• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • طاووس و لاک پشت
  • روزی روزگاری، یک طاووس و یک لاک پشتی بودند که با هم دوست صمیمی بودند...
  • داستان گربه عصبانی
  • در سرزمینی دوردست که خورشید به روشنی می درخشید و پرندگان آوازهای قشنگ سر می دادند،باغ بزرگی بود پر از حیوانات، با شکل ها، اندازه ها و رنگ های مختلف...
  • از مورچه ها یاد بگیریم
  • زمستان سخت از راه رسید. شب و روز از آسمان برف می بارید. خانه های سنگی که مردان و زنان در آن ها زندگی می کردند، زیر برف بود...
  • سه بچه خوک
  • یكی بود، یكی نبود، زیر گنبد كبود در جنگلی، خوكی با سه پسرش زندگی می كرد. اسم بچه ها به ترتیب مومو، توتو، بوبو بود ...
  • قصه شیرین روباه و خروس از مرزبان نامه
  • خروسی بود پرطلایی و تاج قرمزی که خیلی قشنگ بود. یک روز خروس همان طور که دانه برمی چید، رفت و رفت تا از ده دور شد. یک دفعه سرش را بلند کرد، روباهی دوان دوان به طرفش می آمد...
  • سرزمین مرده ها و زنده ها
  • سرزمینی بود آن طرف دنیا. توی این سرزمین تا یکی عطسه می کرد، می افتاد و می مرد. تا یکی سرفه ی کرد، می افتاد و می مرد...
  • عنکبوت بی تار
  • عنکبوت روی درخت توت بازی می کرد. چشمش افتاد به یک کرم ابریشم. کرم ابریشم پیله می بافت...
  • مندان شهر
  • ضحاك، پادشاه هفت سرزمین جهان بود و هر شب خوابی آشفته می دید...
  • من یک گرگ هستم!
  • حضرت یعقوب (ع) دوزاده پسر داشت. اسم یکی از این پسرها یوسف بود. او نُه سال داشت و برادرش بنیامین هفت ساله بود. آن دو از برادرهای دیگر کوچک تر بودند...
  • هدیه گنجشک
  • گنجشک توی قفس کنار شکارچی بود، شکارچی هم زیر سایه درخت دراز کشیده بود. گنجشک به حرف آمد و گفت: ...
  • سفر انار
  • یکی بود. یکی نبود. یک انار بود روی درخت. می خواست سفر کنی. به کجا؟ به زمین...
  • به خاطر یک هویج
  • نوک حنایی با بگ بگ توی کوچه دنبال بازی می کردند. این دنبال او و او دنبال این. خسته شدند و پیش هم ایستادند...
  • خبر بزرگ
  • بچه ها! زمان پیامبر، با زمان ما خیلی فرق داشت. اون موقع مثل حالا نبود که خبرها به وسیله رادیو و تلویزیون به گوش مردم برسه...
  • پسر میوه فروش
  • پیرمرد گاری اش را کنار کوچه گذاشه بود. خودش هم روی پله نشسته بود. سینا گفت: « آقا سیب می خواهم »...
  • کیسه خواب انگوری
  • آن روز صبح زود، وزوزو که تازه از خواب بیدار شده بود، بال هایش را باز و بسته کرد، که یکهو باد پنکه محکم فوت و شوتش کرد طرف آشپزخانه...
  • آرایشگاه
  • وقتی مامان موهایم را شانه می کرد، موها لای دندانه های شانه گیر می کرد و دردم می آمد. مامان گفت: دیگر وقت کوتاه کردن موهایت شده...
  • کبوتر نادان
  • کبوتری در لانه ی خود نشسته بود. در این هنگام یک شکارچی با تفنگ خود از آن جا می گذشت و این طرف و آن طرف خود را نگاه می کرد...
  • تمیز و صورتی
  • روزهای اول دنیا که آدم ها به دنیا نیامده بودند، یک بادبادک صورتیِ خال خالی بود و یک هزارپای خیلی بزرگِ رنگی رنگی...
  • من چه جوری عینکی شدم
  • خیلی دوست دارم اتفاقی را که برای من افتاد برایتان تعریف کنم من الان هفت سال دارم و مدرسه می روم، اما آن موقع یک دختر کوچولوی سه ساله بودم. اسمم گلاب است...
