موسسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
در حال بار گزاری ....
ورود کاربر
×
شناسه کاربری :
رمز عبور :
مرا به خاطر بسپار
عددی که در زیر می بینید را وارد کنید :
رمز خود را فراموش کرده ام ؟
مشکی
سفید
سبز
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
طلایی
همه
متن
فیلم
صدا
تصویر
دانلود
Persian
Persian
کوردی
العربیة
اردو
Türkçe
Русский
English
Français
مرور بخشها
دین
قرآن
اعتقادات شیعه
نهج البلاغه
اخلاق و عرفان
احکام
مهدویت
تاریخ و سیره معصومین
دین و اندیشه
زندگی
خانواده ایرانی
کلوب ازدواج
تغذیه و آشپزی
سلامت
مخصوص متاهلین
دانش و زندگی
گردشگری
کودک و نوجوان
جامعه
سیاست
ورزشی
اجتماعی
ارتباطات
اقتصاد
حقوق
تاریخ ایران و جهان
انتخابات یازدهم
فرهنگ
ادبیات
سینما و تلویزیون
هنری
کتاب و کتابخوانی
فرهنگ پایداری
شبکه اجتماعی
مشاوره
آموزش
حوزه علمیه
فیلم
صوت
تصاویر
کتابخانه
خدمات
دانلود
وبلاگ
ویژهنامهها
پنج شنبه 2 خرداد 1392 - 12 رجب 1434 - 23 مي 2013
نظرسنجی نهایی یازدهمین انتخابات ریاست جمهوری تبیان
اعمال ماه مبارک رجب
حديث روز: بدکار را بايد معرفي کرد!
شكرستان (ویژه نامه طنز) + مسابقه
صفحه اصلي
>
کودک و نوجوان
>
کودکانه
>
داستان
بازگشت
1
2
3
4
5
6
7
8
9
گربه و روباه مغرور
گربه ای به روباهی رسید. گربه كه فكر می كرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است؟
بچه هزار پا و عروسی
روزی بچه هزارپا می خواست با مامانش برود عروسی. عمه اش تازگی برای او چهارصد جفت کفش کتانی نو و قشنگ از سفر سوقاتی آورده بود
نازنین و پشمک
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. پشمک گربه کوچولوی سفیدِ قشنگی بود.او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک دختر کوچک داشت.
هیولاهای بیشه
حیوانات بیشه جای خوبی زندگی می کردند: آسمان آبی، درخت های بزرگ سایه دار و صخره های غول پیکری که توی آفتاب برق می زدند.
مورچهها بازنشسته نمیشوند
توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود.
شب وحشتناک آقا و خانم گوسفند
آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک نتوانستند از آغل بیرون بروند. در آسمان باز شده بود و بارانی یک ریز می بارید.
مسابقه ماشینها
چیزی تا شروع شدن مسابقه نمونده بود. ماشین ها همه به ترتیب کنار هم ایستاده بودند تا با شنیدن سوت داور مسابقه رو شروع کنن.
گریههای بچه تمساح
بچه تمساح و بچه میمون باهم مشغول تاب بازی بودند. اول نوبت بچه تمساح بود . بچه میمون با حوصله و مهربانی تا عدد پنجاه شمرد و هولش داد.
دایی دایناسورها رو میشناسی؟
به نظر شما دایناسورها با آن هیکل های خیلی بزرگ، در آن زمان خیلی قدیم چطوری زندگی می کردند؟ البته پیدا کردن جواب این سوال برای شما خیلی سخت خواهد بود.
درختی که خواب مانده بود
زمستان تمام شده بود و بهار همه جا را سبز و خرم کرده بود. همه ی درختان، برگهای نو در آورده بودند تنها یک درخت بود که هنوز در خواب عمیق زمستانی خروپف می کرد.
با درخت پیر قهر نکنید
کلاغ شروع کرد به غار غار کردن، درخت پیر گوشهایش را گرفت و با صدایی لرزان گفت: هیس.... آرام باش. آواز نخوان. سرم درد می گیرد... حوصله ندارم...
لاک پشت گرفتار
روزی روزگاری در جنگلی بزرگ و سرسبز 4 دوست زندگی می کردند که خیلی با هم فرق داشتند، با این وجود دوستان خوبی برای هم بودند و همیشه به وقت نیاز به هم کمک می کردند.
دوچرخهی افسرده
دوچرخه ی جوان از کنار جاده سرحال و با حوصله می رفت. از عقب یه موتور پرسرعت بهش نزدیک شد و با یه بوق نخراشیده و صدای کلفت گفت : بکش کنار بچه.
