• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
  • حساسیت زنبوری
  • زنبوری مریض شده بود و هی عطسه می کرد و می گفت: زیچّی...زیچّی ...
  • رازهایی درباره ی لولو
  • قلیچه از زمانی که یک نی نی بود از لولو می ترسید. او شبهای زیادی را به خاطر ترس از لولو ،زیر پتو می خوابید در حالیکه هوا گرم بود و تحمل پتو سخت بود.
  • خفاش‌های حیله‌گر
  • سال ها قبل، حیوان ها پادشاهی نداشتند برای همین حیوان ها می گفتند: شیر باید پادشاه جنگل شود. و پرندگان می گفتند: باز پرنده باید پادشاه شود. حیوانات جنگل و پرندگان با هم بحث و دعوا کردند اما به نتیجه ای نرسیدند.
  • سه پروانه‌ی کوچولو
  • سه پروانه به رنگ های سفید و قرمز و زرد در باغی زندگی می کردند. آن ها با هم برادر بودند و همدیگر را بسیار دوست داشتند.
  • دزدان دریایی
  • هوا بسیار گرم بود خورشید بالای سر ما قرار گرفته بود صدای مرغان دریایی همه ی فضا را پر کرده بود من درکابین پایین کشتی در حال کشیدن آب از بشکه بودم و سخت فکرم مشغول ناخدا نادر که الان چه بلایی به سرش می آید.
  • خاطرات جوجه کلاغ
  • مامان کلاغه توی لانه نبود من تنها بودم. گریه ام گرفت اشک هایم چک چک توی لانه ی همسایه چکید.
  • درخت اسرارآمیز
  • پدر به پسر گفت: امروز خیلی کار کردیم بهتر است کمی استراحت کنیم و بعد به خانه برگردیم.
  • پادشاه یک ستاره
  • حالا شما در حال تماشای یک پادشاه هستید. یک پادشاه که برای خودش یک قصر خیلی کوچک دارد. خب! حالا زیاد توی چشم هایش زل نزنید چون ممکن است...
  • آرزوی کوه کوچک
  • در کوهستان، یک کوه کوچک بود که قدش به آسمان نمی رسید. او هیچ وقت نتوانسته بود سرش را از بین ابرها عبور دهد.
  • الاغ حکیم!
  • الاغ خاکستری دوست داشت یک جهانگرد بشود و همه ی دنیا را ببیند. او راجع به جهانگردی چیزهای زیادی شنیده بود.
  • خاطرات یک جوجه
  • دور اتاق راه می رفتم بابای خانه من را ندید نزدیک بود پای گنده اش را روی سرم بگذارد زود فرار کردم توی جعبه قایم شدم وای وای.
  • ماجرای من و پنبه
  • همیشه از پدرم خواهش می کردم که برایم یک خرگوش بخرد اما او می گفت خرگوش حیوانی نیست که بتوان آن را در قفس نگه داری کرد.
  • معلّم دانشمندها
  • علی: آقا معلم گفته باید تحقیق کنیم. موضوعش خیلی سخت نیست. کافی است زندگی نامه یکی از دانشمندان اسلامی را بنویسیم و سر کلاس ببریم. همه ی بچه ها کارشان را شروع کرده اند.
  • گندمک و برنجک
  • روزی روزگاری یک دانه گندم و یک دانه برنج با هم عروسی کردند. دوتایی دست هم را گرفتند و رفتند تا برای خودشان خانه بسازند.
  • خرگوش پیر و نوه‌ی نجارش
  • در کنار یک درخت چنار، یک خرگوش پیر زندگی می کرد. او تنها بود اما قرار بود به زودی نوه اش تیسوتی پیش او بیاید و با او زندگی کند.
  • آقای پیر پیری
  • آقای پیرپیری رفت مطب دکتر پیری؛ اما او رفته بود مسافرت و یک دکتر جوان آمده بود به جایش.
  • چگونه بسیجی شدم (2)
  • مادر مینا از اتاق بیرون رفت و آن دو نفر را با هم تنها گذاشت. مینا با لحنی محکم گفت: «بفرمایید می شنوم».
  • سرگذشت یک دانه برف
  • یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند .
  • قصه پیشی و پاندا (2)
  • پیشی کوچولو وقتی فهمید که چه بلایی به سر جنگل پانداها آمده خیلی ناراحت شد. به پاندا کوچولو گفت: غصه نخور، همه ی بچه های مدرسه دوستت دارند.
  • قصه پیشی و پاندا (1)
  • در جنگل سبز همه ی بچه های حیوانات به مدرسه می رفتند و خانم آهو به آنها درس می داد. بچه ها خانم آهو را خیلی دوست داشتند.
  • بادبادک و کلاغ
  • بادبادک بالا رفت و بالا رفت تا به اوج رسید. باد مثل یک تاکسی بادبادک را سوار کرده بود و این طرف و آن طرف می برد.
  • سفر دور هلی کوپتر
  • هلی کوپتر باید به سفر می رفت. به یک سفر دور. او باید به یک منطقه ی سردسیر سفر می کرد. پس باید وسایلی با خودش برمی داشت که در این سفر به دردش بخورد.
  • بیچاره گندمها (2)
  • ابر وباد و ماه و خورشید و زمین و ... همه با هم کار کردند و کار کردند و کار کردند تا بالاخره جوانه ها بزرگ شدند و هر کدام یک خوشه ی پر از گندم شدند.
  • بیچاره گندمها
  • دانه های گندم زیر خاک بودند و همه چیز تاریک بود. خورشید تمام روز کار می کرد و کار می کرد و به زمین می تابید.
  • داستان‌های خیالی میثم
  • پشت خانه ی میثم یک زمین بزرگ خاکی بود. و آن طرف تر ،مزرعه ی گندم بود. میثم گاهی برای بازی به آنجا می رفت.
