• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • دوربین کوچولو
  • دوربین کوچولو توی مغازه عکاسی زندگی می کرد. رو به روی مغازه یک پارک قشنگ بود. دلش می خواست قشنگ ترین عکس دنیا را بگیرد...
  • بادمجان خال خالی
  • تابستان بود. هوا گرم بود. پوست بادمجان وَر آمده بود. بادمجان نگاهی به پوست مشکی و براقش انداخت و با ناراحتی غُرغُر کرد:...
  • زرافه مهربون
  • خال خالی زرافه خوب و مهربونی است، اما حیوانات جنگل از او می ترسیدند و...
  • کرم سیب خور
  • یک سیب بود که تو دلش دو تا دانه ای قهوه ای داشت، دانه ها می خواستند ازسیب بیرون بروند ولی هر چی زور زدند نشد...
  • جنگ و صلح
  • خانم اردک لنگ های حمام روی طنابی که عنکبوت بافته بود پهن می کند تا...
  • زمین داره فرو می ریزه
  • در روزگاران قدیم سنجابی بود که از همه چیز می ترسید و دائم می گفت.... ...اگه آسمون بیفته رو سرمون چی می شه؟
  • قل قلی
  • باد قِل قِلی را فوت می کرد، قِل قِلی می رفت به چپ و راست.خوشحال و خندان با باد بازی می کرد و ...
  • گربه تنبل را موش طبابت می کند
  • می گویند: در زمان های قدیم پیرزن نخ ریسی بود که از چند سال پیش شوهرش مرده بود و با دو تا گربه اش زندگی می کرد. اسم یکی از گربه ها عروس بود و اسم یکیش هم ملوس. گربه عروس خیلی زرنگ بود و روزی نبود که چند تا موش نگیرد و سبیلی چرب […]

    The post

  • توپ قرمز
  • مشکی یک مورچه سیاه مهربان بود. او با مورچه قرمزی به نام سرخک دوست بود و...
  • گله ای که چوپان نداشت
  • مراد، چوپان بود. همه او را مراد چوپان صدا می زند. مردم روستا، روزی چندبار سراغ گاو و گوسفندهایشان را از او می گرفتند...
  • اگر جای او بودم
  • خرگوشت زیر درخت کاج نشستن و با گریه گفت: «توی لانه مان تونل کَندم و مامانم عصبانی شده. با من قهر کرده.»و...
  • گرگ گُنده و خِپِله ماهی
  • دشت سرسبزی بود که توی آن یک گرگ گنده زندگی می کرد. توی آن دشت، یک برکه پر آب بود که خِپِله ماهی تویش زندگی می کردو...
  • حکایت مرد فقیر
  • در روزگاران قدیم مرد فقیری زندگی می کرد که تمام داراییش یک دست لباسی بود که به تن داشت و کیسه ای برای گدایی. از شهری به شهری و از روستایی به روستایی دیگر می رفت و گدایی می کرد...
  • میخ میخی
  • یه نیمکت چوبی تو پارک بود،ولی میخ میخی. هرکه میخ هایش را می دید می گفت:وای میخ! بعد هم می رفت. روی میخ میخی هیچ وقت هیچ کس نمی نشست...
  • برگه شعر من
  • بهاره این طرف را نگاه کرد،آن طرف را نگاه کرد. ولی پیدا نکرد؟...
  • آقای زرافه
  • چند روزی بود که حیوانیبا گردنی بلند توی جنگل آمده بود همه حیوانات جنگل ازش می ترسیدند تا این که...
  • شتر لنگ
  • روزی روزگاری در یک بیابان شتری زندگی می کرد که با شترهای دیگر فرق داشت. فرق او این بود که لنگ لنگان راه می رفت...
  • پسرک بازیگوش
  • ا پسر بچه ای با سرعت شروع به دویدن کرد واز آن جا فرار کردو...
  • خرگوش ابری
  • خرگوشک قصه ما توی جنگل یه شیشه در بسته پیدا کرد شیشه را برداشت و چیز بسیار عجیبی دید و...
  • فیل مغرور
  • شغال ها تمام لاشه های توی جنگل را خورده بودند و دیگر غذایی برای خوردن نداشتند. بنابراین شغال پیر نقشه ای کشید...
  • شاخ گوزن
  • روزی گوزن رفت لب چشمه تا آب بنوشد. وقتی عکس خودش را در آب دید، ...گفت: «کاش شاخ هایم بزرگ تر و پهن تر می شدند.»
  • مامان من کجاست
  • اردک تا چشم هاش و باز کرد دنبال مامانش گشت از خودش پرسید: مامان من کجاست؟ اردک کوچولو تصمیم گرفت خودش بره و مامانش و پیدا کنه،...
  • دندان سالم من
  • من با این که مبدونم باید مواظب دندون هام باشم تا همیشه سالم بمونن ولی بازم شیرینی و شکلات زیاد می خورم و تا میام مسواک بزنم تنبلی میاد سراغم...