نقطه ضعف خرس شجاع
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک جنگل بزرگ خرسی بزرگ و تنومند و خوش اندام زندگی می کرد. اون از هر فرصتی استفاده می کرد و قدرتش را به رخ بقیه ی حیوان های جنگل می کشید.
ازچشمه تا دریا
یکی بود یکی نبود . یک شب دریا پرازموج شد وطوفانی شد .
داستانهای کوتاه و خنده دار
روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید. در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا راه افتاد.
ببر و مرد مسافر
روزی چند مسافر ببری را به دام انداختند و او را در قفس اسیر کردند.
بشو و نشو
کوچه خواب بود. با همة خانهها و آدمها و گربههایش. خروس که خواند: - قوقولی قوقو! کوچه از خواب بیدارشد، با همه خانهها و آدمها و گربهها و گنجشكهایش.
مداد پرکار
من مداد مرجان هستم ، یك مداد نویسنده و پركار ، راستش را بخواهید من عاشق كاغذ هستم ، آنقدر عاشق كاغذ هستم كه هر روز در آن چیزهای قشنگی نقاشی می كنم .
روباه، در یک روز برفی
درآن كوه بزرگ خانه كوچك مك بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه ی خیلی كوچكی در میانه راه بالائی كوه بن مكدیو در اسكاتلند زندگی می كرد.
دکتر کفش
نصفِ شب، پشت در، توى جا كفشى پُر از سر و صدا بود. هر كس چیزى مى گفت. باید آن را پانسمان كنیم! وسایل پانسمان نداریم!
پیرمرد و حیوانات جنگل
در یک جنگل سبز و خرم، کلبه چوبی کوچکی بود که پیرمرد مهربانی در آن زندگی می کرد. او عاشق حیوانات بود و به خاطر علاقه به حیوانات بود که به تنهایی در جنگل زندگی می کرد.
مغازه بازی
بچه ها می خواستند مغازه بازی کنند. اول جایی را به عنوان مغازه انتخاب کردند. هر چه اسباب بازی داشتند داخل مغازه در جاهای مناسب چیدند.
وحید و خواهر کوچولوش
وحید یک پسره 8 ساله است. اون یک خواهر کوچولوی 3 ساله داره. اون همیشه مواظب خواهر کوچولوی دوست داشتنیش هست.
توقع لاکپشتی
یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن !
چراغ کرم خاکی
کرم خاکی یک سال تلاش کرد تا یک خانه ی خیلی زیبا برای خودش درست کرد. خانه ی کرم خاکی همه چیز داشت. مبل کرمی، تختخواب کرمی، میز و صندلی و ... ،اما یک چیز مهم نداشت.
ماهی کوچک و ماهیگیر
همیشه به بچه ماهیها میگفتند، بالاخره روزی بزرگ خواهند شد؛ چون خداوند نعمت زندگی را به آنها عطا کرده است؛ ولی یک شکم گرسنه هم همیشه به کمینشان نشسته!
موضوع انشاء
نادر شاگرد كلاس پنجم است. در اتاقش مشغول خواندن و نوشتن تكالیفش بود، كارهایش را یكییكی انجام میداد و جلو میرفت تا اینكه نوبت كتاب بنویسیم و انشای هفته شد كه موضوعاش این بود: «یكی از شخصیتهای بزرگ محل زندگی خود را معرفی كنید.»
یک قدم به جلو
سال ها بود که نیمکت پیر از وسط میدان تکان نخورده بود. از تماشای کلاغ ها و گنجشک ها و گربه ها خسته شده بود. نیمکت پیر، زیر سایه ی درخت چنار، حوصله اش سر رفته بود و آه می کشید.
داستان موش تنها
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود، او بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .
منجوقهای نقرهای
چند روزی بود که در روستای مرزن کلا باران می بارید. کشاورزان خوشحال بودند، اما پدر گلنار خیلی راضی نبود.
نرگس و خواهر کوچولو
نرگس از وقتی که فهمیده بود قرار است یک خواهر کوچولو داشته باشد یک دفترچه یادداشت برداشته بود و از تکتک دوستانش میخواست تا اسمهای قشنگ دخترانهای را که بلد هستند به او بگویند تا از میان آنها یکی را برای خواهر کوچکش انتخاب کند.
لبخند را فراموش نکن
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ، دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
علیاصغر را شناختم...
ماه محرم شده بود. نرگس یک روز وقتی از مدرسه اومد خونه به مامانش گفت که معلمم گفته باید برای فردا یک نقاشی بکشیم که درباره حضرت علی اصغر پسر امام حسین(ع) باشه.
