• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • پسرک فقیر
  • روزی روزگاری پسرک فقیری بود که در خیابان ها گل می فروخت، پسرک پدری مریض داشت و مادرش از پدر پرستاری می کرد. ...
  • تالار اسرارآمیز (3)
  • غول پسرک را در دستش گرفت و او را کمی فشار داد که پسرک دادی از درد کشید و توجه غول را جلب کرد. ...
  • تالار اسرار آمیز(1)
  • در دهکده ای دور پسری زندگی می کرد که بسیار پرخور بود. هر چه که مادرش می پخت را می خورد ولی باز هم سیر نمی شد. ...
  • روز برفی
  • در آن كوه بزرگ خانه كوچك مك بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه خیلی كوچكی در میانه راه بالائی كوه بن مكدیو در اسكاتلند زندگی می كرد. ...
  • دماغ فندقی و مورچه ها
  • در روزگاران خیلی قدیم، در عصر یخ، پسر بچه ای به نام دماغ فندقی در یک غار با پدر و مادرش زندگی می کرد. او یک فیل دست آموز به نام دو چشمی داشت. ...
  • انعکاس زندگی
  • روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. ...
  • جنِ جعبه موزیک
  • پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جادۀخاکی که نزدیک به کارخانۀ کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت...
  • گربه چشم آبی
  • در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. ...
  • از همین حالا
  • خیلی دیر شده بود.یواشکی توی حیاط را نگاه کردم. هیچکس توی حیاط نبود، حتی خانم ناظم...
  • حورا
  • حورا و مادرش به پشت در مدرسه می رسند. مادر می خواهد او را در مدرسه ثبت مان کند...
  • یک اشتباه
  • پدر بزرگم، بهترین دوست من بود. وقتی در حیاط را باز کردم، با دیدن عصای پدر بزرگ که گوشه حیاط بود، انگار دنیا را به من دادند...
  • یک تیغ تیغی بود
  • یک جوجه تیغی بود، عصبانی خیلی خیلی عصبانی، آن قدر که تا عصبانی می شود، تیغ هایش را این و رو آن ور پرت می کرد. ...
  • آسمان خراش
  • فرعون بر تخت بلندش نشسته بود و به نقشه ای که برای نابودی موسی و طرفدارانش کشیده بود فکرمیکرد. ...
  • سوسمار هنرمند
  • یکی بود یکی نبود. جنگلی بود سبز و خرم که پر از حیوانات ریز و درشت بود...
  • ماهی دیل
  • در روزگاران دور، برکه ای بود که ماهی های زیادی در آن زندگی می کردند...
  • هدیه ملکه زنبورها
  • روزی، روزگاری دو تا امیرزاده بودند. آن ها تصمیم گرفتند از خانه و زندگی خود دور شوند و در بیابان و کوه و جنگل زندگی کنند. ..
  • غول و خیاط پررو
  • در زمان های قدیم، خیاطی زندگی می کرد که خیلی از خود راضی و خسیس بود...
  • طاووس و لاک پشت
  • روزی روزگاری، یک طاووس و یک لاک پشتی بودند که با هم دوست صمیمی بودند...
  • داستان گربه عصبانی
  • در سرزمینی دوردست که خورشید به روشنی می درخشید و پرندگان آوازهای قشنگ سر می دادند،باغ بزرگی بود پر از حیوانات، با شکل ها، اندازه ها و رنگ های مختلف...
  • از مورچه ها یاد بگیریم
  • زمستان سخت از راه رسید. شب و روز از آسمان برف می بارید. خانه های سنگی که مردان و زنان در آن ها زندگی می کردند، زیر برف بود...
  • سه بچه خوک
  • یكی بود، یكی نبود، زیر گنبد كبود در جنگلی، خوكی با سه پسرش زندگی می كرد. اسم بچه ها به ترتیب مومو، توتو، بوبو بود ...
  • قصه شیرین روباه و خروس از مرزبان نامه
  • خروسی بود پرطلایی و تاج قرمزی که خیلی قشنگ بود. یک روز خروس همان طور که دانه برمی چید، رفت و رفت تا از ده دور شد. یک دفعه سرش را بلند کرد، روباهی دوان دوان به طرفش می آمد...
  • سرزمین مرده ها و زنده ها
  • سرزمینی بود آن طرف دنیا. توی این سرزمین تا یکی عطسه می کرد، می افتاد و می مرد. تا یکی سرفه ی کرد، می افتاد و می مرد...
