• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
  • به دنبال گنجشک
  • یاران امام، همه دورادور ایشان روی زمین نشسته بودند و به حرف¬های امام گوش می دادند. ناگهان از پنجره ی اتاق، گنجشک کوچکی وارد اتاق شد. پرنده، سر و صدای زیادی به راه انداخت و با جیک جیک کردن، خودش را به در و دیوار می زد.
  • افطار شیرین
  • در خانه¬ی حضرت علی(ع)، سفره ی افطار را پهن کرده بودند، روی سفره یک ظرف آب و پنج قرص نان گذاشته بودند. درهمین موقع مرد فقیری به درخانه آمد و صدا زد: به من کمک کنید،
  • موش تنها
  • یك آقا موشه بود كه در لانه كوچکش زندگی می كرد. آقا موشه خیلی مهربان بود، ولی همیشه غمگین و تنها بود. می دانید چرا؟
  • نان (برکت)
  • تنور خانه داغ بود. حضرت فاطمه(س) خمیرها را یكی پس از دیگری پهن می كرد و به تنور می¬چسباند و بعد نان های تازه را یكی یكی از تنور بیرون می آورد.
  • راه بهشت
  • اگر بهشت می خواهی همان طور که دوست داری مردم با تو رفتار کنند، تو با آن ها رفتار کن و هرچه را که دوست داری دیگران با تو انجام ندهند، تو با آن ها نکن!
  • همسایه مزاحم
  • روزی مردی پیش پیغمبر آمد و شکایت کرد که همسایه اش او را اذیت می کند، پیغمبر فرمود صبرکن
  • کنترل خشم
  • مردی در زمان امام موسی كاظم زندگی می كرد. او بسیار بی ادب بود، تا چشمش به امام می افتاد، به او دشنام می داد (حرف های بد می زد). اما در مقابل این بی ادبی، امام فقط لبخند می زد.
  • دوستی به جای دشمنی
  • روزی، مردی خدمت رسول اکرم(ص) آمد و گفت: ای پیامبر خدا اطرافیانم تصمیم گرفته اند از من دوری و با من دشمنی کنند. آیا من هم حق دارم از آن ها جدا شوم و دشمنشان بدانم؟
  • یک کار خوب
  • مریم که این را دید، بازی را رها کرد، به طرف بی¬بی خانم دوید، کیسه را از روی زمین برداشت و سیب ها را جمع کرد و درآن ریخت. بعد کنار بی بی خانم آمد، یک کیسه ی دیگر هم که پر از پرتقال بود از او گرفت و گفت: «بی بی خانم، من براتون میارم!»
  • مهربانی پیامبر
  • یک روز که پیامبر از خانه¬اش بیرون آمد، خبری از همسایه نشد. روز بعد هم باز خبری از همسایه نشد. روز سوم پیامبر فهمید که او مریض است. فوراً، یک هدیه برای او خرید و به عیادت رفت!
  • عدالت
  • پیامبر وقتی به اتاق برگشتند، پیش بچه ها رفتند و روی زمین کنار آن ها نشستند، اول حسین می خواست کاسه ی آب را از دست پیامبر بگیرد، اما پیامبر با مهربانی کاسه آب را جلوی دهان حسن گرفتند.
  • عیادت
  • امام گفت: «خوب است حتماً، برایش هدیه ای تهیه كنید. هدیه، موجب آرامش خاطر مریض می شود و او را تسكین می دهد.»
  • میزبان مهربان
  • سپس امام(ع) فرمود: پیامبر خدا فرموده است كه صاحبخانه نباید بگذارد مهمان كاری انجام دهد.
  • درخت امید
  • امید که چیزی از حرف های مادرش نفهمیده بود، غمگین شد. هوا خیلی سرد شده بود. بعضی روزها برف می آمد و همه جا را سفید می کرد. امید کنار درختش می رفت، به شاخه های خشک آن دست می کشید
  • رهگذر مهربان
  • مردان فقیر دعوت امام را با خوشحالی پذیرفتند و به خانه ی ایشان رفتند. امام برای مهمانان خود غذای خوب و خوشمزه ای آماده کرده بود. وقتی مهمانان بر سر سفره نشستند، امام شخصاً، به پذیرایی از آنها پرداخت
  • انار
  • بابا به طرف در رفت و آن را باز كرد. مرد فقیری جلوی در ایستاده بود. مرد فقیر گفت:«بدهید در راه خدا!» بابا نگاهی به بی بی كرد و بعد رفت یكی از انارها را برداشت و آن را به مرد فقیر داد. مرد فقیر بی بی و بابا را دعا كرد و رفت.
  • مسجد
  • مادر چادر سفید و فشنگی که برای اکرم آورده بود، سر او انداخت. اکرم شکل فرشته¬ها شده بود. بعد مادر و پدر، دست امین و اکرم را گرفتند و به طرف مسجد رفتند...
  • نماز صحبت با خدا
  • برادرکوچولوی علی بیمار بود. یکی دو روز پیش، برادر کوچولو شلنگ آب حیاط را برداشته بود و می-خواست مثل پدر، گل¬های باغچه را آب بدهد، اما چون خیلی کوچک بود، به¬جای آب دادن به گل¬ها، تنها لباس¬های خود را خیس کرده بود.