عزاداری دخترانه...
صدای دسته می آید. صدای سنج،صدای نوحه. نوحه خوان درباره عاشورا می خواند. خیلی دلم می خواهدمثل بابا وداداشم توی دسته بروم وبرای امام حسین(ع) عزاداری کنم.
کجها به صاف
پسری صبح که از خواب بیدار شد، دوست داشت همه ی چیزهای کج را صاف کند. اولین چیزِ کج، قاب عکس روی دیوار بود. پسر آن را صاف کرد. بعد رفت سراغ کمد که کمی کج بود. قالیچه را هم که کمی کج بود صاف کرد.
آرزوی آدم بزرگ شدن
ایلیا کوچولو آرزو داشت که خیلی زود یه آدم بزرگ بشه. دلش می خواست تو یه لحظه، اندازه ی باباش بشه.
دخترشجاع وقهرمان
آ ن طرف د هكده ای دریایی عمیق و وسیع بود كه می گفتند درآن جا یك كشتی دزدان دریایی وجود دارد كه درآن كشتی دریایی دزدان دریایی زندگی می كنند ودریا را تصرف كرده اند
مریم داستان میگه
یک روز از روزهای خدا مریم کوچولو به مامانش می گه مامانی هر شب بابا برام قصه می گه من دلم می خواد یک شب خودم برای بابا قصه بگم اما مامانی قصه ای نمی دونم که بابا بلد نباشه و نه می تونم کتاب داستان را بخونم ...
ماهی و ماهیگیر
یک روز صبح که ماهیگیر از خواب بیدار شد، از همیشه سرحال تر بود. پاهایش درد نمی کرد. کمرش درد نمی کرد. دست هایش نمی لرزید و چشمش تار نبود. مرد ماهیگیر بعد از مدت ها، وسایلش را جمع کرد. رفت کنار دریا.
نشانی خدا
چند وقت پیش، دایی حمید از مکه برایم ساعت مچی زیبایی آورد. من از او تشکر کردم و گفتم: دایی حمید ! من خیلی خوش حالم . دست شما درد نکند.
کبک و عقاب
یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری...دره ای بود سبز و باصفا. یک طرفش چشمه آب. یک طرفش گل های زیبا. درخت بود، پرنده بود. چرنده بود. دو تا دوست قدیمی هم بودند؛ یک کبک و یک عقاب.
من و گنجشک و گل و امام مهربان
در یک صبح سرد زمستان ، لاله که مشغول جمع آوری کتاب و دفترهایش بود ، صدایی شنید . تق تق تق ، پشت پنجره گنجشک کوچکی نشسته و با نوکش به شیشه می زد .
کارهای ساده
علی، صبح از خواب بیدار شد. از پنجره به بیرون نگاه كرد.خورشید می درخشید. روز خوبی بود. دلش خواست كه به تنهایی یك كار خوب كند.
کفشهای نو
ساراکوچولو با پدر و مادرش به شهر مشهد سفرکرده بود.آن ها می خواستند به زیارت حرم امام هشتم،حضرت امام رضا(ع) بروند.
دانه کوچک
دانه کوچک بود و کسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت…
گاو پرخور
تو یه طویله یه گاو پرخور بود که بیشتر از همه غذا می خورد. وقتی موقع خوردن می شد سرشو می انداخت پایین و مثل گاو می خورد.
چشمهای کوچولو
چشمهای کوچولو، داشتن به اطراف نگاه می کردن و منتظر بودن تا خواب از راه برسه و اونا رور آروم آروم ببنده تا حسابی استراحت کنند.
افسانه ای در مورد پیدایش هندوانه
انوشیروان زنجیری جلوی قصرش آویزان کرده بود و نگهبانی هم برای آن گذاشته بود تا هرکس که به او ظلم شده بود و یا مشکلی داشت، آن زنجیر را به صدا درآورد.
داستان کودک
یک روزوقتی نرگس کوچولو از خواب بیدارشد مادرش را ندید.به جای مادر،مادربزرگ داشت توی آشپزخانه چای دم می کرد.نرگس نگران شد.بغض کرد و با گریه گفت:«مامانم کجاست؟من مامانم را می خوام.»
1
2
3
4
5
6
7
8
9
آخرين مطالب
کودک و نوجوان
مسابقهی قورباغهها
مولود کعبه
وقت خنده
بی خدا نمیشود
گربه و روباه مغرور
گردش سه نفره
ارزش دوستی
دوستی یخچال و فریزر
دانستنیهای گوناگون
حضرت داوود(ع)
×