• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • انعکاس زندگی
  • روزی از روزها پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهایش را درست انجام نمی داد. ...
  • جنِ جعبه موزیک
  • پدر آرش کافه ای داشت. کافه در کنار یک جادۀخاکی که نزدیک به کارخانۀ کنسرو سازی بود قرار داشت، آرش کافه را دوست داشت...
  • گربه چشم آبی
  • در شب های زیبا دسته ای از گربه ها روی حصار پشت یک دیوار می نشستند. ...
  • از همین حالا
  • خیلی دیر شده بود.یواشکی توی حیاط را نگاه کردم. هیچکس توی حیاط نبود، حتی خانم ناظم...
  • یک اشتباه
  • پدر بزرگم، بهترین دوست من بود. وقتی در حیاط را باز کردم، با دیدن عصای پدر بزرگ که گوشه حیاط بود، انگار دنیا را به من دادند...
  • یک تیغ تیغی بود
  • یک جوجه تیغی بود، عصبانی خیلی خیلی عصبانی، آن قدر که تا عصبانی می شود، تیغ هایش را این و رو آن ور پرت می کرد. ...
  • آسمان خراش
  • فرعون بر تخت بلندش نشسته بود و به نقشه ای که برای نابودی موسی و طرفدارانش کشیده بود فکرمیکرد. ...
  • سوسمار هنرمند
  • یکی بود یکی نبود. جنگلی بود سبز و خرم که پر از حیوانات ریز و درشت بود...
  • ماهی دیل
  • در روزگاران دور، برکه ای بود که ماهی های زیادی در آن زندگی می کردند...
  • هدیه ملکه زنبورها
  • روزی، روزگاری دو تا امیرزاده بودند. آن ها تصمیم گرفتند از خانه و زندگی خود دور شوند و در بیابان و کوه و جنگل زندگی کنند. ..
  • غول و خیاط پررو
  • در زمان های قدیم، خیاطی زندگی می کرد که خیلی از خود راضی و خسیس بود...
  • طاووس و لاک پشت
  • روزی روزگاری، یک طاووس و یک لاک پشتی بودند که با هم دوست صمیمی بودند...
  • داستان گربه عصبانی
  • در سرزمینی دوردست که خورشید به روشنی می درخشید و پرندگان آوازهای قشنگ سر می دادند،باغ بزرگی بود پر از حیوانات، با شکل ها، اندازه ها و رنگ های مختلف...
  • از مورچه ها یاد بگیریم
  • زمستان سخت از راه رسید. شب و روز از آسمان برف می بارید. خانه های سنگی که مردان و زنان در آن ها زندگی می کردند، زیر برف بود...
  • سه بچه خوک
  • یكی بود، یكی نبود، زیر گنبد كبود در جنگلی، خوكی با سه پسرش زندگی می كرد. اسم بچه ها به ترتیب مومو، توتو، بوبو بود ...
  • قصه شیرین روباه و خروس از مرزبان نامه
  • خروسی بود پرطلایی و تاج قرمزی که خیلی قشنگ بود. یک روز خروس همان طور که دانه برمی چید، رفت و رفت تا از ده دور شد. یک دفعه سرش را بلند کرد، روباهی دوان دوان به طرفش می آمد...
  • سرزمین مرده ها و زنده ها
  • سرزمینی بود آن طرف دنیا. توی این سرزمین تا یکی عطسه می کرد، می افتاد و می مرد. تا یکی سرفه ی کرد، می افتاد و می مرد...
  • عنکبوت بی تار
  • عنکبوت روی درخت توت بازی می کرد. چشمش افتاد به یک کرم ابریشم. کرم ابریشم پیله می بافت...
  • مندان شهر
  • ضحاك، پادشاه هفت سرزمین جهان بود و هر شب خوابی آشفته می دید...
  • من یک گرگ هستم!
  • حضرت یعقوب (ع) دوزاده پسر داشت. اسم یکی از این پسرها یوسف بود. او نُه سال داشت و برادرش بنیامین هفت ساله بود. آن دو از برادرهای دیگر کوچک تر بودند...
  • هدیه گنجشک
  • گنجشک توی قفس کنار شکارچی بود، شکارچی هم زیر سایه درخت دراز کشیده بود. گنجشک به حرف آمد و گفت: ...
  • سفر انار
  • یکی بود. یکی نبود. یک انار بود روی درخت. می خواست سفر کنی. به کجا؟ به زمین...
  • به خاطر یک هویج
  • نوک حنایی با بگ بگ توی کوچه دنبال بازی می کردند. این دنبال او و او دنبال این. خسته شدند و پیش هم ایستادند...
  • خبر بزرگ
  • بچه ها! زمان پیامبر، با زمان ما خیلی فرق داشت. اون موقع مثل حالا نبود که خبرها به وسیله رادیو و تلویزیون به گوش مردم برسه...
  • پسر میوه فروش
  • پیرمرد گاری اش را کنار کوچه گذاشه بود. خودش هم روی پله نشسته بود. سینا گفت: « آقا سیب می خواهم »...