  • آب پاک
  • كسانی كه آن جا بودند، پاسخ دادند خیر رسول خدا، آن وقت رسول خدا ادامه دادند، نماز مثل همان نهر آب پاك است كه با هر نمازی كه می خوانید، گناهان شما را، خدا می بخشد.»
  • زندگی آسمانی
  • روزی، حضرت علی(ع) از دسترنج خود گردنبندی برای همسرشان خریدند. روزی دیگر که پیامبر برای دیدن دخترشان رفته بودند، گردنبند را دیدند و به دخترشان فرمودند: هیچ زیوری بالاتر و مهم¬تر از این نیست که تو دختر پیغمبر، همسر علی و مادر امامان معصوم هستی و همه از تو ر
  • دعا
  • روزی امام حسن(ع) و امام حسین(ع) که بچه بودند در یک شب جمعه، مادرشان حضرت فاطمه زهرا(س) را دیدند که بعد از خواندن نماز مشغول دعا کردن هستند.
  • جانوران در قرآن کریم
  • دشمنان پیامبرهر لحظه به غار نزدیك تر و نزدیك تر می شدند و عنكبوت هم با تمام قوا مشغول تنیدن تار بود. سرانجام دشمنان به دهانه غار رسیدند. یكی از آن ها گفت: «حتماً پیامبر وارد غار شده، چون راه دیگری وجود ندارد. بهتر است وارد غار بشویم!»
  • گیاهان در قرآن
  • كبوتركوچولو یك دانه ی گندم پیدا كرد. او خیلی گرسنه بود و دلش می خواست زودتر آن را بخورد. به طرف پدر و مادرش رفت و گفت: «من یك دانه پیدا كردم!» كبوتركوچولو تا این حرف را زد، دانه از نوكش افتاد. هرچه گشت دانه را پیدا نكرد. دانه میان خاك ها، افتاده و گم شده
  • قرآن
  • امین و اكرم، خواهر و برادر بودند. آن ها، عادت داشتند كه هر شب مادرشان برایشان قصه بگوید؛ تا خوابشان برود. یك شب مادر، از امین و اكرم پرسید: بچه ها چه جور قصه ای دوست دارید؟
  • کلام مهربان
  • پیامبر اکرم(ص) نسبت به کودکان، بسیار مهربان بودند. کودکان مدینه دیده بودند که امام حسین(ع) و امام حسن(ع) عزیزان پیغمبر بر دوش ایشان سوار می شوند و پیغمبر، با نوه های خود بازی می کنند.
  • چوپان درغگو
  • یكی بود، یكی نبود، چوپانی بود كه هر روز، گله ی گوسفندانش را به چرا می برد. این چوپان، همیشه دوست داشت سربه سر مردم بگذارد برای همین، یكدفعه فریاد می زد:« گرگ آمد... گرگ آمد!»
  • کمک به ناتوان
  • پیغمبر و یاران از راهی می رفتند بر لب چاه آبی رسیدند. پیرزنی ناتوان، مشکی بر سر چاه گذاشته بود و می خواست از چاه آب بکشد، اما زورش نمی رسید.
  • کوچولو و میوه ها
  • عصر بود. کوچولو جلوی تلویزیون، نشسته بود و مشغول تماشای برنامه ی کودک بود. سبد میوه ها جلوی او روی میز بود.کوچولو چشمش به میوه ها افتاد.
  • غذا نعمت خداست
  • روزی، یکی از خدمتکاران امام جعفرصادق(ع) با نگرانی نزد دوستش آمد و گفت: «نمی¬دانم چه شده است؛ آقا را دیدم که در کنار سفره¬ی غذا، انگار دنبال چیزی می¬گشتند.»
  • تولد مریم
  • قرار بود فردا مریم تولدش را در مهدكودك، كنار خانم مربی و دیگر بچه ها جشن بگیرد. بچه ها خیلی خوشحال بودند، به همین دلیل در حیاط مهدكودك جمع شدند و شروع به صحبت كردند.
  • من این غذا را نمی خورم!
  • آن ها در تورات خوانده بودند كه آخرین پیامبر هرگز غذای حرام نمی خورد. پس مرغی دزدیدند و آن را برای ابوطالب فرستادند.
  • بهترین خانواده
  • كودك هق هق كنان گفت:«چند وقت پیش پدرم شهید شده است. خواهرم هم از دنیا رفته است. مادرم هم چندی پیش برای كاركردن به شهر دیگری رفت. حالا من تنها شده ام.»
  • کوچولوی بهانه گیر
  • اما از کوچولو خبری نبود. می دونین چرا؟ چون کوچولو قایم شده بود! رفته بود زیر میز و قایم شده بود، آخه کوچولو هر غذایی که جلوش میذاشتن، بهانه می گرفت.