  • عنکبوت بی تار
  • عنکبوت روی درخت توت بازی می کرد. چشمش افتاد به یک کرم ابریشم. کرم ابریشم پیله می بافت...
  • مندان شهر
  • ضحاك، پادشاه هفت سرزمین جهان بود و هر شب خوابی آشفته می دید...
  • من یک گرگ هستم!
  • حضرت یعقوب (ع) دوزاده پسر داشت. اسم یکی از این پسرها یوسف بود. او نُه سال داشت و برادرش بنیامین هفت ساله بود. آن دو از برادرهای دیگر کوچک تر بودند...
  • هدیه گنجشک
  • گنجشک توی قفس کنار شکارچی بود، شکارچی هم زیر سایه درخت دراز کشیده بود. گنجشک به حرف آمد و گفت: ...
  • سفر انار
  • یکی بود. یکی نبود. یک انار بود روی درخت. می خواست سفر کنی. به کجا؟ به زمین...
  • به خاطر یک هویج
  • نوک حنایی با بگ بگ توی کوچه دنبال بازی می کردند. این دنبال او و او دنبال این. خسته شدند و پیش هم ایستادند...
  • خبر بزرگ
  • بچه ها! زمان پیامبر، با زمان ما خیلی فرق داشت. اون موقع مثل حالا نبود که خبرها به وسیله رادیو و تلویزیون به گوش مردم برسه...
  • پسر میوه فروش
  • پیرمرد گاری اش را کنار کوچه گذاشه بود. خودش هم روی پله نشسته بود. سینا گفت: « آقا سیب می خواهم »...
  • کیسه خواب انگوری
  • آن روز صبح زود، وزوزو که تازه از خواب بیدار شده بود، بال هایش را باز و بسته کرد، که یکهو باد پنکه محکم فوت و شوتش کرد طرف آشپزخانه...
  • آرایشگاه
  • وقتی مامان موهایم را شانه می کرد، موها لای دندانه های شانه گیر می کرد و دردم می آمد. مامان گفت: دیگر وقت کوتاه کردن موهایت شده...
  • کبوتر نادان
  • کبوتری در لانه ی خود نشسته بود. در این هنگام یک شکارچی با تفنگ خود از آن جا می گذشت و این طرف و آن طرف خود را نگاه می کرد...
  • تمیز و صورتی
  • روزهای اول دنیا که آدم ها به دنیا نیامده بودند، یک بادبادک صورتیِ خال خالی بود و یک هزارپای خیلی بزرگِ رنگی رنگی...
  • من چه جوری عینکی شدم
  • خیلی دوست دارم اتفاقی را که برای من افتاد برایتان تعریف کنم من الان هفت سال دارم و مدرسه می روم، اما آن موقع یک دختر کوچولوی سه ساله بودم. اسمم گلاب است...
  • فیل تنها
  • یکی بود، یکی نبود. در جنگلی سبز و قشنگ پر از گل های رنگارنگ همه ی حیوانات برای خود، کار و سرگرمی داشتند. صبح که از خواب پا می شدند مشغول کار و بار می شدند و بچه ها هم بازی می کردند...
  • اگر خدا بخواهد ...
  • می گویند که در زمان های خیلی قدیم، هیچ کدام از پرنده ها پرواز نمی کردند. یک روز خداوند به آن ها گفت: از فردا می خواهم که پرواز کنید!...
  • 1) آسمان پر ستاره قسمت اول
  • وقتی عقربه ها ساعت 20 و 33 دقیقه و 31 ثانیه را نشان دادند ، توپ تحویل سال به صدا در آمد و سال 1360 آغاز شد ؛ سالی كه مردم ایران سومین بهار انقلاب اسلامی و سومین بهار آزادی را جشن می گرفتند.
  • به دنبال گنجشک
  • یاران امام، همه دورادور ایشان روی زمین نشسته بودند و به حرف¬های امام گوش می دادند. ناگهان از پنجره ی اتاق، گنجشک کوچکی وارد اتاق شد. پرنده، سر و صدای زیادی به راه انداخت و با جیک جیک کردن، خودش را به در و دیوار می زد.
  • افطار شیرین
  • در خانه¬ی حضرت علی(ع)، سفره ی افطار را پهن کرده بودند، روی سفره یک ظرف آب و پنج قرص نان گذاشته بودند. درهمین موقع مرد فقیری به درخانه آمد و صدا زد: به من کمک کنید،
  • موش تنها
  • یك آقا موشه بود كه در لانه كوچکش زندگی می كرد. آقا موشه خیلی مهربان بود، ولی همیشه غمگین و تنها بود. می دانید چرا؟