  • سفر به غدیر (2)
  • ایستگاه تحقیقاتی حال و هوای دیگری دارد. سعیده در ادامه گزارش می گوید:اکنون رسول خدا فرمود: من همین جا می مانم.
  • سفر به غدیر (1)
  • سعید و سعیده سوار بر سفینه زمان شده بودند. این خواهر و برادر می خواستند از قرن پانزدهم هجری قمری به چهارده قرن پیش سفر کنند. آن دو تصمیم داشتند به دورانی برگردند که رسول خدا در آن زندگی می کرد. سعید
  • سرنوشت ببر
  • آقای ببر مدتی بود دنبال یه جای خوب برای زندگی می گشت او از راه دوری اومده بود و حالا جنگل سبز رو پیدا کرده بود.
  • وقتی پرنده شدم...
  • جینو پسر بچه ای بود که عاشق پرنده ها بود و پرنده های زیادی پیش خودش نگهداری می کرد. اما فقط زندگی با پرنده ها او را راضی نمی کرد او آرزو داشت خودش یک پرنده باشد.
  • ماجرای آسانسور
  • سر ظهر بود که محسن زنگ خانه مان را زد. من هم با عجله کتانی هایم را پوشیدم و رفتم بیرون. خوشبختانه مامان توی آشپزخانه بود و متوجه رفتن من نشد.
  • بهترین بابای دنیا
  • امروز قرار بود همه ی پدر ها بیان مدرسه منم دیشب به بابام گفتم بیاد ولی راستشو بخواین دل شوره دارم.
  • داستان پسرک تنبل
  • روزی روزگاری پسری با مادرش در یک کلبه ی کوچک در روستایی بزرگ زندگی می کرد. آن ها بسیار فقیر بودند و پیرزن با کار کردن در خانه های مردم پول کمی بدست می آورد، اما پسرش هیچ کاری نمی کرد و بسیار تنبل بود
  • آرزوی معلم شدن
  • مامان گفت:«حواست رو حسابی جمع کن؛ امروز دانش آموز نیستی، بلکه خانم معلم هستی.» راه می افتم به مدرسه که می رسم دلهره ام بیشتر می شود.
  • سفر پر ماجرای خرس كوچولو
  • تابستان به پایان رسیده بود. خرس كوچولو و پسر مهربان روزهای خوبی را در جنگل با هم گذرانده بودند. خرس كوچولو، پسر مهربان را بهترین دوست خودش می دانست و آرزو داشت آن دو همیشه كنار هم باشند.
  • خانه چوبی قشنگ (2)
  • بچه گنجشک حالش دیگر خوب شده بود. آواز می خواند و بالا پایین می پرید علی کوچولو با خوشحالی به اتاق دوید تا این خبر را به مادرش بدهد: «مامان، مامان ...»
  • شیر دانا
  • یکی بود یکی نبود در جنگلی پر از حیوانات متنوع که در کمال آرامش در کنار هم زندگی می کردند شیری دانا و صبور بود به اسم سلطان جنگل.
  • دوستی دخترک و ماهیها
  • دختر مهربانی با مادربزرگ پیرش در کنار رودخانه ای زندگی می کرد. مادربزرگ او آنقدر کهنسال بود که نمی توانست همه ی کارهای خانه را به تنهایی انجام دهد.
  • مورچه ی تنها(2)
  • مورچه دیگر نه صاحب لانه بود و نه خانواده و نه هیچ دوست و نه غذایی برای خوردن، تازه مصیبت او شروع می شد.
  • مورچه‌ی تنها(1)
  • یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک منطقه خوش آب و هوا دره ای بود بسیار زیبا که در آن مورچه هایی برای خود لانه درست کرده بودند و زندگی خوشی داشتند .
  • نیمه ی رمضان
  • ایشان در نیمه های ماه مبارک رمضان متولد شدند و دومین امام شیعیان هستند. نام مبارکشان را خداوند انتخاب نمود. اسمش حسن به معنای خوب و نیکوست. نام مادرشان فاطمه (س) و نام پدرشان علی (ع) است.
  • نمایشگاه نقاشی مانی
  • مانی می خواست در اتاق خودش یک نمایشگاه نقاشی درست کند. او چند نقاشی زیبا کشیده بود و به دیوار اتاق نصب کرده بود.
  • خواب رنگی
  • علی کوچولو، یک خواب رنگی دیده بود، خواب یک توپ رنگی.
  • میخ پیر
  • قاب عکس، ناگهان از روی دیوار افتاد و میخ توی دیوار، دیده شد. اون میخ ،دیگه پیر و فرسوده شده بود. دیگه وقتش بود که بازنشسته بشه و حسابی استراحت کنه. اما هنوز نصفش توی دیوار بود و نمی تونست بیرون بیاد.
  • سوغاتی
  • علی کوچولو جلو در خانه نشسته بود و با خودش فکر می کرد که: «دیگر امروز باید بیاید!» رضا به او گفته بود که احمد امروز یا فردا و یا پس فردا می آید.
  • سخنرانی کرمها
  • سالن پذیرایی پر از کرمهای ریز و درشت بود. همه سر جاهایشان نشسته بودند تا به سخنرانی دو تا از بدجنسترین کرمها گوش بدن.
  • مترسک شجاع (2)
  • یک روز بعدازظهر که مترسک محکم و استوار سر جایش ایستاده بود یک کبوتر چاهی به طرف اش آمد. مترسک سعی کرد کبوتر را بترساند، اما کبوتر با اینکه ترسیده بود باز هم جلوتر آمد تا وقتی که این جرأت را به خودش داد و روی دست مترسک نشست.