  • سفره ی عمو عباس
  • آن طرف ده، زمینی سرسبز با درختانی بلند قرار داشت. بعضی از كشاورزان موقع ظهر در آن جا استراحت میكردند. علی و مهدی از كنار چشمه به كشاورزان خسته نگاه می كردند. عموعباس پیرترین دهقان ده بود كه بسیار خسته و تشنه به نظر می رسید.
  • کوچولوی تنها
  • کوچولو تازه به مهدکودک اومده بود، اما برعکس بچه های دیگه، اصلاً مهدکودک را دوست نداشت. میدونین چرا؟ آخه کوچولو تو مهدکودک هیچ دوستی نداشت. بچه ها با اون بازی نمی کردن و کنارش نمی نشستن.
  • تمیزی چه خوبه
  • یك روز كلاغ كوچولو روی شاخه ی درختی نشسته بود كه یك دفعه دید كلاغ خال خالی ناراحت روی شاخه ی یك درخت دیگر نشسته است. كلاغ كوچولو پر زد و رفت پهلویش و پرسید: «چی شده خال خالی جون؟ چرا این قدر ناراحتی؟»
  • کلید دوستی
  • مینا خیلی خجالتی بود. هر وقت با مادرش به میهمانی می رفت، یا پشت مادرش قایم می شد و یا از اول تا آخر میهمانی در گوشه ای می نشست. نه با کسی حرف می زد و نه چیزی می خورد.
  • اگر خورشید نبود
  • روزی گرم و آفتابی بود. مریم كوچولو در حیاط بازی می كرد، خیلی گرمش شده بود، به خانه دوید تا آب بخورد. مادر درآشپزخانه مشغول درست كردن غذا بود. تا چشمش به مریم افتاد،
  • تنها خداست که همه چیز را می داند
  • دردوران قدیم، افرادی در کنار بزرگان بودند که به مردم می گفتند می توانند از روی گردش ماه و ستاره ها، آینده را پیش گویی کنند، بعضی از مردم آن زمان هم که دانش زیادی نداشتند، حرف های آنها را باور می کردند.
  • فقط خدا
  • دایه جان، از این گردن بند و مهره های آن هیچ کار ساخته نیست، زیرا کسی که مرا از همه ی خطرها حفظ می نماید، خدای من است
  • غار حرا
  • پیامبر مثل شب های دیگر در غار حرا مشغول عبادت بود، ناگهان آسمان درخشید و فرشته ای به حضرت محمد(ص) نزدیک شد و گفت: «بخوان محمد .»
  • قصه ی فصل ها
  • علی و محسن، دو برادر بودند. علی، هوای گرم را دوست داشت تا بتواند آب تنی ك ند، در حیاط مهدكود كبا بچه ها بازی ك ند و از نور قشنگ آفتاب لذت ببرد. اما محسن، برعكس او، به برف بازی علاقه ی زیادی داشت
  • قصه چیست؟
  • قصه یكی از میراث های کهن جامعه بشری است که در هر شرایط و روزگار، به نسل ها منتقل می شود. قصه، علیرغم پیدایش رسانه های دیداری، شنیداری و تصویری، نه تنها ارزش و جایگاه خود را حفظ نموده،
  • تولد لاک پشت ها
  • سارا خیلی خوشحال و هیجان زده بود. آن ها روزهای زیادی منتظر بودند تا بچه لاک پشت های کنار ساحل از تخم بیرون بیایند و بالاخره آن شب وقتش بود و پدر سارا قصد داشت او را برای دیدن بچه لاک پشت ها به ساحل ببرد. به خاطر همین سارا و پدرش آن شب خیلی زود از خواب بید
  • جشن تولد پروانه
  • گوشه ی یک باغچه ی زیبا، مراسم جشن تولد به پا شده بود. گل سرخ، گل یاس ، شاپرک، زنبور عسل و سنجاقک... مهمون های این جشن تولد بودند.
  • نگاه قشنگ بابا
  • مدتها بود که داشتم فکر می کردم برای روز پدر چه هدیه ای برای پدرم بخرم. اما با پول کمی که من داشتم هیچ چیز نمی توانستم بخرم.
  • هدیه ی روزپدر
  • دو روز به سیزده رجب مانده،مادر به سپیده گفت:«دخترم،دو روز دیگر روز میلاد علی(ع) و روز پدر است، ما در این روز به آرامگاه پدرت می رویم و برایش فاتحه می خوانیم،چون این تنها هدیه ای است که می توانیم به او بدهیم.»
  • نهنگ غرغرو
  • روزی روزگاری نهنگی در یک دریاچه ی کوچک نمکی زندگی می کرد که اسمش جیلی بود.
  • روزی که بچه ها معلم شدند
  • کلاس اونقدر شلوغ بود که که هیچ کس متوجه نمی شد بغل دستی اش چی میگه. هر کسی مشغول کاری بود. مریم و مینا داشتند در مورد درس جدید ریاضی با هم صحبت می کردند
  • وزغ بی دندون
  • سال ها قبل جادوگری بود که یک جادوی غیرعادی اختراع کرده بود. هر کسی از این جادو استفاده می کرد دندان هایی زیبا در دهانش نمایان می شد.