت کرد و تصمیم گرفت....
  • مرغابی عروسکی من
  • یک مرغابی عروسکی دارم که همیشه برایش قصه می گویم و پرهایش را ناز می کنم. دیشب به او گفتم:دوست نداری توی رودخانه شنا کنی
  • سگ ولگرد و استخوان
  • روزی از روزها، یک سگ ولگرد به دنبال غذا می گشت که به یک مغازه قصابی رسید. او یک تکه استخوان پیدا کرد که مقداری گوشت به اون چسبیده بود.
  • پسرک فقیر
  • روزی روزگاری پسرک فقیری بود که در خیابان ها گل می فروخت، پسرک پدری مریض داشت و مادرش از پدر پرستاری می کرد. ...
  • تالار اسرارآمیز (3)
  • غول پسرک را در دستش گرفت و او را کمی فشار داد که پسرک دادی از درد کشید و توجه غول را جلب کرد. ...
  • تالار اسرار آمیز(1)
  • در دهکده ای دور پسری زندگی می کرد که بسیار پرخور بود. هر چه که مادرش می پخت را می خورد ولی باز هم سیر نمی شد. ...
  • روز برفی
  • در آن كوه بزرگ خانه كوچك مك بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه خیلی كوچكی در میانه راه بالائی كوه بن مكدیو در اسكاتلند زندگی می كرد. ...
  • دماغ فندقی و مورچه ها
  • در روزگاران خیلی قدیم، در عصر یخ، پسر بچه ای به نام دماغ فندقی در یک غار با پدر و مادرش زندگی می کرد. او یک فیل دست آموز به نام دو چشمی داشت. ...
  • انعکاس زندگی
  • روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. ...
  • جنِ جعبه موزیک
  • پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جادۀخاکی که نزدیک به کارخانۀ کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت...
  • گربه چشم آبی
  • در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. ...
  • از همین حالا
  • خیلی دیر شده بود.یواشکی توی حیاط را نگاه کردم. هیچکس توی حیاط نبود، حتی خانم ناظم...
  • حورا
  • حورا و مادرش به پشت در مدرسه می رسند. مادر می خواهد او را در مدرسه ثبت مان کند...
  • یک اشتباه
  • پدر بزرگم، بهترین دوست من بود. وقتی در حیاط را باز کردم، با دیدن عصای پدر بزرگ که گوشه حیاط بود، انگار دنیا را به من دادند...
  • یک تیغ تیغی بود
  • یک جوجه تیغی بود، عصبانی خیلی خیلی عصبانی، آن قدر که تا عصبانی می شود، تیغ هایش را این و رو آن ور پرت می کرد. ...
  • آسمان خراش
  • فرعون بر تخت بلندش نشسته بود و به نقشه ای که برای نابودی موسی و طرفدارانش کشیده بود فکرمیکرد. ...
  • سوسمار هنرمند
  • یکی بود یکی نبود. جنگلی بود سبز و خرم که پر از حیوانات ریز و درشت بود...
  • ماهی دیل
  • در روزگاران دور، برکه ای بود که ماهی های زیادی در آن زندگی می کردند...
  • هدیه ملکه زنبورها
  • روزی، روزگاری دو تا امیرزاده بودند. آن ها تصمیم گرفتند از خانه و زندگی خود دور شوند و در بیابان و کوه و جنگل زندگی کنند. ..
  • غول و خیاط پررو
  • در زمان های قدیم، خیاطی زندگی می کرد که خیلی از خود راضی و خسیس بود...
  • طاووس و لاک پشت
  • روزی روزگاری، یک طاووس و یک لاک پشتی بودند که با هم دوست صمیمی بودند...
  • داستان گربه عصبانی
  • در سرزمینی دوردست که خورشید به روشنی می درخشید و پرندگان آوازهای قشنگ سر می دادند،باغ بزرگی بود پر از حیوانات، با شکل ها، اندازه ها و رنگ های مختلف...
  • از مورچه ها یاد بگیریم
  • زمستان سخت از راه رسید. شب و روز از آسمان برف می بارید. خانه های سنگی که مردان و زنان در آن ها زندگی می کردند، زیر برف بود...
  • سه بچه خوک
  • یكی بود، یكی نبود، زیر گنبد كبود در جنگلی، خوكی با سه پسرش زندگی می كرد. اسم بچه ها به ترتیب مومو، توتو، بوبو بود ...
  • قصه شیرین روباه و خروس از مرزبان نامه
  • خروسی بود پرطلایی و تاج قرمزی که خیلی قشنگ بود. یک روز خروس همان طور که دانه برمی چید، رفت و رفت تا از ده دور شد. یک دفعه سرش را بلند کرد، روباهی دوان دوان به طرفش می آمد...
  • سرزمین مرده ها و زنده ها
  • سرزمینی بود آن طرف دنیا. توی این سرزمین تا یکی عطسه می کرد، می افتاد و می مرد. تا یکی سرفه ی کرد، می افتاد و می مرد...
  • عنکبوت بی تار
  • عنکبوت روی درخت توت بازی می کرد. چشمش افتاد به یک کرم ابریشم. کرم ابریشم پیله می بافت...
  • مندان شهر
  • ضحاك، پادشاه هفت سرزمین جهان بود و هر شب خوابی آشفته می دید...
  • من یک گرگ هستم!
  • حضرت یعقوب (ع) دوزاده پسر داشت. اسم یکی از این پسرها یوسف بود. او نُه سال داشت و برادرش بنیامین هفت ساله بود. آن دو از برادرهای دیگر کوچک تر بودند...
  • هدیه گنجشک
  • گنجشک توی قفس کنار شکارچی بود، شکارچی هم زیر سایه درخت دراز کشیده بود. گنجشک به حرف آمد و گفت: ...
  • سفر انار
  • یکی بود. یکی نبود. یک انار بود روی درخت. می خواست سفر کنی. به کجا؟ به زمین...
  • به خاطر یک هویج
  • نوک حنایی با بگ بگ توی کوچه دنبال بازی می کردند. این دنبال او و او دنبال این. خسته شدند و پیش هم ایستادند...