• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
  • تولد لاک پشت ها
  • سارا خیلی خوشحال و هیجان زده بود. آن ها روزهای زیادی منتظر بودند تا بچه لاک پشت های کنار ساحل از تخم بیرون بیایند و بالاخره آن شب وقتش بود و پدر سارا قصد داشت او را برای دیدن بچه لاک پشت ها به ساحل ببرد. به خاطر همین سارا و پدرش آن شب خیلی زود از خواب بید
  • جشن تولد پروانه
  • گوشه ی یک باغچه ی زیبا، مراسم جشن تولد به پا شده بود. گل سرخ، گل یاس ، شاپرک، زنبور عسل و سنجاقک... مهمون های این جشن تولد بودند.
  • نگاه قشنگ بابا
  • مدتها بود که داشتم فکر می کردم برای روز پدر چه هدیه ای برای پدرم بخرم. اما با پول کمی که من داشتم هیچ چیز نمی توانستم بخرم.
  • هدیه ی روزپدر
  • دو روز به سیزده رجب مانده،مادر به سپیده گفت:«دخترم،دو روز دیگر روز میلاد علی(ع) و روز پدر است، ما در این روز به آرامگاه پدرت می رویم و برایش فاتحه می خوانیم،چون این تنها هدیه ای است که می توانیم به او بدهیم.»
  • نهنگ غرغرو
  • روزی روزگاری نهنگی در یک دریاچه ی کوچک نمکی زندگی می کرد که اسمش جیلی بود.
  • روزی که بچه ها معلم شدند
  • کلاس اونقدر شلوغ بود که که هیچ کس متوجه نمی شد بغل دستی اش چی میگه. هر کسی مشغول کاری بود. مریم و مینا داشتند در مورد درس جدید ریاضی با هم صحبت می کردند
  • وزغ بی دندون
  • سال ها قبل جادوگری بود که یک جادوی غیرعادی اختراع کرده بود. هر کسی از این جادو استفاده می کرد دندان هایی زیبا در دهانش نمایان می شد.
  • حساسیت زنبوری
  • زنبوری مریض شده بود و هی عطسه می کرد و می گفت: زیچّی...زیچّی ...
  • رازهایی درباره ی لولو
  • قلیچه از زمانی که یک نی نی بود از لولو می ترسید. او شبهای زیادی را به خاطر ترس از لولو ،زیر پتو می خوابید در حالیکه هوا گرم بود و تحمل پتو سخت بود.
  • خفاش‌های حیله‌گر
  • سال ها قبل، حیوان ها پادشاهی نداشتند برای همین حیوان ها می گفتند: شیر باید پادشاه جنگل شود. و پرندگان می گفتند: باز پرنده باید پادشاه شود. حیوانات جنگل و پرندگان با هم بحث و دعوا کردند اما به نتیجه ای نرسیدند.
  • سه پروانه‌ی کوچولو
  • سه پروانه به رنگ های سفید و قرمز و زرد در باغی زندگی می کردند. آن ها با هم برادر بودند و همدیگر را بسیار دوست داشتند.
  • دزدان دریایی
  • هوا بسیار گرم بود خورشید بالای سر ما قرار گرفته بود صدای مرغان دریایی همه ی فضا را پر کرده بود من درکابین پایین کشتی در حال کشیدن آب از بشکه بودم و سخت فکرم مشغول ناخدا نادر که الان چه بلایی به سرش می آید.
  • خاطرات جوجه کلاغ
  • مامان کلاغه توی لانه نبود من تنها بودم. گریه ام گرفت اشک هایم چک چک توی لانه ی همسایه چکید.
  • درخت اسرارآمیز
  • پدر به پسر گفت: امروز خیلی کار کردیم بهتر است کمی استراحت کنیم و بعد به خانه برگردیم.
  • پادشاه یک ستاره
  • حالا شما در حال تماشای یک پادشاه هستید. یک پادشاه که برای خودش یک قصر خیلی کوچک دارد. خب! حالا زیاد توی چشم هایش زل نزنید چون ممکن است...
  • آرزوی کوه کوچک
  • در کوهستان، یک کوه کوچک بود که قدش به آسمان نمی رسید. او هیچ وقت نتوانسته بود سرش را از بین ابرها عبور دهد.
  • الاغ حکیم!
  • الاغ خاکستری دوست داشت یک جهانگرد بشود و همه ی دنیا را ببیند. او راجع به جهانگردی چیزهای زیادی شنیده بود.
  • خاطرات یک جوجه
  • دور اتاق راه می رفتم بابای خانه من را ندید نزدیک بود پای گنده اش را روی سرم بگذارد زود فرار کردم توی جعبه قایم شدم وای وای.
  • ماجرای من و پنبه
  • همیشه از پدرم خواهش می کردم که برایم یک خرگوش بخرد اما او می گفت خرگوش حیوانی نیست که بتوان آن را در قفس نگه داری کرد.
  • معلّم دانشمندها
  • علی: آقا معلم گفته باید تحقیق کنیم. موضوعش خیلی سخت نیست. کافی است زندگی نامه یکی از دانشمندان اسلامی را بنویسیم و سر کلاس ببریم. همه ی بچه ها کارشان را شروع کرده اند.
  • گندمک و برنجک
  • روزی روزگاری یک دانه گندم و یک دانه برنج با هم عروسی کردند. دوتایی دست هم را گرفتند و رفتند تا برای خودشان خانه بسازند.
  • خرگوش پیر و نوه‌ی نجارش
  • در کنار یک درخت چنار، یک خرگوش پیر زندگی می کرد. او تنها بود اما قرار بود به زودی نوه اش تیسوتی پیش او بیاید و با او زندگی کند.