  • فیل تنها
  • یکی بود، یکی نبود. در جنگلی سبز و قشنگ پر از گل های رنگارنگ همه ی حیوانات برای خود، کار و سرگرمی داشتند. صبح که از خواب پا می شدند مشغول کار و بار می شدند و بچه ها هم بازی می کردند...
  • اگر خدا بخواهد ...
  • می گویند که در زمان های خیلی قدیم، هیچ کدام از پرنده ها پرواز نمی کردند. یک روز خداوند به آن ها گفت: از فردا می خواهم که پرواز کنید!...
  • 1) آسمان پر ستاره قسمت اول
  • وقتی عقربه ها ساعت 20 و 33 دقیقه و 31 ثانیه را نشان دادند ، توپ تحویل سال به صدا در آمد و سال 1360 آغاز شد ؛ سالی كه مردم ایران سومین بهار انقلاب اسلامی و سومین بهار آزادی را جشن می گرفتند.
  • به دنبال گنجشک
  • یاران امام، همه دورادور ایشان روی زمین نشسته بودند و به حرف¬های امام گوش می دادند. ناگهان از پنجره ی اتاق، گنجشک کوچکی وارد اتاق شد. پرنده، سر و صدای زیادی به راه انداخت و با جیک جیک کردن، خودش را به در و دیوار می زد.
  • افطار شیرین
  • در خانه¬ی حضرت علی(ع)، سفره ی افطار را پهن کرده بودند، روی سفره یک ظرف آب و پنج قرص نان گذاشته بودند. درهمین موقع مرد فقیری به درخانه آمد و صدا زد: به من کمک کنید،
  • موش تنها
  • یك آقا موشه بود كه در لانه كوچکش زندگی می كرد. آقا موشه خیلی مهربان بود، ولی همیشه غمگین و تنها بود. می دانید چرا؟
  • نان (برکت)
  • تنور خانه داغ بود. حضرت فاطمه(س) خمیرها را یكی پس از دیگری پهن می كرد و به تنور می¬چسباند و بعد نان های تازه را یكی یكی از تنور بیرون می آورد.
  • راه بهشت
  • اگر بهشت می خواهی همان طور که دوست داری مردم با تو رفتار کنند، تو با آن ها رفتار کن و هرچه را که دوست داری دیگران با تو انجام ندهند، تو با آن ها نکن!
  • همسایه مزاحم
  • روزی مردی پیش پیغمبر آمد و شکایت کرد که همسایه اش او را اذیت می کند، پیغمبر فرمود صبرکن
  • کنترل خشم
  • مردی در زمان امام موسی كاظم زندگی می كرد. او بسیار بی ادب بود، تا چشمش به امام می افتاد، به او دشنام می داد (حرف های بد می زد). اما در مقابل این بی ادبی، امام فقط لبخند می زد.
  • دوستی به جای دشمنی
  • روزی، مردی خدمت رسول اکرم(ص) آمد و گفت: ای پیامبر خدا اطرافیانم تصمیم گرفته اند از من دوری و با من دشمنی کنند. آیا من هم حق دارم از آن ها جدا شوم و دشمنشان بدانم؟
  • یک کار خوب
  • مریم که این را دید، بازی را رها کرد، به طرف بی¬بی خانم دوید، کیسه را از روی زمین برداشت و سیب ها را جمع کرد و درآن ریخت. بعد کنار بی بی خانم آمد، یک کیسه ی دیگر هم که پر از پرتقال بود از او گرفت و گفت: «بی بی خانم، من براتون میارم!»
  • مهربانی پیامبر
  • یک روز که پیامبر از خانه¬اش بیرون آمد، خبری از همسایه نشد. روز بعد هم باز خبری از همسایه نشد. روز سوم پیامبر فهمید که او مریض است. فوراً، یک هدیه برای او خرید و به عیادت رفت!
  • عدالت
  • پیامبر وقتی به اتاق برگشتند، پیش بچه ها رفتند و روی زمین کنار آن ها نشستند، اول حسین می خواست کاسه ی آب را از دست پیامبر بگیرد، اما پیامبر با مهربانی کاسه آب را جلوی دهان حسن گرفتند.
