• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • پنگی کوچولو: قسمت دوم
  • کشتی رفت و رفت و هر چه قدر از سرزمین قطب دورتر می شد هوا گرم و گرم تر می شد. چند روز در راه بودند تا این که... بالاخره انتظار به سررسید....
  • پنگی کوچولو- قسمت اول
  • خیلی دورتر از این جا، در سرزمین قطب یک پنگوئن کوچولو با خانواده اش زندگی می کرد. او واقعا آن جا را دوست داشت ...
  • دندان عقل
  • بالأخره یک صندلی خالی می شود. روی آن می نشینم. جلویم پنجره است و....
  • تمشک
  • تمشک ها برق می زدند! مامان بزرگ به تمشک ها نگاه کرد و لبخند زد. پرستار در زد و گفت: «خانوم مثه این که سر حال اومدین؟!» خند ه ی مامان بزرگ گشادتر شد. تمشک ها را گذاشت روی میز کنار ی اش. پرستار پرده ها را کنار زد.
  • آسمان آبی
  • والتر به زور خودش را از روی صندلی بلند کرد. دستش را سایبان چشمش کرد و به کوه ها خیره شد...
  • پیام های دیروز
  • سارا پرسید: بیماری انگل؟ نادر گفت: نه یک بیماری سیستم ایمنی. بابا که داغ کرده بودپفت: منتقل نشه آقا نادر؟...
  • پیام های دیروز
  • مادر در آشپزخونه نبود. روسری را داادم به سارا و برگشتم به آشپزخونه مادر روی یکی از کابینت ها نشسته بود و صورتش را می کند...
  • خارپشت خوشبحت
  • آن روز، روز قشنگی بود و میکو، خارپشت کوچولو حسابی سرحال بود....
  • پیام های دیروز
  • من سایه، دختر کلاس هفتمی با مامان وبابا و البته سارا یک خانواده هستیم...
  • نماز در مسجد
  • مسعود پسرعموی من است و ما با هم همسایه هستیم. عموحمید و پدر نمازشان را در مسجد می-خوانند و ما را هم همراه خود می برند...
  • ماهی و حوض کوچک
  • در یک شب پرستاره که مهتاب مثل هرشب زیبا و پرنور می درخشید ، ماهی کوچولو تو حوض حیاط دلش گرفته بود...
  • دوربین خدا
  • نگهبان جلو در ایستاده بود. شیلا و دختر خاله نگاهشان به نگهبان افتاد. نگاهبان اخم کرد و گفت:«این چه وضعش است. چرا آیینه را کثیف کردید؟ ...
  • دوربین خدا
  • خانه شان طبقه دهم بود. تازه به آن آپارتمان رفته بودند. کلید آسانسور را زد. در که باز شد، رفت توی آتاق آسانسور. ...
  • ورود ممنوع
  • قرار بود بازی را شروع کنیم پس یکی یکی بچه ها از راه رسیدند.
  • خدا خیرت یدهد
  • مادر بزرگ پول داد به ریز قلی خان تا نان بخرد. ریز قلی بگ بگ را با خودش برد....
  • فیل و قورباغه
  • یک جنگل بود که خیلی زیبا بود پر از درختان قشنگ و گل رنگارنگ...
  • عموی مهربان من
  • عموی من دیگر هیچ کس را ندارد. همه ی یارانش شهید شده اند. عموعباس هم که رفته بود برای بچه ها آب بیاورد، شهید شده است...
  • مامان تیک تاک
  • یکی بود یکی نبود ساعت زیبایی بود که صدای تیک تاک قشنگی داشت و ....
  • صدای قوقولی
  • توی روستایی یه خروس بی محل بود که خیلی بی موقع آواز می خواند...
  • روز شکلاتی
  • مریم و مهشید هر روز با هم به مدرسه می رفتند. خانه شان نزدیک هم بود. کنار هم در یک کلاس می نشستند و دوستان خوبی برای هم بودند...
  • هواپیما کوچولو
  • فرودگاه پر ازهواپیما بزرگ و کوچک بود. آقای خلبان سوارهواپیمایش شد...
  • مهربونی سارا
  • سارا هفت سالشه و قراره امسال بره کلاس اول . برای همین با مامان باباش برای خرید مدرسه به لوازم تحریری رفتند...
  • سیب زمینی ترسو
  • یکی بود یکی نبود یک سیب زمینی بود گنده و خاکی.با رنده خاله جون می خواست بش چاک چاکی...