  • آقای پیر پیری
  • آقای پیرپیری رفت مطب دکتر پیری؛ اما او رفته بود مسافرت و یک دکتر جوان آمده بود به جایش.
  • چگونه بسیجی شدم (2)
  • مادر مینا از اتاق بیرون رفت و آن دو نفر را با هم تنها گذاشت. مینا با لحنی محکم گفت: «بفرمایید می شنوم».
  • سرگذشت یک دانه برف
  • یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند .
  • قصه پیشی و پاندا (2)
  • پیشی کوچولو وقتی فهمید که چه بلایی به سر جنگل پانداها آمده خیلی ناراحت شد. به پاندا کوچولو گفت: غصه نخور، همه ی بچه های مدرسه دوستت دارند.
  • قصه پیشی و پاندا (1)
  • در جنگل سبز همه ی بچه های حیوانات به مدرسه می رفتند و خانم آهو به آنها درس می داد. بچه ها خانم آهو را خیلی دوست داشتند.
  • بادبادک و کلاغ
  • بادبادک بالا رفت و بالا رفت تا به اوج رسید. باد مثل یک تاکسی بادبادک را سوار کرده بود و این طرف و آن طرف می برد.
  • سفر دور هلی کوپتر
  • هلی کوپتر باید به سفر می رفت. به یک سفر دور. او باید به یک منطقه ی سردسیر سفر می کرد. پس باید وسایلی با خودش برمی داشت که در این سفر به دردش بخورد.
  • بیچاره گندمها (2)
  • ابر وباد و ماه و خورشید و زمین و ... همه با هم کار کردند و کار کردند و کار کردند تا بالاخره جوانه ها بزرگ شدند و هر کدام یک خوشه ی پر از گندم شدند.
  • بیچاره گندمها
  • دانه های گندم زیر خاک بودند و همه چیز تاریک بود. خورشید تمام روز کار می کرد و کار می کرد و به زمین می تابید.
  • داستان‌های خیالی میثم
  • پشت خانه ی میثم یک زمین بزرگ خاکی بود. و آن طرف تر ،مزرعه ی گندم بود. میثم گاهی برای بازی به آنجا می رفت.
  • سفر به غدیر (2)
  • ایستگاه تحقیقاتی حال و هوای دیگری دارد. سعیده در ادامه گزارش می گوید:اکنون رسول خدا فرمود: من همین جا می مانم.
  • سفر به غدیر (1)
  • سعید و سعیده سوار بر سفینه زمان شده بودند. این خواهر و برادر می خواستند از قرن پانزدهم هجری قمری به چهارده قرن پیش سفر کنند. آن دو تصمیم داشتند به دورانی برگردند که رسول خدا در آن زندگی می کرد. سعید
  • سرنوشت ببر
  • آقای ببر مدتی بود دنبال یه جای خوب برای زندگی می گشت او از راه دوری اومده بود و حالا جنگل سبز رو پیدا کرده بود.
  • وقتی پرنده شدم...
  • جینو پسر بچه ای بود که عاشق پرنده ها بود و پرنده های زیادی پیش خودش نگهداری می کرد. اما فقط زندگی با پرنده ها او را راضی نمی کرد او آرزو داشت خودش یک پرنده باشد.
  • ماجرای آسانسور
  • سر ظهر بود که محسن زنگ خانه مان را زد. من هم با عجله کتانی هایم را پوشیدم و رفتم بیرون. خوشبختانه مامان توی آشپزخانه بود و متوجه رفتن من نشد.
  • بهترین بابای دنیا
  • امروز قرار بود همه ی پدر ها بیان مدرسه منم دیشب به بابام گفتم بیاد ولی راستشو بخواین دل شوره دارم.
  • داستان پسرک تنبل
  • روزی روزگاری پسری با مادرش در یک کلبه ی کوچک در روستایی بزرگ زندگی می کرد. آن ها بسیار فقیر بودند و پیرزن با کار کردن در خانه های مردم پول کمی بدست می آورد، اما پسرش هیچ کاری نمی کرد و بسیار تنبل بود
  • آرزوی معلم شدن
  • مامان گفت:«حواست رو حسابی جمع کن؛ امروز دانش آموز نیستی، بلکه خانم معلم هستی.» راه می افتم به مدرسه که می رسم دلهره ام بیشتر می شود.
  • سفر پر ماجرای خرس كوچولو
  • تابستان به پایان رسیده بود. خرس كوچولو و پسر مهربان روزهای خوبی را در جنگل با هم گذرانده بودند. خرس كوچولو، پسر مهربان را بهترین دوست خودش می دانست و آرزو داشت آن دو همیشه كنار هم باشند.
  • خانه چوبی قشنگ (2)
  • بچه گنجشک حالش دیگر خوب شده بود. آواز می خواند و بالا پایین می پرید علی کوچولو با خوشحالی به اتاق دوید تا این خبر را به مادرش بدهد: «مامان، مامان ...»
  • شیر دانا
  • یکی بود یکی نبود در جنگلی پر از حیوانات متنوع که در کمال آرامش در کنار هم زندگی می کردند شیری دانا و صبور بود به اسم سلطان جنگل.
  • دوستی دخترک و ماهیها
  • دختر مهربانی با مادربزرگ پیرش در کنار رودخانه ای زندگی می کرد. مادربزرگ او آنقدر کهنسال بود که نمی توانست همه ی کارهای خانه را به تنهایی انجام دهد.
  • مورچه ی تنها(2)
  • مورچه دیگر نه صاحب لانه بود و نه خانواده و نه هیچ دوست و نه غذایی برای خوردن، تازه مصیبت او شروع می شد.
  • مورچه‌ی تنها(1)
  • یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک منطقه خوش آب و هوا دره ای بود بسیار زیبا که در آن مورچه هایی برای خود لانه درست کرده بودند و زندگی خوشی داشتند .