  • سیمین بد اخلاق نباش
  • سیمین همیشه عصبانی بود و حرف های بد می زد برای همین هیچ کس باهاش دوست نمی شد و همیشه در حیاط کودکستان تنها بود تا این که....
  • گاو شکمو
  • روزی روزگاری در یک طویله بزرگ حیوانات زیادی زندگی می کردند . یکی از این حیوانات گاو شکمویی بود که هر چی غذا می خورد سیر نمی شد تا این که....
  • گرک و روباه
  • روزی از روزها گرگ بدجنسی بود که روباهی زند گی می کرد روابه به دنبال راه حل بود تا از دست گرگ فرار کند تا این که......
  • ببر و مرد مسافر
  • یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در روزی از روزها دو مرد مسافر ببر بسیار بزرگی را در قفس انداختند و ببر وحشی را اسیر کردند .
  • پیرمرد و چغندر
  • روزی روزگاری پیرمرد کشاورزی با خانواده اش در یک مزرعه کوچک زندگی می کردند . پیرمرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید بیدار می شد و کار می کرد . گاو ها را میدوشید ، طویله را تمیز می کرد ، به حیوانات آب و علف داد ،
  • روزه کله گنجشکی
  • مریم و مینا با این که خیلی کوچولو هستند ولی تصمیم گرفتند روزه بگیرند . پس صبح زود همراه پدر مادرشون از خواب بیدادار شدند تا این که....
  • گنجشک فراموش کار
  • یکی بود یکی نبود یه گنجشک کوچکی بود که بسیار فراموش کار بودیک روز تصمیم گرفت به خانه دوستش برود ولی در راه....
  • تافی ببر کوچولو
  • تافی، ببر کوچولویی بود که داشت بین شاخ و برگ درخت ها بازی می کرد. این ور می دوید، اون ور می دوید و از روی این درخت به اون درخت دنبال شاپرک ها می کرد. یك هو یک باد تند آمد و درخت ها را تکان داد. تافی محکم شاخه یک درخت را گرفت.
  • کرم کوچولو ترسو
  • کرم کوچولو از همه سیار ترسو بود و از اینکه در کنار دوستانش صحبت کند خجالت میکشید تا اینکه با مادر شمشورت کرد و تصمیم گرفت....
  • مرغابی عروسکی من
  • یک مرغابی عروسکی دارم که همیشه برایش قصه می گویم و پرهایش را ناز می کنم. دیشب به او گفتم:دوست نداری توی رودخانه شنا کنی
  • سگ ولگرد و استخوان
  • روزی از روزها، یک سگ ولگرد به دنبال غذا می گشت که به یک مغازه قصابی رسید. او یک تکه استخوان پیدا کرد که مقداری گوشت به اون چسبیده بود.
  • پسرک فقیر
  • روزی روزگاری پسرک فقیری بود که در خیابان ها گل می فروخت، پسرک پدری مریض داشت و مادرش از پدر پرستاری می کرد. ...
  • تالار اسرارآمیز (3)
  • غول پسرک را در دستش گرفت و او را کمی فشار داد که پسرک دادی از درد کشید و توجه غول را جلب کرد. ...
  • تالار اسرار آمیز(1)
  • در دهکده ای دور پسری زندگی می کرد که بسیار پرخور بود. هر چه که مادرش می پخت را می خورد ولی باز هم سیر نمی شد. ...
  • روز برفی
  • در آن كوه بزرگ خانه كوچك مك بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه خیلی كوچكی در میانه راه بالائی كوه بن مكدیو در اسكاتلند زندگی می كرد. ...
  • دماغ فندقی و مورچه ها
  • در روزگاران خیلی قدیم، در عصر یخ، پسر بچه ای به نام دماغ فندقی در یک غار با پدر و مادرش زندگی می کرد. او یک فیل دست آموز به نام دو چشمی داشت. ...
  • انعکاس زندگی
  • روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. ...
  • جنِ جعبه موزیک
  • پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جادۀخاکی که نزدیک به کارخانۀ کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت...
  • گربه چشم آبی
  • در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. ...
  • از همین حالا
  • خیلی دیر شده بود.یواشکی توی حیاط را نگاه کردم. هیچکس توی حیاط نبود، حتی خانم ناظم...
  • حورا
  • حورا و مادرش به پشت در مدرسه می رسند. مادر می خواهد او را در مدرسه ثبت مان کند...
  • یک اشتباه
  • پدر بزرگم، بهترین دوست من بود. وقتی در حیاط را باز کردم، با دیدن عصای پدر بزرگ که گوشه حیاط بود، انگار دنیا را به من دادند...
  • یک تیغ تیغی بود
  • یک جوجه تیغی بود، عصبانی خیلی خیلی عصبانی، آن قدر که تا عصبانی می شود، تیغ هایش را این و رو آن ور پرت می کرد. ...