  • کیسه خواب انگوری
  • آن روز صبح زود، وزوزو که تازه از خواب بیدار شده بود، بال هایش را باز و بسته کرد، که یکهو باد پنکه محکم فوت و شوتش کرد طرف آشپزخانه...
  • آرایشگاه
  • وقتی مامان موهایم را شانه می کرد، موها لای دندانه های شانه گیر می کرد و دردم می آمد. مامان گفت: دیگر وقت کوتاه کردن موهایت شده...
  • کبوتر نادان
  • کبوتری در لانه ی خود نشسته بود. در این هنگام یک شکارچی با تفنگ خود از آن جا می گذشت و این طرف و آن طرف خود را نگاه می کرد...
  • تمیز و صورتی
  • روزهای اول دنیا که آدم ها به دنیا نیامده بودند، یک بادبادک صورتیِ خال خالی بود و یک هزارپای خیلی بزرگِ رنگی رنگی...
  • من چه جوری عینکی شدم
  • خیلی دوست دارم اتفاقی را که برای من افتاد برایتان تعریف کنم من الان هفت سال دارم و مدرسه می روم، اما آن موقع یک دختر کوچولوی سه ساله بودم. اسمم گلاب است...
  • فیل تنها
  • یکی بود، یکی نبود. در جنگلی سبز و قشنگ پر از گل های رنگارنگ همه ی حیوانات برای خود، کار و سرگرمی داشتند. صبح که از خواب پا می شدند مشغول کار و بار می شدند و بچه ها هم بازی می کردند...
  • اگر خدا بخواهد ...
  • می گویند که در زمان های خیلی قدیم، هیچ کدام از پرنده ها پرواز نمی کردند. یک روز خداوند به آن ها گفت: از فردا می خواهم که پرواز کنید!...
  • 1) آسمان پر ستاره قسمت اول
  • وقتی عقربه ها ساعت 20 و 33 دقیقه و 31 ثانیه را نشان دادند ، توپ تحویل سال به صدا در آمد و سال 1360 آغاز شد ؛ سالی كه مردم ایران سومین بهار انقلاب اسلامی و سومین بهار آزادی را جشن می گرفتند.
  • به دنبال گنجشک
  • یاران امام، همه دورادور ایشان روی زمین نشسته بودند و به حرف¬های امام گوش می دادند. ناگهان از پنجره ی اتاق، گنجشک کوچکی وارد اتاق شد. پرنده، سر و صدای زیادی به راه انداخت و با جیک جیک کردن، خودش را به در و دیوار می زد.
  • افطار شیرین
  • در خانه¬ی حضرت علی(ع)، سفره ی افطار را پهن کرده بودند، روی سفره یک ظرف آب و پنج قرص نان گذاشته بودند. درهمین موقع مرد فقیری به درخانه آمد و صدا زد: به من کمک کنید،
  • موش تنها
  • یك آقا موشه بود كه در لانه كوچکش زندگی می كرد. آقا موشه خیلی مهربان بود، ولی همیشه غمگین و تنها بود. می دانید چرا؟
  • نان (برکت)
  • تنور خانه داغ بود. حضرت فاطمه(س) خمیرها را یكی پس از دیگری پهن می كرد و به تنور می¬چسباند و بعد نان های تازه را یكی یكی از تنور بیرون می آورد.
  • راه بهشت
  • اگر بهشت می خواهی همان طور که دوست داری مردم با تو رفتار کنند، تو با آن ها رفتار کن و هرچه را که دوست داری دیگران با تو انجام ندهند، تو با آن ها نکن!
  • همسایه مزاحم
  • روزی مردی پیش پیغمبر آمد و شکایت کرد که همسایه اش او را اذیت می کند، پیغمبر فرمود صبرکن
  • کنترل خشم
  • مردی در زمان امام موسی كاظم زندگی می كرد. او بسیار بی ادب بود، تا چشمش به امام می افتاد، به او دشنام می داد (حرف های بد می زد). اما در مقابل این بی ادبی، امام فقط لبخند می زد.
  • دوستی به جای دشمنی
  • روزی، مردی خدمت رسول اکرم(ص) آمد و گفت: ای پیامبر خدا اطرافیانم تصمیم گرفته اند از من دوری و با من دشمنی کنند. آیا من هم حق دارم از آن ها جدا شوم و دشمنشان بدانم؟
  • یک کار خوب
  • مریم که این را دید، بازی را رها کرد، به طرف بی¬بی خانم دوید، کیسه را از روی زمین برداشت و سیب ها را جمع کرد و درآن ریخت. بعد کنار بی بی خانم آمد، یک کیسه ی دیگر هم که پر از پرتقال بود از او گرفت و گفت: «بی بی خانم، من براتون میارم!»
  • مهربانی پیامبر
  • یک روز که پیامبر از خانه¬اش بیرون آمد، خبری از همسایه نشد. روز بعد هم باز خبری از همسایه نشد. روز سوم پیامبر فهمید که او مریض است. فوراً، یک هدیه برای او خرید و به عیادت رفت!