  • بابابزرگ
  • بابا بزرگ توی صندلی اش خواب بود. مینا به خواهر کوچکش گفت: ببین مینو امروز می خواهم بابا بزرگ باشم...
  • دم مارمولک را نخور
  • جوجه اردک ها پریدند بیرون و شروع کردن دنبال بازی. توی کوچه نوک حنایی را دیدند. نوک حنایی، جوجه کوچولوی همسایه بود...
  • عیادت
  • در یک روز پاییزی، که هوا کمی سرد شده بود، میمون کوچولو با خودش فکر می کرد که چکار کنم، چکار نکنم، کمی گرمم بشود؟...
  • دوربین کوچولو
  • دوربین کوچولو توی مغازه عکاسی زندگی می کرد. رو به روی مغازه یک پارک قشنگ بود. دلش می خواست قشنگ ترین عکس دنیا را بگیرد...
  • بادمجان خال خالی
  • تابستان بود. هوا گرم بود. پوست بادمجان وَر آمده بود. بادمجان نگاهی به پوست مشکی و براقش انداخت و با ناراحتی غُرغُر کرد:...
  • زرافه مهربون
  • خال خالی زرافه خوب و مهربونی است، اما حیوانات جنگل از او می ترسیدند و...
  • کرم سیب خور
  • یک سیب بود که تو دلش دو تا دانه ای قهوه ای داشت، دانه ها می خواستند ازسیب بیرون بروند ولی هر چی زور زدند نشد...
  • جنگ و صلح
  • خانم اردک لنگ های حمام روی طنابی که عنکبوت بافته بود پهن می کند تا...
  • زمین داره فرو می ریزه
  • در روزگاران قدیم سنجابی بود که از همه چیز می ترسید و دائم می گفت.... ...اگه آسمون بیفته رو سرمون چی می شه؟
  • قل قلی
  • باد قِل قِلی را فوت می کرد، قِل قِلی می رفت به چپ و راست.خوشحال و خندان با باد بازی می کرد و ...
  • گربه تنبل را موش طبابت می کند
  • می گویند: در زمان های قدیم پیرزن نخ ریسی بود که از چند سال پیش شوهرش مرده بود و با دو تا گربه اش زندگی می کرد. اسم یکی از گربه ها عروس بود و اسم یکیش هم ملوس. گربه عروس خیلی زرنگ بود و روزی نبود که چند تا موش نگیرد و سبیلی چرب […]

    The post

  • توپ قرمز
  • مشکی یک مورچه سیاه مهربان بود. او با مورچه قرمزی به نام سرخک دوست بود و...
  • گله ای که چوپان نداشت
  • مراد، چوپان بود. همه او را مراد چوپان صدا می زند. مردم روستا، روزی چندبار سراغ گاو و گوسفندهایشان را از او می گرفتند...
  • اگر جای او بودم
  • خرگوشت زیر درخت کاج نشستن و با گریه گفت: «توی لانه مان تونل کَندم و مامانم عصبانی شده. با من قهر کرده.»و...
  • گرگ گُنده و خِپِله ماهی
  • دشت سرسبزی بود که توی آن یک گرگ گنده زندگی می کرد. توی آن دشت، یک برکه پر آب بود که خِپِله ماهی تویش زندگی می کردو...
  • حکایت مرد فقیر
  • در روزگاران قدیم مرد فقیری زندگی می کرد که تمام داراییش یک دست لباسی بود که به تن داشت و کیسه ای برای گدایی. از شهری به شهری و از روستایی به روستایی دیگر می رفت و گدایی می کرد...
  • میخ میخی
  • یه نیمکت چوبی تو پارک بود،ولی میخ میخی. هرکه میخ هایش را می دید می گفت:وای میخ! بعد هم می رفت. روی میخ میخی هیچ وقت هیچ کس نمی نشست...
  • برگه شعر من
  • بهاره این طرف را نگاه کرد،آن طرف را نگاه کرد. ولی پیدا نکرد؟...
  • آقای زرافه
  • چند روزی بود که حیوانیبا گردنی بلند توی جنگل آمده بود همه حیوانات جنگل ازش می ترسیدند تا این که...
  • شتر لنگ
  • روزی روزگاری در یک بیابان شتری زندگی می کرد که با شترهای دیگر فرق داشت. فرق او این بود که لنگ لنگان راه می رفت...
  • پسرک بازیگوش
  • ا پسر بچه ای با سرعت شروع به دویدن کرد واز آن جا فرار کردو...