  • عیادت
  • امام گفت: «خوب است حتماً، برایش هدیه ای تهیه كنید. هدیه، موجب آرامش خاطر مریض می شود و او را تسكین می دهد.»
  • میزبان مهربان
  • سپس امام(ع) فرمود: پیامبر خدا فرموده است كه صاحبخانه نباید بگذارد مهمان كاری انجام دهد.
  • درخت امید
  • امید که چیزی از حرف های مادرش نفهمیده بود، غمگین شد. هوا خیلی سرد شده بود. بعضی روزها برف می آمد و همه جا را سفید می کرد. امید کنار درختش می رفت، به شاخه های خشک آن دست می کشید
  • رهگذر مهربان
  • مردان فقیر دعوت امام را با خوشحالی پذیرفتند و به خانه ی ایشان رفتند. امام برای مهمانان خود غذای خوب و خوشمزه ای آماده کرده بود. وقتی مهمانان بر سر سفره نشستند، امام شخصاً، به پذیرایی از آنها پرداخت
  • انار
  • بابا به طرف در رفت و آن را باز كرد. مرد فقیری جلوی در ایستاده بود. مرد فقیر گفت:«بدهید در راه خدا!» بابا نگاهی به بی بی كرد و بعد رفت یكی از انارها را برداشت و آن را به مرد فقیر داد. مرد فقیر بی بی و بابا را دعا كرد و رفت.
  • مسجد
  • مادر چادر سفید و فشنگی که برای اکرم آورده بود، سر او انداخت. اکرم شکل فرشته¬ها شده بود. بعد مادر و پدر، دست امین و اکرم را گرفتند و به طرف مسجد رفتند...
  • نماز صحبت با خدا
  • برادرکوچولوی علی بیمار بود. یکی دو روز پیش، برادر کوچولو شلنگ آب حیاط را برداشته بود و می-خواست مثل پدر، گل¬های باغچه را آب بدهد، اما چون خیلی کوچک بود، به¬جای آب دادن به گل¬ها، تنها لباس¬های خود را خیس کرده بود.
  • آب پاک
  • كسانی كه آن جا بودند، پاسخ دادند خیر رسول خدا، آن وقت رسول خدا ادامه دادند، نماز مثل همان نهر آب پاك است كه با هر نمازی كه می خوانید، گناهان شما را، خدا می بخشد.»
  • زندگی آسمانی
  • روزی، حضرت علی(ع) از دسترنج خود گردنبندی برای همسرشان خریدند. روزی دیگر که پیامبر برای دیدن دخترشان رفته بودند، گردنبند را دیدند و به دخترشان فرمودند: هیچ زیوری بالاتر و مهم¬تر از این نیست که تو دختر پیغمبر، همسر علی و مادر امامان معصوم هستی و همه از تو ر
  • دعا
  • روزی امام حسن(ع) و امام حسین(ع) که بچه بودند در یک شب جمعه، مادرشان حضرت فاطمه زهرا(س) را دیدند که بعد از خواندن نماز مشغول دعا کردن هستند.
  • جانوران در قرآن کریم
  • دشمنان پیامبرهر لحظه به غار نزدیك تر و نزدیك تر می شدند و عنكبوت هم با تمام قوا مشغول تنیدن تار بود. سرانجام دشمنان به دهانه غار رسیدند. یكی از آن ها گفت: «حتماً پیامبر وارد غار شده، چون راه دیگری وجود ندارد. بهتر است وارد غار بشویم!»
  • گیاهان در قرآن
  • كبوتركوچولو یك دانه ی گندم پیدا كرد. او خیلی گرسنه بود و دلش می خواست زودتر آن را بخورد. به طرف پدر و مادرش رفت و گفت: «من یك دانه پیدا كردم!» كبوتركوچولو تا این حرف را زد، دانه از نوكش افتاد. هرچه گشت دانه را پیدا نكرد. دانه میان خاك ها، افتاده و گم شده
  • قرآن
  • امین و اكرم، خواهر و برادر بودند. آن ها، عادت داشتند كه هر شب مادرشان برایشان قصه بگوید؛ تا خوابشان برود. یك شب مادر، از امین و اكرم پرسید: بچه ها چه جور قصه ای دوست دارید؟